موکی، میمون کوچولویی بود. توی جنگل راه می رفت که چشمش به یک توپ عجیب افتاد. یک توپ که روی آن پُر از خارهای تیز بود. موکی به توپ تیغ تیغی دست زد. خارها به دستش فرو رفتند. موکی دستش را عقب کشید و با پایش به آن توپ ضربه ای...
قصه یلدا کوچولو
یلدا کوچولو در روز سی ام آذر یعنی آخرین روز پاییز و شب یلدا به دنیا آمده بود. هر سال شب یلدا همه در خانه ی یلدا جمع می شدند و تولدش را جشن می گرفتند. آن شب هم پدربزرگ و مادر بزرگ و عمه و عمو و خاله...
قصه آهو و ابر گریان
قصه آهو و ابر گریان : آهو کوچولو داشت تو جنگل قدم می زد که یه هو بارون گرفت. دید که از یه تیکه ابر داره قطره بارون می ریزه اهو کوچولو که تا حالا بارون ندیده بود، خیلی تعجب کرد. سرش و بالا گرفت و گفت: چرا گریه می کنی؟ اما...
قصه شب"ماه به زمین می آید": شبی از شب ها وقتی که ماه از وسط آسمان زمین را نگاه می کرد، چشمش به یک جنگل افتاد. در این جنگل خرگوش و میمون و لاک پشت به خوبی و خوشی با هم زندگی می کردند و همدیگر را خیلی دوست داشتند. ماه...
قصه شب"گل خندان (قسمت اول)": گل خندان یک افسانه ایرانی است. در بسیاری از مناطق ایران روایت های مختلفی از گل خندان موجود است. این روایت مربوط به استان کردستان است. مرکز استان کردستان شهر زیبای سنندج است. یکی بود، یکی نبود. تاجری بود که سه تا دختر داشت. روزی که...
قصه شب"چکمه های خانم غاز": روزی خانم غاز نتوانست چکمه هایش را پیدا کند. خانم غاز گنجه توی اتاق نشیمنش را خوب گشت. زیر تخت را نگاه کرد، ایوان پشت خانه را گشت، اما چکمه هایش را هیچ جا پیدا نکرد. سرانجام به خانه خانم موش صحرایی رفت و در زد....
قصه پیرمرد کشاورز و چغندر
قصه پیرمرد کشاورز و چغندرقند بزرگ  : روزی روزگاری پیرمرد کشاورزی با خانواده اش در یک مزرعه زندگی می کردند . پیرمرد هر روز صبح قبل از طلوع خورشید بیدار می شد و کار می کرد . گاو ها را میدوشید ، طویله را تمیز می کرد ، به حیوانات...
قصه "فرار حیوان ها"
هندوستان سرزمین بزرگی است که در قاره آسیا قرار گرفته است. در این کشور دین های مختلفی مانند هندویی، بودایی، اسلام، مسیحیت، یهودیت، سیک، زرتشتی و ... پیروان بسیاری دارد. همه ی این مردم با دین ها و زبان های مختلف در کنار هم در صلح و صفا زندگی...
قصه شب " قلب من برای تو": «مهربون» یک عروسک بود که توی یک مغازه اسباب بازی فروشی بالای قفسه نشسته بود. خودش به دوست های عروسکی اش می گفت: «دلم می خواهد مال کسی شوم که خیلی دوست داشته باشد. دلم می خواهد مال کسی شوم که قلبم...
رنگین کمان من
قصه شب "رنگین کمان من": سال‌ها پیش, وقتی که من هم کودک بودم روزی وقتی که از مهدکودک به خانه آمدم. مادرم در خانه نبود. از مادر بزرگم پرسیدم : " مامانم کجاست؟ " مادربزرگم جواب داد : " یادت رفت؟ مگر امروز صبح مادرت به تو نگفت که می‌خواهد...