اسکیموها مردمانی هستند که در قطب شمال زندگی می کنند. قطب شمال منطقه سردسیری است که زمستان های طولانی و پر برف دارد. در فصل زمستان در قطب شمال تمام روزها تاریک است و برعکس در فصل تابستان همه جا روشن است و خورسید غروب نمی کند. قصه شب"مادربزرگ عنکبوت":...
باغ تد

قصه “باغ تد”

قصه شب "باغ تد": عمو قورباغه در باغش بود که قورباغه جوانی به نام تد قدم‌ زنان به طرف او رفت و گفت:"عمو قورباغه! چه باغ خوبی داری! " عمو قورباغه گفت:"بله باغ خیلی زیبایی است. اما نگهداری از این باغ کار خیلی سختی است." تد گفت:"ای کاش من هم یک...
قصه شب "عنکبوت و جاروی دم دراز": یکی بود، یکی نبود. یک عنکبوت تپل مپل بود که پاهای کوتاهی داشت. او خانه اش را گوشه سقف یک اتاق ساخته بود. در همان اتاق پیرزنی هم زندگی می کرد. عنکبوت به پیرزن عادت کرده بود. چون در تمام مدت به او...
قصه شب "بادام های جادویی": یکی بود، یکی نبود. مادری با سه دخترش در جنگل دوری زندگی می کرد. هر وقت مادر برای انجام کاری بیرون می رفت، دختر بزرگش از دو بچه کوچکتر مراقبت می کرد. روزی مادر بچه ها تصمیم گرفت به دیدن مادربزرگ برود که در آن...
ترانه های کودکانه روز مادر
آهنگ ها و ترانه های کودکانه روز مادر را در این صفحه گوش کنید و برای مامانای مهربونتون بخونید و خوشحالشون کنید. ترانه "مامان جونم مامان جون" با اجرای عمو سعید لینک دانلود پخش آنلاین: ترانه کودکانه و زیبای "چشم های مادرم" لینک دانلود پخش آنلاین:   اینم ببین، جالبه! بهترین ایده ها برای کاردستی روز مادر
شعر کودکانه ولادت حضرت فاطمه و روز مادر
ضمن تبریک روز مادر و ولادت بانوی دو عالم، حضرت زهرا سلام الله علیها، این دو شعر کودکانه ولادت حضرت فاطمه را گردآوری کرده ایم تا آنها را برای بچه ها بخوانید و برایشان توضیح دهید چرا روز ولادت این حضرت را روز مادر می نامند. اینم بخون، جالبه! ساخت گل...
شعر مادربزرگ قصه گو ؛ شعرهای کودکانه روز مادر
نبودن هایى هست که هیچ بودنى جبرانشان نمیکند و آدمهایی هستند که هرگز تکرار نمی شوند. مادربزرگ اینگونه است... در این مطلب دو شعر کوتاه با موضوع " مادربزرگ قصه گو " گردآوری کرده ایم تا شاید قدم کوچکی در بزرگداشت این گوهر مهربان برداشته باشیم. این شعرهای کودکانه را...
قصه شب "مادر خرسه": روزی " مادر خرسه" با یک کوله بار گلابی از جنگل خارج شد. کلاغی به او رسید و گفت:" مادر خرسه، کجا می روی؟" -به دنبال کسی می گردم تا زمانی که به جستجوی عسل می روم از خرس کوچولوهایم مراقبت کند. کلاغه قارقاری کرد و گفت:"به...
وقتی که برف آمد
قصه شب "وقتی که برف آمد": کوچه پر از برف بود. بچه‌ها توی کوچه برف بازی می‌کردند. امید و مینا و داوود هم مانند بقیه بچه‌ها لباس گرم پوشیده بودند و بازی می‌کردند. آنها گلوله‌های برفی درست می‌کردند و به طرف هم پرتاب می کردند. امید یک گلوله برف...
قصه "چقدر رنگ قرمز"
قصه شب "چقدر رنگ قرمز": زری خیلی خوشحال بود. دامن قرمزش را پوشیده بود و خودش را در آیینه می دید. از توی آیینه نمی توانست دامنش را ببیند. فقط صورتش را می دید. همان موقع فکری کرد و به حیاط رفت. کنار حوض ایستاد تا دامنش را ببیند....