قصه "کفش"

قصه “کفش”

قصه شب "کفش": یکی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربان توی این دنیای بزرگ هیچ کس نبود. آن روز، در آن صبح آفتابی و قشنگ، در جنگل سرسبز و باصفا، حیوان هایی که شب پیش از ترس باران و توفان زود به لانه هایشان رفته بودند حالا یکی...
قصه "یک، دو، سه، پرواز"
قصه شب "یک، دو، سه، پرواز": روزی باد تندی وزید. باد بچه گنجشکی را از توی لانه اش پرت کرد بیرون. بچه گنجشک هر کاری کرد نتوانست به لانه اش برگردد. چون که هنوز پرواز کردن را بلد نبود. او این طرف را نگاه کرد، آن طرف را نگاه...

قصه “خانم بهار”

قصه شب "خانم بهار": بهار خانم توی یک باغ زیبا زندگی می کرد. باغی که تمام درخت ها، درختچه ها و بوته های آن را خودش کاشته بود، خودش به آنها آب داده بود و از آنها مراقبت کرده بود. بهار خانم هر روز صبح وقتی از خواب بیدار می...
زیرقارچ

قصه “زیر قارچ”

قصه شب "زیر قارچ": روزی مورچه ای برای خودش گردش می کرد که ناگهان باران آمد، چه بارانی تند و تند. مورچه با خودش گفت: "کجا بروم تا باران خیسم نکند؟ " او در میان چمنزار قارچ کوچکی دید. به طرف قارچ دوید و زیر کلاهک آن پنهان شد....
قصه "گرگ گرسنه ساده لوح"
آذربایجان یکی از مناطق کشور ایران است که مردم آن به زبان ترکی صحبت می کنند. مردم آذربایجان بسیار هنرمند هستند. صنایع دستی، موسیقی و قصه های مردم آذربایجان معروف است. قصه شب "گرگ گرسنه ساده لوح": یکی بود یکی نبود. روزی گرگ گرسنه ای برای پیدا کردن غذا به...
آقای کامپی به گردش می رود
قصه شب "آقای کامپی به گردش می رود": آقای گامپی در یک خانه قشنگ کنار رودخانه زندگی می کرد. او یک قایق هم داشت. یک روز آفتابی آقای گامپی تصمیم گرفت سوار قایق خود بشود و کمی گردش کند. وقتی سوار قایق شد یک دختر و پسر جلو آمدند و...
برو کوچولو وگرگ
قصه شب "بره کوچولو و گرگ": یکی بود، یکی نبود. کنار یک رودخانه، توی یک مزرعه، بره کوچولویی که تازه اول بهار به دنیا آمده بود، با مادرش زندگی می کرد. یک روز بره کوچولو به مادرش گفت:"من دیگر بزرگ شده ام. می روم تا برای خودم جایی پیدا کنم." مادرش...
قصه "گنجشکی که می گفت چرا؟"
قصه شب "گنجشکی که می گفت چرا؟": بهار بود. گنجشکی توی لانه اش سه تا تخم گذاشته بود و روی تخم ها خوابیده بود. او منتظر بود که جوجه هایش از تخم بیرون بیایند. چند روز گذشت. تخم اولی شکست. یک جوجه کوچولو از آن بیرون آمد و گفت:"جیک جیک!...
قصه "اولین پرواز"

قصه “اولین پرواز”

قصه شب "اولین پرواز": در لانه ای، میان پیچک های قدیمی کنار باغ، گنجشک کوچولو سر از تخم درآورد. او در روشنایی روز، چهار خواهر و برادر هم شکل خودش را دید. مدتی نگذشت که پرهای نرم گنجشک کوچولو ریخت و به جای آن پرهای محکم قهوه ای درآمد. او...
قصه "خانه ای برای گربه"
قصه شب "خانه ای برای گربه": دخترکی پشت میز نشسته بود و نقاشی می کرد. ناگهان گربه خط و خال داری پیش او آمد و به تماشای دخترک مشغول شد، بعد با کنجکاوی پرسید:"تو مشغول چه کاری هستی؟" دخترک گفت:"من برای تو خانه می کشم . ببین این شیروانی خانه...