آنانسی یکی از قصه های معروف مردم سرزمین آفریقاست. آفریقا یکی از قاره های بزرگ روی کره زمین است. کشورهایی مانند تونس، مصر، زامبیا، غنا، کنیا و … در این قاره هستند. مردم این قاره به زبان های مختلف صحبت می کنند و دین های متفاوتی دارند.

قصه شب”یونگ کیونگ پیونگ”: آن طرف رودخانه، توی جنگل، حاکمی بود که سه تا دختر داشت. زیر آسمان کبود، هیچکس اسم این دخترها را نمی دانست. مردم با عقل و فهم، از چهار گوشه دنیا می آمدند تا اسم دخترها را بفهمند، اما توی این کار در می ماندند. جغد دانا هم توی این کار درمانده بود. جغد دانا یک بار رفت به آن طرف رودخانه، پیش دخترها و هی نگاهشان کرد، اما با غصه برگشت. معلوم شد که سر از اسم دخترها درنیاورده است.

قصه "یونگ کیونگ پیونگ"
قصه “یونگ کیونگ پیونگ”

بز دانشمند هم رفت و کاری از پیش نبرد. وقتی که برگشت، آمد پیش آنانسی و جریان را تعریف کرد. از زور دلخوری فقط توانسته بود بگوید:”مععع.” حاکم هم زده بود زیر خنده و گفته بود:”برو پی کارت، آقای بزی! من که اسم بچه هایم را نمی گذارم مععع!”
بز بیچاره بود بگوید:”بابا، این صدای خودم است.” اما دور و بری های حاکم آنقدر به او خندیده بودند که هیچکس صدایش را نشنیده بود.
آنانسی گفت:”داداش بزی، انگار خودم باید بروم و اسم دخترها را بفهمم. بله، کار، کار خودم است.” آنوقت، پاشنه اش را ور کشید و راه افتاد به طرف قصر حاکم.

روز بعد وقتی که دخترها آمدند لب رودخانه تا آبتنی کنند، آنانسی رفت و یک سبد قشنگ برداشت و پرش کرد از گلهای رنگارنگ و میوه های آبدار. دور تا دور سبد را هم گلهای زرد رنگ و سفید چید. آن وقت آن را برد و گذاشت وسط اتاق دختر بزرگ و خودش قایم شد زیر تخت.

اینم بخون، جالبه! قصه “من آرزو دارم”

نیم ساعتی که گذشت. صدای خنده و شادی بلند شد. دخترها از رودخانه برمی گشتند. دخترها خودشان تنها آمدند توی اتاق نه کنیزی همراهشان بود، نه غلامی.

پای دخترها که رسید توی اتاق، دختر بزرگه فریاد زد:
یونگ کیونگ پیونگ
به به، عجب سبدی!
شنگی پنگی دنگی
به به، عجب سبدی!

دختر وسطی فریاد زد:
شنگی پنگی دنگی
به به، عجب سبدی!
دینگی دانگی ونگی
به به، عجب سبدی!

دختر کوچک هم زد زیر آواز و گفت:
دینگی دانگی ونگی
به به، عجب سبدی!
یونگ کیونگ پیونگ
به به، عجب سبدی!

آن وقت سبد را برداشتند و بردند پیش حاکم. آنانسی همه چیز را شنید. مثل برق از زیر تخت آمد و از اتاق پرید بیرون و از قصر زد بیرون. زودی خودش را رساند به سرزمین خودش و یک دسته نوازنده جمع کرد:موش با ویولونش، کلاغ با طبلش، قورباغه هم با شیپورش. یک هفته تمام کار آنانسی این بود که به نوازنده ها یاد بدهد چه آهنگی بزنند.

آخرش موش پرسید:”بابا، این کارها یعنی چه! پس کو مزد ما؟ ببینم، اصلا مزدی، چیزی در کار هست؟”
آنانسی گفت:”حالا هیچی نگو. یک کم صبر کن. روز جمعه، هر چه خواستی، بخواه.”
روز جمعه، آنانسی با دسته نوازنده ها راه افتاد و رفت به قصر حاکم. وقتی که رسیدند دم قصر حاکم، آنانسی گفت: “حالا وقتش است شما بزنید، من می خوانم!”

نوازنده ها شروع کردند به نواختن و آنانسی، از ته دل خواند:” یونگ کیونگ پیونگ، دینگی دانگی ونگی، شنگی پنگی دنگی!”
آنانسی خواند و خواند تا اینکه زن حاکم باخبر شد و گفت:”این چه کسی است که اسم دخترهای مرا به زبان می آورد؟”
آنانسی به نوازنده ها گفت:”پر زورتر ساز بزنید.”
آن وقت آنانسی و دسته نوازنده هایش راه افتادند دور قصر و زدند و خواندند:” یونگ کیونگ پیونگ، دینگی دانگی ونگی، شنگی پنگی دنگی!”

وقتی که صدا به گوش حاکم رسید، پرسید:” این چه کسی است که اسم دخترهای مرا به زبان می آورد؟”
آن وقت، آنانسی با نوازنده هایش رفت پیش حاکم. چشم حاکم به آنانسی افتاد، گفت:”آی، آنانسی بدجنس، باید می فهمیدم که تویی! حالا، زود، هر چه می خواهی از توی قصر بردار و برو. به شرط آنکه یک ساعت بعد نشانی از تو و نوازنده هایت این طرف نباشد، وگرنه من میدانم و تو!”

آنانسی و نوازنده هایش منتظر همین حرف بودند. کلاغ نوکش را پر کرد از طلا، قورباغه گلویش را پر کرد از نقره، و آنانسی آنقدر طلا و نقره برداشت که مجبور شد کشان کشان ببردش.
اما موش، که عقلش از همه بیشتر بودف با دختر بزرگ حاکم عروسی کرد. حاکم به این شرط به عروسی رضایت داد که موش دیگر هیچوقت ویولون نزند.

مترجم: گیتا گرکانی
برگرفته از کتاب “قصه هایی برای خواب کودکان”

پاسخ دهید

نظر خود را بنویسید
لطفا نام خود را وارد کنید