قصه "دم دوز"

قصه “دم دوز”

دم دوز یک افسانه ایرانی ست. ممکن است شبیه این داستان را زیاد شنیده باشید، اما این افسانه هم شنیدنی است. قصه شب"دم دوز": یکی بود، یکی نبود. پیرزنی بود که توی خانه ای زندگی می کرد و به اندازه خودش بخور و نمیر، اندوخته داشت. آنقدر که نیازش به...
قصه کفاش و سه کوچولو
قصه شب "کفاش و سه کوچولو": کفاش ماهری بود که هر نوع کفشی را می دوخت و تعمیر می کرد، اما مشتری زیادی نداشت. چون چند کفاش دیگر هم بودند که خیلی از کارشان تعریف می کردند و به همین دلیل مردم هم از آنها کفش می خریدند. همسر کفاش...
قصه "رنگین کمان"

قصه “رنگین کمان”

قصه شب "رنگین کمان": مدتی از باریدن باران گذشته بود و آسمان آبی رنگ خود را روی چمنزار باز کرده بود. همه جا و همه چیز بوی تازگی می داد. بچه آهوی زرنگ در سبزه ها به جست و خیز مشغول شد. از این طرف به آن طرف می دوید...
قصه پیرزنی که می خواست تمیزترین خانه دنیا را داشته باشد
نوزده فروردین مصادف با روز جهانی بهداشت است. قصه شب "پیرزنی که می خواست تمیزترین خانه دنیا را داشته باشد": پیرزنی توی خانه ی کوچکی زندگی می کرد. پیرزن همیشه می گفت:"دلم می خواهد تمیزترین خانه دنیا را داشته باشم." برای همین هم، صبح تا غروب، کارش آب و جارو...
قصه "نمکی"

قصه “نمکی”

نمکی یکی از افسانه های قدیمی ایران است. این قصه در شهرها و روستاهای مختلف کشورمان به شکل های مختلف گفته می شود. قصه شب "نمکی": یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچکس نبود. زنی بود که یک دختر داشت به اسم نمکی. نمکی دختر زیبایی بود. خانه آنها...
قصه "فرار حیوان ها"

قصه “فرار حیوان ها”

هندوستان سرزمین بزرگی است که در قاره آسیا قرار گرفته است. در این کشور دین های مختلفی مانند هندویی، بودایی، اسلام، مسیحیت، یهودیت، سیک، زرتشتی و ... پیروان بسیاری دارد. همه ی این مردم با دین ها و زبان های مختلف در کنار هم در صلح و صفا زندگی...
قصه "چه کسی شیرینی طلایی را خورد؟"
قصه شب "چه کسی شیرینی طلایی را خورد؟": روزی بود و روزگاری بود. مادربزرگ و مادری با شش بچه ی کوچکش با هم زندگی می کردند. روزی مادر تصمیم گرفت برای خوشحال کردن بچه هایش مقداری شیرینی طلایی بپزد. مادر در کاسه ی بزرگی آرد و تخم مرغ و شیر...
قصه "یک حیاط بزرگ با دو خانه کوچک"
قصه شب "یک حیاط بزرگ با دو خانه کوچک": یکی بود، یکی نبود. زیر گنبد کبود، سرزمین سبز و قشنگی بود. در گوشه ای از این سرزمین زیبا، دو قارچ بزرگ روییده بود که زیر هر کدام خانه ی تمیز و کوچکی بود. در یکی از این خانه ها...
قصه مهربانی

قصه “مهربانی”

قصه شب "مهربانی": مادرجان مادربزرگ علی نبود. مادربزرگ فریده هم نبود. مادربزرگ بابک هم نبود. او مادربزرگ پوپک بود. علی و فریده و بابک دوست پوپک بودند. پدر و مادر پوپک به سفر رفته بودند. پوپک دو ماهی می شد که در خانه ی مادربزرگ بود. خانه ی مادربزرگ...
قصه "یک روز طوفانی"
قصه "یک روز طوفانی": در یک جنگل بزرگ، جنگلبان پیری با همسرش زندگی می کرد. آنها خانه کوچک و تمیزی داشتند. یک روز باد شدیدی شروع به وزیدن کرد. صدای باد در تمام جنگل پیچید. جنگلبان پیر از خانه بیرون آمد. می خواست ببیند در انبار را بسته است یا...