شعر آموزش حیوانات به کودکان

شعر آموزش حیوانات به کودکان

پدرو مادرا عزیز برای آموزش حیوانات به کودک و آموزش اسم حیوانات برای کودکان میتونید از شعر و قصه استفاده کنید براتون یه شعر زیبا قرار دادیم میتونید با ریتم برای کوچولوهاتون بخونید. شعر آموزش حیوانات به...
قصه کودکانه خرگوش دم دراز

قصه کودکانه خرگوش دم دراز

در روزگاران  قدیم یک  خرگوش دم دراز در جنگل زندگی می کرد که دم دراز و گوش های کوچکی داشت؛ یعنی همه ی خرگوش ها این شکلی بودند. اما این خرگوش با یک روباه حیله...
قصه کی از همه قوی تره؟

قصه کی از همه قوی تره ؟

یک روز صبح موش موشک از مادرش پرسید: مادر کی از همه قوی تره ؟ مادرش خندید و گفت: هر کس به اندازه خودش قویه. موش موشک فکر کرد که مادرش شوخی می کند، با...
قصه کودکانه ابرها چگونه باران میشوند؟

قصه کودکانه ابرها چگونه باران میشوند؟

قصه کودکانه ابرها چگونه باران میشوند؟: یکی بود یکی نبود ابر کوچولو، خیلی ناراحت بود. رفت پیش مامان ابر. مامان ابر گفت: چی شده پسرم ؟ باز با ابرهای دیگر دعوایت شده؟ ابر کوچولو...
داستان کودکانه ملخک بی ادب

قصه کودکانه ملخک بی ادب

یکی بود یکی نبود ملخک بی ادب قصه ما  سر به سر خانم قد قدا می گذاشت و دانه جوجه ها را می برد و می خورد قد قدا می ترسید که جوجه هایش...
قصه خرس کوچولو خالی بند

قصه خرس کوچولو خالی بند!

خرس کوچولو به تنهایی می تواند از رودخانه رد شود. او می تواند دکمه و زیبش را ببندد. حتی می تواند بند کفشش را هم خودش ببندد ، ولی نمی تواند ۷۶ مگس را...
قصه کودکانه آموزش چپ و راست

قصه کودکانه آموزش چپ و راست

 قصه کودکانه آموزش چپ و راست :یکی بود یکی نبود غیر ازخدای مهربون هیچ کس نبود.گربه کوچولویی دنبال مادرش می گشت چون تو خیابون مادرش را گم کرده بود به یک پسر بچه رسید و...
قصه پیرمرد کشاورز و چغندر

قصه چغندرقند بزرگ و پیرمرد کشاورز

قصه پیرمرد کشاورز و چغندرقند بزرگ  : روزی روزگاری پیرمرد کشاورزی با خانواده اش در یک مزرعه زندگی می کردند . پیرمرد هر روز صبح قبل از طلوع خورشید بیدار می شد و کار می...
قصه نجات زنبور تنبل

قصه نجات زنبور تنبل

در یکی از روزهای زیبا، زنبور کوچولو که همه آن را زنبور تنبل صدا می‌زدند، وقتی از خواب بلند شد، دست و صورتش را شست و برای خوردن صبحانه به بیرون رفت. در یکی از...
قصه علی کوچولو و ترس از سلمانی

قصه علی کوچولو و ترس از سلمانی

علی کوچولو داشت توی حیاط دنبال توپش می دوید. صدای مادرش را از توی اتاق شنید: علی، حاضر شو ببرمت سلمانی! علی کوچولو که ترس از سلمانی داشت تا حرف مادر را شنید، دوید و رفت...

به شبکه های اجتماعی ما بپیوندید

11,743دنبال کنندهدنبال کردن
52دنبال کنندهدنبال کردن

نوشته های اخیر

بیشتر از اینها بخوانید!