قصه شب “گیاه کوچولو”: صبح یکی از روزهای بهاری آفتاب مثل همیشه از پشت کوه بالا آمد و هوا را روشن کرد. آفتاب نگاه به زمین کرد و با خودش گفت:”آه! میان آن باغچه در زیر زمین، گیاه کوچکی وجود دارد که توی دانه خود خوابیده و پوستش دورتادور او را گرفته است. من باید او را بیدار کنم و از این زندان تنگ و تاریک نجاتش بدهم.”

آفتاب با تمام نیرو شروع کرد به درخشیدن و نور خود را با شدت به زمین پاشید. آفتاب آنقدر به زمین تابید تا زمین گرم شد. او آنقدر تلاش کرد تا خود را به دانه رساند و با حرارت خود، او را نوازش کرد و گیاه کوچولو را صدا کرد و گفت:” گیاه کوچولو! بیدار شو و از میان دانه خود بیرون بیا!”

گیاه کوچولو جواب داد:”مگر نمی بینی که اینجا زندانی هستم و نمی توانم بیرون بیایم؟ پوست لپه خیلی سفت است و مانند دیوار دورتادور مرا گرفته است. چطور می توانم از میان این دیوار سخت بیرون بیایم؟”

آفتاب گفت:”محکم به پوست دانه فشار بده و سرت را با شدت به آن بزن تا بشکند. جوجه چطور از میان تخم بیرون می آید؟ او هم مانند تو است. او پوست تخم را فشار می دهد و آن را می شکند و خودش را آزاد می کند. تو هم باید همین کار را بکنی و پوست دانه را بشکنی و از آن بیرون بیایی. بعد بزرگ شوی و شاخ و برگ درآوری. گل بدهی و زیبا شوی.”

اینم بخون، جالبه! قصه “اولین پرواز”

قصه "گیاه کوچولو"

گیاه کوچولو هر چه زور زد نتوانست دانه را بشکند، خسته شد و گفت:”من نمی توانم پوست دانه را بشکنم. زورم نمی رسد. پوست دانه خیلی سفت و سخت است.”

آفتاب کمی فکر کرد و بعد به گیاه کوچولو گفت:”خیلی دلم می خواست تو را آزاد کنم اما نتوانستم. تو باید از باران کمک بگیری. او می تواند به تو کمک کند. من با باران میانه خوبی ندارم. با او دوست نیستم. از همدیگر خوشمان نمی آید. وقتی من می آیم او می رود و وقتی او پیدایش می شود، من خودم را پشت ابرها پنهان می کنم. حالا من می روم شاید او بیاید. اگر باران آمد از او کمک بگیر و خودت را از این زندان آزاد کن. من می روم و فردا بر می گردم.”

آفتاب خداحافظی کرد و رفت. بعد از چند ساعت سروکله باران پیدا شد، وقتی باران آمد، در زیر زمین، وسط باغچه، گیاه کوچولویی را دید که میان دانه خود خوابیده است. باران از این گیاه کوچولو خوشش آمد و با خود گفت:”باید بروم و او را بیدار کنم.”
باران شروع به باریدن کرد. آن قدر بارید که توانست به زمین فرو برود و به دانه برسد.

وقتی به دانه رسید او را نوازش کرد و تک تک به پوست آن زد و گفت:” گیاه کوچولو! بیدار شو! بیدار شو و زود از میان دانه بیرون بیا!”
گیاه کوچولو جواب داد:”من اینجا زندانی هستم و نمی توانم بیرون بیایم.”
باران گفت:”به پوست دانه فشار بده تا بشکند.”
گیاه کوچولو گفت:”پوست دانه خیلی سفت و سخت است. من نمی توانم آن را بشکنم.”
باران گفت:”من دانه را خیس کرده ام. پوستش نرم شده است. تو باید مثل جوجه ای که توی تخم است به پوست دانه فشار بدهی و آن را بشکنی و بیرون بیایی.”

گیاه کوچولو به پوست دانه فشار داد. او حس کرد که پوست خیس و نرم شده است. گیاه کوچولو بیشتر فشار داد. پوست دانه باز شد. گیاه کوچولو سر خود را از آنجا بیرون آورد. زیرزمین سرد و تاریک بود. گیاه کوچولو از تاریکی خوشش نمی آمد و از سرما می لرزید.
وقتی باران رفت دوباره آفتاب آمد و با زحمت خود را به گیاه کوچولو رساند. گیاه کوچولو حس کرد که کمی گرم شده است. این گرما برای او خیلی دلگرم و دلچسب بود. گیاه کوچولو همچنین دید که اطراف او کمی روشن شده است، وقتی فهمید آفتاب به دیدن او آمده است خوشحال شد.

آفتاب تا چشمش به گیاه کوچولو افتاد گفت:”تو حالا قشنگ و زیبا نیستی. رنگت پریده است و درست مثل کرم زیرزمین دراز و سفید هستی. نورهای طلایی رنگ من باید تو را خوشگل و زیبا کنند. تو بزرگ می شوی و برگ و شاخه گل پیدا می کنی. من برگهای تو را سبز و قشنگ می کنم و به گل تو زیبایی می دهم اما شرطش این است که خودت هم کوشش کنی. اگر کوشش نکنی به جایی نمی رسی، همین جا می مانی و خشک می شوی. وقتی از زیرزمین بیرون آمدی آن وقت می بینی که دنیا چقدر زیباست و باغ ها چقدر باصفا هستند.”

گیاه کوچولو مشغول کوشش شد. به زحمت ریشه های خود را در زمین فرو کرد تا هم بتواند غذا بگیرد و هم خود را محکم و پابرجا نگه دارد. گیاه کوچولو آنقدر کوشش کرد تا سر خود را از زیرزمین بیرون آورد. او کم کم از زیرزمین بیرون آمد. باران به او کمک می کرد تا غذای خود را از زمین بگیرد. آفتاب به او کمک می کرد تا رنگ و زیبایی پیدا کند.

روزی گیاه کوچولو به باران گفت:”از تو خیلی ممنونم. تو هم مانند آفتاب به من کمک کردی. با کوشش تو پوسته دانه نرم شد و من توانستم از زیر زمین بیایم. تو زمین را نرم کردی. با کمک و لطف تو توانستم از آن بیرون بیایم. خیلی خوشحالم که از زیرزمین بیرون آمدم و آسمان و هوا و باغ را دیدم.”

فردای آن روز آفتاب دوباره به دیدن گیاه کوچولو آمد. گیاه کوچولو از دیدن آفتاب خوشحال شد. این خوشحالی او را زیباتر کرد. گیاه کوچولو آفتاب را خیلی دوست داشت. اگر آفتاب نبود او این همه زیبا نبود.
گیاه کوچولو آرزو داشت باران و آفتاب هر دو با هم به دیدن او بیایند، اما آن دو با هم دوست نبودند. گیاه کوچولو خیلی غصه می خورد و دلش می خواست دوستان او با هم دوست شوند.

گیاه کوچولو بزرگ و بزرگتر شد تا شاخه و برگ درآورد و سرانجام آخر بهار گل داد. او خیلی قشنگ و زیبا شده بود. روزی آفتاب به دیدن او آمده بود. گیاه کوچولو به قدری قشنگ شده بود که آفتاب از دیدن او سیر نمی شد.

در این موقع باران به دیدن گیاه کوچولو آمد، اما آفتاب غرق تماشای گیاه کوچولو بود و دل نمی کند که از او چشم بردارد.
گیاه کوچولو، وقتی باران و آفتاب را با هم دید خیلی خوشحال شد. او از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید. گیاه کوچولو از آفتاب و باران خواهش کرد که گاهی هر دو با هم به دیدنش بیایند.

باران و آفتاب با هم دوست شدند و از آن روز به بعد گاهی هر دو با هم به دیدن گیاه کوچولو می آمدند، چون هر دو او را دوست داشتند. آسمان وقتی دید که آفتاب و باران دست دوستی به هم داده اند و هر دو با هم به دیدن گیاه کوچولو می روند خوشحال شد و دوستی آنها را جشن گرفت.

آسمان پل زیبایی بین آن دو کشید و آن پل را با رنگهای گوناگون زینت داد. مردم روی زمین هم، از دوستی باران و آفتاب خوشحالند. هر وقت آفتاب و باران با هم به دیدن گیاه کوچولو می آیند، مردم با خوشحالی سرهای خود را بلند می کنند و به آسمان نگاه می کنند و مشغول تماشای پل زیبایی می شوند که آسمان بین آفتاب و باران کشیده شده است. مردم از دیدن رنگین کمان شاد می شوند و لذت می برند، چون رنگین کمان نشانه دوستی باران و آفتاب است.

نویسنده: فردوس وزیری
برگرفته از کتاب “قصه هایی برای خواب کودکان”

اینم بخون، جالبه! قصه “موش صحرایی”

پاسخ دهید

نظر خود را بنویسید
لطفا نام خود را وارد کنید