قصه شب”جشن فانوس ها – قسمت اول”: وانگ چی مرد فقیری بود، اما آن قدر زن و دو فرزندش را دوست داشت که حاضر نبود جایش را حتی با امپراتور عوض کند.

او تمام روز در مزرعه کار می کرد و هر شب همسرش یک کاسه برنج برای شامش می پخت. گاهی هم سوپ نخود فرنگی یا کمی گوشت درست می کرد. اما آنها نمی توانستند هر روز چنین غذاهایی بخورند و اغلب تنها برنج می خوردند.

یک روز صبح، وقتی وانگ چی داشت برای کار از خانه بیرون می رفت، همسرش، پسرشان هان چانگ را دنبال او فرستاد تا یادآوری کند موقع آمدن به خانه کمی هیزم بیاورد.

وانگ چی گفت :”برای این کار باید ظهر بالای کوه بروم. هان چانگ، برو تبر مرا بیاور.”

قصه "جشن فانوس ها - قسمت اول"
قصه “جشن فانوس ها – قسمت اول”
اینم بخون، جالبه! قصه “دو شرط مرد حیله گر – قسمت اول”[/vc_message

هان چانگ رفت و تبر پدرش را آورد. هوسین کو دختر کوچک وانگ چی، دنبال برادرش از خانه بیرون آمد و به پدرش گفت:”پدر به یاد داشته باش امشب جشن فانوس هاست. مبادا در کوهستان خوابت ببرد. باید بیایی و فانوس هایمان را روشن کنی.”

وانگ چی راه افتاد و رفت. ظهر وقتی بقیه کارگرها از شدت خستگی دست از کار کشیدند وانگ چی تبرش را برداشت و به امید پیدا کردن درخت کوچکی که بتواند هیزم جمع کند به کوه رفت. وانگ چی چشمش به درختی که کنار غار بود افتاد.

او با خودش فکر کرد که این همان چیزی است که می خواهد، اما پیش از اینکه درخت را ببرد به درون غار نگاهی انداخت. با تعجب دید دو پیرمرد نشسته اند و شطرنج بازی می کنند.

وانگ چی که کمی شطرنج بلد بود، داخل غار رفت و چند دقیقه بازی آنها را تماشا کرد. با خودش گفت:”هر وقت سرشان را بلند کردند، برای بریدن درخت از آنها اجازه می گیرم.”

اما آنها سرشان را بلند نکردند و همچنان مشغول بازی بودند. ناگهان او دید که ریش پیرمردها بلند و بلندتر می شود. وانگ چی بلند شد، تبرش را برداشت و گفت:”امیدوارم ریش من هرگز به این سرعت بلند نشود.”

آن وقت یکی از پیرمردها گفت:”مرد جوان، ریش ما به سرعت بلند نشده است. می دانی چه مدتی است که وارد این غار شده ای؟
وانگ چی گفت :”حدود نیم ساعت است که اینجا هستم.”

اما همین که حرفش تمام شد، دسته تبر در دستش به خاکستر تبدیل شد و بر زمین ریخت. این بار شطرنج باز دیگر خندید و گفت:”اشتباه می کنی. بیشتر از ۵۰ سال است که در این غار جادویی مانده ای. حالا به دهکده ات برو و ببین که همه چیز تغییر کرده است.”

وانگ چی به سرعت به دهکده برگشت و دید در جای مزرعه ای که در آن کار می کرد، خانه های بسیاری ساخته شده و دهکده اش به شهر شلوغی تبدیل شده است. وانگ چی در جستجوی خانه و خانواده اش همه جا را گشت. همه جا از چهره های ناآشنا پر بود. او هر چه گشت نتوانست خانه خود را پیدا کند.

ناگهان در گوشه ای از شهر، پیرزنی را دید که لباس های او شبیه لباس های زنش بود و با دقت زیاد متوجه شد که آن پیرزن، زن خودش است که در این سالها پیر شده است. دیدن این منظره مرد را سخت غمگین کرد و با غصه فراوان از شهر رفت. وانگ چی به کوه و نزد آن دو پیرمرد شطرنج باز برگشت و از آنها خواست که به او کمک کنند.

آنها گفتند که نمی توانند به او هیچ کمکی کنند، اما وانگ چی آنقدر اصرار کرد تا پیرمردها حاضر شدند راهنمایی اش کنند.
یکی از آنها گفت:”تو باید نزد خرگوش ماه بروی و از او خواهش کنی آب حیات را به تو بدهد، اگر آن را بنوشی برای ابد زنده خواهی ماند.”

وانگ چی گفت:”اما من نمی خواهم برای ابد زنده بمانم. من می خواهم به زمانی که در آن بودم برگردم و در کنار همسر و فرزندانم زندگی کنم.”

پیرمرد گفت:”خب برای این کار باید آب حیات را با کمی از آب دهان اژدهای آسمانی مخلوط کنی.”
وانگ چی پرسید:”خوب کجا باید اژدهای آسمانی را پیدا کنم؟”

پیرمرد گفت:”جواب این سوال ساده است، در آسمان! در یک غار ابری زندگی می کند و وقتی از غارش بیرون می آید گاهی نفسش از آتش است و گاهی از آب. اگر نفسش از آتش باشد تو خواهی سوخت، اما اگر فقط آب باشد به راحتی می توانی ظرف کوچکی را از آب پر کنی!”

آنها به او یک بطری دادند و پیش از آنکه از آنها تشکر کند، مرغ ماهیخوار بزرگ و سفیدی کنار غار بر زمین نشست. پیرمردها به وانگ چی گفتند که آن مرغ ماهیخوار او را به هر کجا بخواهد، می برد.

مترجم: گیتا گرکانی
قصه “جشن فانوس ها – قسمت اول” برگرفته از کتاب “قصه هایی برای خواب کودکان”

اینم بخون، جالبه! قصه “لاک پشتی با یک خال سفید”[/vc_message

پاسخ دهید

نظر خود را بنویسید
لطفا نام خود را وارد کنید