قصه ای کودکانه و آموزنده درباره خوبی کردن

تونس کشوری در شمال قاره آفریقاست. بیشتر مردم تونس را عربها تشکیل می دهند، ولی اقلیتهای بربر و اروپایی نیز در آن زندگی می کنند. حکومت این کشور جمهوری است و بیشتر مردم نیز مسلمان هستند. زبان رایج عربی است و با خط عربی نوشته می شود. پایتخت این کشور تونس نام دارد.

قصه شب “گل نیلوفر مهربان و هفت جواهر رنگین کمان”: کنار جنگل سرسبزی، جویباری بود و کنار آن جویبار، گل نیلوفری سبز شده بود. گل نیلوفر هر روز صبح یکی از گل هایش را باز می کرد و به دوستانش که خروس، غازسفید، اردک خال خالی بودند سلام می کرد.

آن روز از آسمان باران زیادی بارید. هوا پشت سر هم صاف و ابری می شد. وقتی باران تمام شد، آسمان خیلی قشنگ و تمیز شد. در همان وقت رنگین کمان زیبایی مثل یک پارچه ی ابریشمی سحرآمیز در آسمان پیدا شد.

نیکی
نیکویی

اینم بخون، جالبه! قصه “برف مسافر”

گل نیلوفر از قطره های بارانی که روی گلبرگ هایش نشسته بود شاد و سرحال بود. به همین خاطر با خوشحالی سرش را بالا گرفت و یکی از گلهایش را باز کرد. وقتی نگاهش به آسمان افتاد، رنگین کمان را دید. از خوشحالی لبخندی زد و به رنگین کمان سلام کرد. در همان وقت ملکه ی رنگین کمان پیش گل نیلوفر آمد و گفت:”صبح به خیر گل نیلوفر. بگو ببینم تو می دانی رنگین کمان چند رنگ دارد؟ می توانی آنها را بشماری و به من بگویی؟”

گل نیلوفر لبخندی زد و جواب داد:”البته که می توانم. رنگین کمان هفت رنگ دارد. قرمز، نارنجی، زرد، سبز، آبی، نیلی، بنفش.”
ملکه رنگین کمان گفت:”گل عزیز راستی که تو گل باهوشی هستی. به همین خاطر هفت جواهر رنگی به تو می دهم. بیا، آنها را روی گلبرگ هایت بگذار و مثل رنگین کمان زیبا و باشکوه شو.” گل نیلوفر جواهرها را گرفت و به فکر فرو رفت.

با خودش گفت:” خوب است این جواهرهای زیبا را به دوستانم بدهم.” آخر او دلش می خواست دوستانش هم از آن جواهرها داشته باشند. پس خوب فکر کرد و تصمیم خودش را گرفت. در همان وقت، خروس خاکستری داشت از آن طرف رد می شد. گل نیلوفر، او را صدا زد و یاقوت قرمز را به او داد، خروس خاکستری تشکری کرد و با خوشحالی یاقوت را گرفت. همین که خروس خاکستری یاقوت قرمز را گرفت، همه پرهایش قرمز شد. حتی تاج و ریشش هم قرمز شد، خروس که از لباس تازه اش خیلی راضی بود، از گل نیلوفر خداحافظی کرد و با خوشحالی از آنجا رفت.

در جویباری که گل نیلوفر نزدیک آن زندگی می کرد، قوی سفیدی هم بود. گل نیلوفر قوی سفیدی را صدا کرد و جواهر نارنجی را به او داد. قوی سفیدی، جواهر را گرفت. ناگهان رنگ منقارش نارنجی شد. پاهایش هم طلایی شدند. بعد قوی سفید از گل نیلوفر مهربان تشکر کرد و رفت. بعد از رفتن او اردک خال خالی با جوجه هایش از لای چمن ها و سبزه ها بیرون آمد.

گل نیلوفر، تا او را دید سلام کرد و جواهر زرد را به او داد. اردک خال خالی جواهر را با بال هایش گرفت و با تعجب به آن نگاه کرد. چیزی نگذشت که منقار و پاهای او هم زرد و طلایی شد. به! که چقدر زیبا شد.
اردک خال خالی نگاهی به پاهایش کرد و لبخندی زد. جوجه هایش هم وقتی او را این شکلی دیدند، از خوشحالی بال هایشان را تکان دادند و بالا و پایین پریدند. اردک خال خالی از گل نیلوفر خداحافظی کرد و همراه جوجه هایش راه افتاد و رفت.

بعد از رفتن آنها گل نیلوفر نگاهی به دوروبرش کرد و دوست مهربانش یعنی درخت بید را دید. درخت بید با شاخه ها و برگ های آویزانش آنجا را سایه کرده بود. گل نیلوفر جواهر چهارم را که زمرد سبز رنگ بود به درخت بید داد. درخت بید نگاهی به شاخه ها و برگهایش انداخت و گفت:” متشکرم گل نیلوفر مهربان، برگهای من به اندازه ی کافی سبز هستند. به همین خاطر جواهر تو به درد من نمی خورد. خیلی از تو ممنونم.”

نزدیک درخت بید، درخت پیری بود که اسمش کاج بود. گل نیلوفر جواهر پنجم را که آبی رنگ بود به او داد. درخت کج سرش را تکانی داد و گفت:” ای نیلوفر مهربان، برگ های من سوزنی شکل هستند. به همین خاطر همیشه سبز هستند. آنقدر سبز که انگار آبی شده اند. بنابراین، این جواهر به درد من نمی خورد. به هر حال متشکرم.”

در همان وقت، قورباغه ای که روی برگ بزرگی نشسته بود، از کنار گل نیلوفر رد شد. گل نیلوفر او را صدا زد. از او خواست که جواهر ششم را که نیلی رنگ بود قبول کند. قورباغه قور قوری کرد و گفت:”متشکرم گل نیلوفر. من احتیاجی به این جواهر ندارم. رنگ پوست من باید سبز باشد. چون من با کمک همین رنگ است که می توان لای برگ های سبز پنهان شوم و راحت شکار کنم.”

قورباغه این را گفت و رفت. گل نیلوفر با خودش فکر کرد که آن جواهرها به درد چه کسی می خورد؟ آنها را باید به چه کسانی بدهد؟ در همان وقت نگاهش به کوه های بی حال و بی رنگ افتاد. آبهای گل آلود نزدیک کوه ها را دید. بعد آسمان را نگاه کرد که تاریک و گرفته بود. آن وقت تصمیم تازه ای گرفت. جواهر سبز را به آبهای گل آلود کوه ها داد. زمرد در آب افتاد و آب سبز رنگ شد. او جواهر آبی را به کوه های کمرنگ داد. کوه های کمرنگ و بی حال، آبی و کبود شدند. بعد جواهر نیلی رنگ را به آسمان بخشید و در یک چشم به هم زدن، آسمان به رنگ نیلی درآمد. آبها سبز و صاف، کوه ها آبی و آسمان نیلی نیلی شد. چه منظره ی قشنگ و زیبایی.

در همان وقت، قوی سفید و اردک خال خالی شناکنان پیش او آمدند. خروس قرمز هم بعد از آنها رسید. حالا فقط یاقوت بنفش باقی مانده بود. گل نیلوفر فکری کرد و از خودش پرسید که این آخرین جواهر را به چه کسی بدهد. در همان وقت ملکه رنگین کمان دوباره پیش گل نیلوفر آمد و گفت:” گل نیلوفر باهوش و مهربان، این یاقوت بنفش را برای خودت نگهدار.”

خروس قرمز، قوی سفید و اردک خال خالی هم با خوشحالی گفتند:”بله، درست است گل نیلوفر، ملکه رنگین کمان درست می گوید این جواهر را برای خودت نگهدار.” گل نیلوفر، لبخندی زد و آخرین جواهر را که بنفش رنگ بود روی قلبش گذاشت. یک مرتبه رنگ گلبرگ هایش بنفش شدند. او حالا خیلی قشنگتر شده بود. از آن زمان است که رنگ گل های نیلوفر بنفش است.

نویسنده: فردوس وزیری
برگرفته از کتاب “قصه هایی برای خواب کودکان” 

پاسخ دهید

نظر خود را بنویسید
لطفا نام خود را وارد کنید