قصه شب"یک موش خاکستری": یکی بود، یکی نبود. یک موش کوچولوی خاکستری بود که با پدر و مادر و نه خواهر و برادرش در خانه ای کوچک در انبار زیر شیروانی زندگی می کرد. خانه آنها یک جعبه کلاه کهنه بود که روی آن یک کلاه قرار داشت و...
قصه شب"ننه تپلی و شب": یکی بود، یکی نبود. آن بالاها، روی یک تپه خیلی بلند، پیرزنی زندگی می کرد که به او می گفتند ننه تپلی. این ننه تپلی از خفاش و جغد و موش خیلی بدش می آمد. همین طور از شب پره، ستاره، سایه و نور ماه....
قصه شب"سه شکارچی": یکی بود یکی نبود. سه شکارچی بودند به نام های دایی وانیا، دایی فدیا و دایی کوزما روزی آنها برای شکار به جنگل رفتند. حیوان های زیادی بودند، اما هیچ کدام را شکار نکردند. آنها روی چمن نشستند و با هم شروع به صحبت کردند. دایی وانیا گفت:...
برخلاف طول دوران بارداری، پس از به دنیا آمدن فرزندتان زمان سریع تر می گذرد و تا به خود بجنبید کودکتان ۱۰ ماهه خواهد شد که یک نقطه عطف مهم زمانی در نمودار رشد و توانایی اوست. زمانی که کودک شما به ده ماهگی می رسد متوجه تغییرات بیشماری...
قصه شب"اژدها": روزی روزگاری، در قلعه ای بزرگ و قدیمی که مانند یک شهر بود، مردم بسیاری زندگی می کردند. مردم این شهر یک مشکل بزرگ داشتند. قلعه آنها خیلی سرد بود. بچه ها عبور می شدند برای گرم شدن، پتویی دور خود بپیچند. بزرگ ترها هم ناچار بودند...
قصه شب"دریانورد": گاری، دریانوردی بود که کشتی نو و قشنگی داشت! روزی گفت: «دریانوردی می کنم و تمام دنیا را می بینم!» وقتی دریانورد خود را به عرشه رساند: «هوت... هوت..» کشتی حرکت کرد. او به دوستانش گفت: «خداحافظ. من به زودی به خانه برمی گردم.» دریانورد هنگام رفتن، آن قدر به...
قصه شب"ترب خیلی خیلی بزرگ": روزی بود، روزگاری بود. خانه ای بود و باغی بود. پدربزرگی بود و مادربزرگی. مادری بود و دختر کوچولویی. پدربزرگ در حیاط خانه یک بوته ترب کاشته بود. بوته ترب بزرگ شد. بزرگ شد. خیلی خیلی بزرگ شد. روزی پدربزرگ سراغ بوته ترب آمد و...
قصه شب "ها... ها...ها... چی": یک روز صبح، جوجه کلاغ وقتی از خواب بیدار شد، احساس کرد سردش است. تنش میلرزید و از سرما منقارش به هم می خورد. ناگهان منقارش را باز کرد و گفت: «ها... ها.....ها.. چی» ننه کلاغه که توی لانه بود، صدای او را شنید و...
قصه شب"لباس زمستونی": زمستان آمده بود، همه جا سرد بود. پینه دوز خانم توی خانه اش نشسته بود و لباس می دوخت. یک عالم لباس، پارچه و کاموا داشت که باید زود آنها را می دوخت، می بافت و به صاحبانش می داد. خیلی از حیوان ها پارچه های رنگارنگ کلفت...
قصه شب"نامه ای به بابا": پدر سهیل مدتی بود که به سفر رفته بود. سهیل و مادرش در خانه تنها بودند. سهیل روزها به کودکستان می رفت. مادر او روزها به اداره میرفت. عصر که سهیل از کودکستان به خانه می آمد، مادر در خانه بود و شام را آماده...