قصه شب “یک حیاط بزرگ با دو خانه کوچک”: یکی بود، یکی نبود. زیر گنبد کبود، سرزمین سبز و قشنگی بود. در گوشه ای از این سرزمین زیبا، دو قارچ بزرگ روییده بود که زیر هر کدام خانه ی تمیز و کوچکی بود. در یکی از این خانه ها خاله پینه دوز و در خانه ی دیگر جیرجیرک خانم زندگی می کرد.

آنها با هم همسایه بودند. حیاط خانه هایشان را دیوار سبز و قشنگی که از شاخه و برگ درخت ها درست شده بود از هم جدا می کرد. خاله پینه دوز و جیرجیرک خانم با اینکه با هم همسایه بودند، اما هیچ کاری به کار هم نداشتند. یک شب که آنها در خانه هایشان خوابیده بودند، باد شدیدی آمد. باد سختی که همه شاخه و برگ دیوار حیاط را با خود به دور دورها برد.

اینم بخون، جالبه! قصه “۱۵۰ روپیه”


قصه "یک حیاط بزرگ با دو خانه کوچک"
قصه “یک حیاط بزرگ با دو خانه کوچک”

صبح که خاله پینه دوز و جیرجیرک خانم از خواب بیدار شدند، دیدند که وای وای! دیوار حیاطشان خراب شده است. با عجله مشغول جمع کردن شاخه و برگ ها شدند و دوباره دیوار را درست کردند. بعد هم هر کدام رفتند دنبال کار خودشان. آن شب هم گذشت.

فردای آن روز، دوباره باد تندی وزید. آنقدر تند و شدید که دیوار کوچولو و سبز حیاط آنها را خراب کرد. خاله پینه دوز و جیرجیرک خانم نمی دانستند که چه بکنند. آنها آن قدر شاخه و برگ جمع کرده و دیوار درست کرده بودند که حسابی خسته شده بودند. دست هایشان را گذاشتند زیر چانه و رفتند توی فکر. اما سرانجام تصمیم گرفتند دیوار درست کنند.

این بود که هر دو خیلی زود مشغول ساختن دیوار حیاط شدند و سرانجام آن را درست کردند. سپس آنقدر خسته بودند که دیگر هیچ کاری نتوانستند بکنند و رفتند توی خانه هایشان و خوابیدند. وقتی صبح از خواب بیدار شدند، هر دو دویدند توی حیاط، دیدند که هنوز دیوار حیاط سالم است و خراب نشده است. خیلی خوشحال شدند. خاله پینه دوز آمد کنار دیوار و صدا زد:”جیرجیرک خانم، نگاه کن دیوار حیاط خراب نشده است.”

جیرجیرک خانم آمد کنار دیوار و یکی از شاخه های بزرگ روی دیوار را برداشت و گفت:”سلام خاله پینه دوز.” خاله پینه دوز که قدش خیلی کوتاه بود شاخه دیگری را برداشت تا بتواند با جیرجیرک خانم حرف بزند و او را ببیند.

خاله پینه دوز گفت:”این چند روز که مجبور بودیم دیوار حیاط را درست کنیم، خیلی خسته شدیم.”
جیرجیرک خانم گفت:”خاله پینه دوز من می خواهم امروز آش خوشمزه ای بپزم. اگر دلت می خواهد به خانه ی من بیا تا با هم آش بخوریم.”
خاله پینه دوز گفت:”چه فکر خوبی کردی.”

بعد شاخه ی بزرگ دیگری را از دیوار برداشت و رفت به خانه ی جیرجیرک خانم. هر دو با هم آش را درست کردند و همه آن را با هم خوردند. وقتی آش را خوردند و موقع برگشتن خاله پینه دوز شد، هر دو با هم به حیاط آمدند. وقتی که خوب نگاه کردند که باز هم باد آمده و دیوار بین حیاط آنها را برداشته است.

اول خیلی ناراحت شدند اما وقتی که بهتر نگاه کردند، دیدند وقتی دیوار بین حیاط خانه هاشان نباشد، چقدر حیاطشان بزرگتر و قشنگتر می شود. هر موقع هم که حوصله شان سر برود می توانند به هم سر بزنند و مهمان یکدیگر بشوند. برای همین بود که هر دو به سرعت مشغول برداشتن دیوار بین حیاطشان شدند. چیزی نگذشت که دیوار برداشته شد و یک حیاط ماند با دو خانه تمیز و کوچک برای دو همسایه خوب و مهربان.

نویسنده: مرجان کشاورزی آزاد
برگرفته از کتاب “قصه هایی برای خواب کودکان”

اینم بخون، جالبه! قصه “بادام های جادویی”

پاسخ دهید

نظر خود را بنویسید
لطفا نام خود را وارد کنید