قصه "چه کسی شیرینی طلایی را خورد؟"
قصه شب "چه کسی شیرینی طلایی را خورد؟": روزی بود و روزگاری بود. مادربزرگ و مادری با شش بچه ی کوچکش با هم زندگی می کردند. روزی مادر تصمیم گرفت برای خوشحال کردن بچه هایش مقداری شیرینی طلایی بپزد. مادر در کاسه ی بزرگی آرد و تخم مرغ و شیر...
شعر مادربزرگ قصه گو ؛ شعرهای کودکانه روز مادر
نبودن هایى هست که هیچ بودنى جبرانشان نمیکند و آدمهایی هستند که هرگز تکرار نمی شوند. مادربزرگ اینگونه است... در این مطلب دو شعر کوتاه با موضوع " مادربزرگ قصه گو " گردآوری کرده ایم تا شاید قدم کوچکی در بزرگداشت این گوهر مهربان برداشته باشیم. این شعرهای کودکانه را...
قصه تبر و درخت سپیدار: روزی تبر در جنگل گردش می کرد. به هر درختی که می رسید. ضربه ای می زد و به آنها می گفت: " اینجا، من اربابم! اگر دلم بخواهد، همه شما را می برم." همین طور که می رفت و حرف می زد، چشمش به...
امروز سه تا شعر کودکانه برای پدر آورده ایم که امیدواریم برای بابا های مهربان بخونید و همیشه قدردانشان باشید. شعر کودکانه برای پدر می رسد به گوش من یک صدای آشنا زنگ آشنای در می زند مرا صدا شادمانه می کشم چفت را ز پشت در شاد و مهربان پدر ایستاده پشت در می کنم...
قصه شب "لبخند چوبی": دخترک برگشت. آدم‌برفی از دیدن دخترک خیلی خوشحال شد. اما هنوز از حرف‌ های گنجشک و کلاغ غمگین بود. به دخترک گفت:"وقتی تو غصه‌ دار هستی قارقار می‌ کنی یاجیک جیک؟ " دخترک خندید و گفت:"هیچ کدام. وقتی خیلی غمگینم، وقتی خیلی غصه دارم گریه می‌ کنم....
رنگین کمان من
قصه شب "رنگین کمان من": سال‌ها پیش, وقتی که من هم کودک بودم روزی وقتی که از مهدکودک به خانه آمدم. مادرم در خانه نبود. از مادر بزرگم پرسیدم : " مامانم کجاست؟ " مادربزرگم جواب داد : " یادت رفت؟ مگر امروز صبح مادرت به تو نگفت که می‌خواهد...
قصه پیرمرد کشاورز و چغندر
قصه پیرمرد کشاورز و چغندرقند بزرگ  : روزی روزگاری پیرمرد کشاورزی با خانواده اش در یک مزرعه زندگی می کردند . پیرمرد هر روز صبح قبل از طلوع خورشید بیدار می شد و کار می کرد . گاو ها را میدوشید ، طویله را تمیز می کرد ، به حیوانات...
قصه شب “مادربزرگ مادربزرگ ما" ؛ ادامه قسمت اول: وقتی هوشی بیدار شد، صبح شده بود. هنوز درختی که جلو غار افتاده بود، آرام آرام می سوخت. بوی خوب و عجیبی می آمد. داداش کوچولو بیدار شده بود و نق و نوق می کرد. او به دهانش اشاره می کرد...
قصه "دم دوز"

قصه “دم دوز”

دم دوز یک افسانه ایرانی ست. ممکن است شبیه این داستان را زیاد شنیده باشید، اما این افسانه هم شنیدنی است. قصه شب"دم دوز": یکی بود، یکی نبود. پیرزنی بود که توی خانه ای زندگی می کرد و به اندازه خودش بخور و نمیر، اندوخته داشت. آنقدر که نیازش به...
شعر کودکانه گنجشکک اشی مشی
گنجشکک اشی مشی از قصه ها بیرون بیا برلب بوم ما نشین بپر بالا تو آسمون بگو به ابر مهربون که چشم پر اشکی داره بیاد به شهر تشنمون بارون شر شر بباره ببین هوای شهر ما تو چنگ دود اسیر شده بگو به باد با لشکرش بیاد که خیلی دیر شده گنجشکک اشی مشی بخون بگوش آدما کاری کنم که شهرمون بمونه سبز...