قصه “کاناهنا”

بومیان آمریکا اولین ساکنین قاره آمریکا بودند. آنها چهار هزار سال پیشن از اسیا به این قاره آمدند. بومیان آمریکا به زبان های گوناگونی صحبت می کردند و معروف ترین اقوام آنها آزتک ها و مایاها بودند که مطالعاتی در مورد ستارگان و خورشید داشتند. آنها همچنین دارای تقویم...
قصه شب"چرخهای جورواجور": کنده درختی بود و روی آن خانه چوبی کوچکی قرار داشت. در این خانه مگس و قورباغه و خارپشت و خروس تاج طلایی زندگی می کردند. یک روز آنها برای جمع کردن گل و میوه و هیزم و قارچ به جنگل رفتند. رفتند و رفتند تا به چمنزار...
قصه شب"سایه پسرک و خورشید": پسر کوچولویی بود که با سایه اش دوست بود و به مدرسه می رفت. پسر کوچولو، سایه اش را خیلی دوست داشت، اما مدرسه را دوست نداشت. یک شب آن قدر خسته بود که آرزو کرد صبح نشود و به مدرسه نرود. پسر کوچولو چنان از...
قصه شب"مسابقه گوزن و خرگوش": یک روباه و خرس با هم دوست بودند. آنها هر دو با هم می دویدند و مسابقه می دادند. یک روز آنها، مثل همیشه شروع به دویدن به سوی خانه شان کردند. در بین راه گوزنی را دیدند که در میان علفها مشغول چریدن بود....
قصه شب"گل خندان (قسمت دوم)": پیرزن کوزه را برداشت و به راه افتاد. چون گل خندان کوزه آب را سر کشید، دید چیزی درون کوزه است. کوزه را خالی کرد و انگشتر را شناخت. از پیرزن پرسید. پیرزن گفت: دختری کنار چشمه بود. از آب کوزه نوشید. حتما این انگشتری...
قصه شب"گل خندان (قسمت اول)": گل خندان یک افسانه ایرانی است. در بسیاری از مناطق ایران روایت های مختلفی از گل خندان موجود است. این روایت مربوط به استان کردستان است. مرکز استان کردستان شهر زیبای سنندج است. یکی بود، یکی نبود. تاجری بود که سه تا دختر داشت. روزی که...
قصه شب""مریم کوچولو و گرگ (قسمت دوم)": مریم از مادر بزرگ خداحافظی کرد. به خانه آمد و به سراغ خر کوچولو رفت. خر کوچولو توی طویله ایستاده بود. مادرش توی طویله نبود. خر کوچولو خیلی قشنگ بود. پوستش مثل مخمل نرم بود. مریم دوید و رفت یک بغل علف آورد....
چین کشور بزرگی است که نام قدیمی آن امپراطوری آسمانی است. این روزها به آن چین سرخ و چین کمونیست گفته می شود. چین در قاره آسیا قرار گرفته اس پایتخت آن پکن است و مردم آن زرد پوست اند. در این کشور تیره های مختلف مثل چینی هان،...
قصه شب"سمورآبی وگل نیلوفرآبی": در دریاچه زیبایی، گل های نیلوفر آبی قشنگی، روییده بودند. این گل ها وقتی با وزیدن نسیم تکان می خوردند، صدای قشنگی مثل موسیقی به وجود می آوردند. روزی شاهزاده ای آواز این گل ها را شنید و خواست که آنها را به قصر خودش بیاورد. به...
قصه شب"پاییز کجاست؟": همه درخت های باغ، زرد و قرمز و نارنجی شده بوند. پسر کوچولویی توی باغ راه می رفت و به صدای برگ هایی که خشک شده بودند و زیر پایش خش و خش صدا می کردند گوش می داد. همان وقت صدایی شنید: «آهای! آهای بچه آدم!»...