قصه "اگر گفتی چقدر دوستت دارم"
قصه "کفش"
قصه سنجاب کوچولو و خونه جدید
یه روز سنجاب کوچولو قصه ما از خواب بیدار شد و گفت:« من دوست دارم در یک لانه دیگر زندگی کنم، لانه ای که فقط برای خودم باشد.» مامان سنجاب  با شنیدن خبر سنجاب کوچولو و لانه جدید اش  ناراحت شد: «اگر از این خانه بروی، دلم برایت تنگ...
شعرهای کوتاه کودکانه برای روز مادر
بهترین شعرهای کوتاه کودکانه برای روز مادر را در این مطلب گرد آوری کرده ایم. آنها را باهم تمرین کنید و برای تبریک روز مادر استفاده کنید. همچنین شعر مادربزرگ قصه گو را حفظ کنید و در این روز برای مادربزرگ های مهربانتان بخوانید. شعرهای کوتاه کودکانه برای روز مادر شعر کودکانه "مامان...
قصه آهو و ابر گریان
قصه آهو و ابر گریان : آهو کوچولو داشت تو جنگل قدم می زد که یه هو بارون گرفت. دید که از یه تیکه ابر داره قطره بارون می ریزه اهو کوچولو که تا حالا بارون ندیده بود، خیلی تعجب کرد. سرش و بالا گرفت و گفت: چرا گریه می کنی؟ اما...
شمع تولد منو، کی فوت کرد؟شمع تولد منو، کی فوت کرد؟
جشن تولد خانم کوچولوی زیبا بود خانم کوچولو، موهاش رو بافته، کلاه  و شمع تولد رو خریده بود و منتظر نشسته بود تا دوستاش بیایند. مامان، برای تولد، کیک شکلاتی خوشمزهای پخته بود. دخترکوچولو، کیک های مامان را که روش با شمع تولد تزیین شده بود رو خیلی دوست داشت. او،لحظه شماری...
قصه بره مهربون
یکی بود یکی نبود. بره مهربون  کوچولو روی تپه بالا و پایین میپرید و بازی میکرد که یهو تشنه اش شد. رفت کنار برکه تا اب بخوره. همین که خواست اب بخوره بزغاله از راه رسید. مع مع کرد و گفت: تو که دوست خوبی هستی برو کنار اول من اب...
قصه قورقوری
یکی بود یکی نبود  در یک جنگل زیبا و سر سبز قورباغه کوچولویی زندگی می کرد که اسمش قورقوری بود. قورقوری یک قورباغه ی کوچولوی مهربان بود که با پدر و مادرش زندگی می کرد و دوستان زیادی داشت. او پسر مهربونی بود، به خاطر همین همه ی حیوونای جنگل...
قصه ماهی رنگین کمان
ماهی رنگین کمان و دوستانش توی کلاس نشسته بودند. خانم هشت پا، آموزگار ماهی ها گفت: « بچه ها امروز روز تازه ای به کلاس ما می آید که اسمش فرشته است. او و خانواده اش تازه از آب های غربی به این جا آمده اند.» ماهی پفی در...
قصه پرنده و کفشدوزک
قصه پرنده و کفشدوزک: یکی بود یکی نبود. در یک جنگل بزرگ و سرسبز و پردرخت همه حیوانات شاد و خندان در کنار هم زندگی می کردند. پرنده کوچولو هم جیک جیک کنان این ور و آن ور می پرید و دوست داشت تمام اطرافش را بشناسد. خلاصه پرنده...
قصه تافی ببر کوچولو و باد مهربون
قصه تافی ببر کوچولو و باد مهربون: تافی، ببر کوچولویی بود که داشت بین شاخ و برگ درخت‌ها بازی می‌کرد. این‌ور می‌دوید، اون‌ور می‌دوید و از روی این درخت به اون درخت دنبال شاپرک‌ها می‌کرد. یکهو یک باد تند آمد و درخت‌ها را تکان داد. تافی محکم شاخه یک...
قصه خانواده میمون ها
قصه خانواده میمون ها: توی جنگل سبز حیوانات زیادی زندگی می کردند. یک روز میمون کوچولویی تک و تنها به جنگل سبز آمد.او هیچ کس را نداشت. پدر و مادرش را آدم ها شکارکرده و به باغ وحش برده بودند. اما میمون کوچولو از دست آنها فرار کرده بود....