قصه “یک روز طوفانی”: در یک جنگل بزرگ، جنگلبان پیری با همسرش زندگی می کرد. آنها خانه کوچک و تمیزی داشتند. یک روز باد شدیدی شروع به وزیدن کرد. صدای باد در تمام جنگل پیچید. جنگلبان پیر از خانه بیرون آمد.

می خواست ببیند در انبار را بسته است یا نه. چون تمام آذوقه زمستانشان در آن بود. پیرمرد هنوز به انبار نرسیده بود که باد کلاه او را با خود برد. پیرمرد کلاهش را خیلی دوست داشت، چون همسرش آن را بافته بود. به سرعت قفل در انبار را امتحان کرد و بعد به دنبال کلاهش دوید.

قصه "یک روز طوفانی"
قصه “یک روز طوفانی”

باد سرعت زیادی داشت و پیرمرد نمی توانست به همان سرعت بدود. باد تندتر شد و پیرمرد دیگر کلاهش را ندید. پیرمرد نمی دانست چه کار کند. تصمیم گرفت باز هم به دنبال کلاهش بگردد. در همان وقت موش بزرگی از پشت یک بوته بیرون آمد. او جنگلبان را دید.

سلام کرد و از جنگلبان پرسید:”در این روز توفانی در اینجا چه کار می کنی؟ ممکن است باران بیاید. چرا به خانه نمی روری؟”
جنگلبان گفت:”به دنبال کلاهم می گردم. باد آن را با خودش برد. اگر کلاهم را پیدا نکنم، حتما سرما می خورم و مریض می شوم. راستی تو کلاه مرا ندیدی؟”

موش گفت:”من کلاه تو را ندیدم، ولی می توانیم با هم به دنبال آن بگردیم. من کمی نان برای لک لک می برم. او مادر شده است و جوجه هایش تازه از تخم بیرون آمده اند. شاید بین راه کلاه تو را پیدا کردیم.”

جنگلبان به دنبال موشه به راه افتاد. هنوز راه زیادی نرفته بودند که سمور را دیدند. سمور قارچ بزرگی را بغل کرده بود و به سختی راه می رفت. سمور به جنگلبان و موش سلام کرد و از آنها پرسید:”در این هوای تاریک کجا می روید؟”
جنگلبان گفت:”باد کلاه مرا با خودش برده است. من به دنبال کلاهم می گردم.”

موش هم گفت:”من برای لک لک سفید غذا می برم. می دانی جوجه هایش از تخم بیرون آمده اند، او نمی تواند آنها را تنها بگذارد.”
سمور گفت:”من هم این قارچ را برای لک لک سفید می برم. شاید بتواند از این قارچ به عنوان چتر استفاده کند.”

کمی جلوتر، جنگلبان چشمش به قورباغه افتاد و از او پرسید:”تو کلاه مرا ندیدی؟ من به دنبال کلاهم می گردم. اگر کلاهم را پیدا نکنم حتما سرما می خورم.”
قورباغه گفت:”نه کلاه شما را ندیدم. من می خواهم کمی میوه برای لک لک سفید ببرم. شاید بین راه کلاهت را پیدا کردیم.”

جنگلبان، موش، سمور و قورباغه به راه افتادند. پیرمرد تمام مدت چشمش به این طرف و آن طرف بود. او امیدوار بود پیش از شروع باران کلاهش را پیدا کند. راه زیادی به خانه لک لک نمانده بود. خانه ی لک لک روی یک درخت بلوط بود. پیرمرد با خودش فکر کرد که ای کاش او هم چیزی با خودش برای لک لک آورده بود.

آنها به خانه ی لک لک رسیدند. جنگلبان چشمش به بالای درخت افتاد. خیلی تعجب کرد. لک لک سفید و جوجه هایش در کلاه او نشسته بودند. صدای جیک جیک جوجه ها از بالای درخت می آمد.

اینم بخون، جالبه! قصه “دوستان آدم برفی”

لک لک سفید دوستانش را دید. جنگلبان را هم دید. او به جنگلبان گفت:”نمی دانم چطور از مهربانی شما تشکر کنم. نزدیک بود باد لانه ی مرا خراب کند. باد قسمت های زیادی از لانه را با خودش برد. نمی دانستم که جوجه هایم را کجا ببرم؟” بعد هم تعریف کرد که باد کلاه جنگلبان را با خودش آورد. آن وقت جوجه هایش را در آن گذاشت.

لک لک گفت:”کلاه شما زندگی جوجه های مرا نجات داد. واقعا از شما متشکرم. این کلاه بهترین هدیه ای است که تا به حال گرفته ام.” جنگلبان با خوشحالی خندید و چیزی نگفت. آن وقت از همه ی دوستانش خداحافظی کرد و به خانه اش برگشت.

نویسنده: گای ستیرز
مترجم: شعله دولت آبادی
برگرفته از کتاب “قصه هایی برای خواب کودکان”

پاسخ دهید

نظر خود را بنویسید
لطفا نام خود را وارد کنید