قصه شب “چهار شمع سیمون”: هزاران سال پیش، در سرزمینی دور پسر چوپانی به نام سیمون زندگی می کرد. او به همراه پدرش از گوسفندها مراقبت می کرد.

یک روز آسمان پر از مه شد. پدرش تصمیم گرفت برای اینکه گوسفندها به راحتی بچرند، به بالای کوهستان بروند. در تمام راه سیمون نزدیک پدرش راه می رفت، چون کمی از مه غلیظ می ترسید. پدر بازوانش را دور شانه های سیمون انداخته بود و سعی می کرد از او مراقبت کند.

همین موقع بره ای که از سفیدی مانند برف بود با نگرانی و بع بع کنان به طرف آنها دوید. پدر بره را در آغوش گرفت و آن را در میان بازوان سیمون گذاشت و گفت:”بیا سیمون، تو باید کوچکترین بره مان را حمل کنی. خوب از آن مواظبت کن.”
سیمون از اینکه می توانست از بره مراقبت کند بسیار خوشحال بود و اجازه نمی داد بره از کنارش دور شود. او حتی به بره اجازه می داد تا شبها زیر کتش بخوابد و به این ترتیب هر دو آنها احساس گرم و راحتی می کردند. وقتی آنها به تپه ها رسیدند، شش روز ماندند تا زمانی که وقت برگشتن به خانه رسید.

قصه "چهار شمع سیمون"
قصه “چهار شمع سیمون”

اینم بخون، جالبه! قصه “ترسونک”

تمام علفهای بالای تپه ها چریده شده بود و حالا باید چراگاه دیگری پیدا می کردند. سیمون می خواست در جمع کردن گله به پدر کمک کند، اما پدر سرش را تکان داد و گفت:”بهتر است تو و بره استراحت کنید تا من گوسفندان را جمع کنم.” سیمون خیلی خوشحال بود. بره سیمون پس از اینکه مدتی با هم بازی کردند به زیر درخت ریتونی رفتند. سیمون همچنان بره را در آغوش گرفته بود، زیر درخت نشست و چشم های خسته اش را بست.

وقتی سیمون چشم هایش را باز کرد، متوجه شد پدر بالای سرش ایستاده است. پدر گفت:”بره کجاست؟” سیمون با ناراحتی از جایش بلند شد و گفت:”چند دقیقه پیش همین جا بود.” و بعد با صدای بلند بره را صدا زد، اما صدای بع بع آشنای بره به گوش نرسید. سیمون همه جا را جستجو کرد، ولی نتوانست بره را پیدا کند. پدر گفت:”بیا ما باید به خانه برگردیم.”

سیمون با غمگینی در میان گوسفندان راه می رفت و با خود فکر کرد:”بره کجاست؟ آیا اتفاقی برایش افتاده است؟” در تمام مدت سیمون به بره فکر می کرد. وقتی به خانه رسیدند سیمون تصمیم گرفت بدون اینکه به پدرش بگوید به دنبال بره برود. او در انباری یک فانوس پیدا کرد که داخل آن جای چهار شمع داشت. آن را برداشت، شمع ها را روشن کرد و در تاریکی به راه افتاد. وقتی کمی جلوتر رفت ناگهان متوجه شد چیزی پشت صخره ای در حال حرکت است. پیش خودش فکر کرد آن چیست؟ آیا بره اش است؟ و بعد با خوشحالی گفت:”بره کوچولو، بیا اینجا. بره کوچولو، بیا اینجا.”

همین موقع صدای مردانه ای گفت:”هی، آنجا دنبال چی می گردی؟ گفتی یک بره؟” سیمون مردی را در جلو خود دید. اول ترسید و خواست فرار کند که مرد گفت:”پس آن بره برای تو بود؟ من آن را توی باغ زیتون در آن سوی دشت دیدم. یک بره کوچولو بود که مانند برف سفید بود.”

سیمون با خوشحالی فریاد زد:”بله. او همان بره من است. شما بره ی مرا پیدا کردید. متشکرم. چطور می توانم به شما کمک کنم؟”
مرد به آرامی گفت:”من که کاری نکردم.”

سیمون کمی فکر کرد و یکی از شمع های را بیرون آورد و به مرد داد و گفت:”این را بگیرید. راه تاریک است. اینطوری بهتر راهتان را پیدا می کنید. من به چهار شمع احتیاجی ندارم. سه شمع هم برایم کافیست.” مرد با خوشحالی شمع را گرفت و رفت.

سیمون برای پیدا کردن بره به سوی باغ زیتون دوید، اما هیچ نشانه ای از بره پیدا نکرد. آیا بره مخفی شده بود؟ سیمون همین طور که می رفت به غاری رسید و متوجه شد چیزی در غار تکان می خورد. دوید تا نگاه کند. با خودش فکر کرد آیا این بره اوست؟ نه، یک سگ بود! سگ کت سیمون را گاز گرفت. سیمون با ترس سعی کرد کتش را از دهان سگ بیرون بکشد، سگ کت سیمون را رها کرد و بعد زوزه ای کشید و چنجه اش را لیسید.

سیمون متوجه شد که پنجه ی سگ آسیب دیده است و در حال خونریزی است. تمام ترس سیمون از بین رفت. او قسمتی از کتش را پاره کرد و با دقت قسمت زخمی پنجه سگ را بست و بعد گفت:”حالا تو باید یک سگ خوب باشی و دراز بکش تا زخمت خوب شود.” و بعد بلند شد تا به دنبال بره اش برود، اما سگ کت او را دندان گرفت و کشید و بعد به او خیره شد.

سیمون سگ را نوازش کرد و گفت:”می خواهی اینجا پیش تو بمانم؟ سعی می کنی این را بگویی؟ اما نمی توانم این کار را انجام بدهم. باید به دنبال بره ام بروم. او ممکن است به کمک من احتیاج داشته باشد، همانطور که تو داشتی.”

سیمون کمی فکر کرد و بعد یکی دیگر از شمع ها را بیرون آورد و کنار سگ گذاشت و گفت:”بفرمایید. این شمع مال توست. می تواند اینجا را روشن و گرم نگه دارد. دو تا شمع برای من کافیست.” سگ با مهربانی به او نگاه می کرد. سیمون با خودش فکر کرد که در کجا می تواند بره اش را جستجو کند.

کنار باغ پیرمردی دید. مرد سیمون را صدا زد و گفت:”چیزی داری به من بدهی تا بخورم؟”
سیمون ایستاد و گفت:”متاسفم که هیچ چیز ندارم. بره ام را گم کرده ام و به دنبال آن می گردم.”
مرد گفت:”یک بره؟”

سیمون گفت:”بله. او فرار کرده است. آیا او را دیده اید؟”
پیرمرد جواب داد:”توی همین باغ من صدای یک بره را شنیدم. فکر می کنم همین چند دقیقه پیش هم دوباره صدایش آمد؟”
سیمون گفت:”پس حداقل این شمع را بگیر. شمع می تواند به شما روشنایی و کمی هم کرما بدهد.” و بعد اضافه کرد:”چیز دیگری ندارم.”

مرد پیر نگاهی به شمع کرد و بعد از جایش بلند شد و گفت:”متشکرم. امیدوارم به زودی بره ات را پیدا کنی.” و بعد آن دو از هم جدا شدند.سیمون دوباره توی باغ همه جا را گشت، نور آخرین شمعش هم ضعیف شده بود. همان وقت صدای بره را شنید. بره کوچولو که انگار متوجه آمدن سیمون شده بود، شروع کرد به بع بع کردن. سیمون آن را زیر یک تنه درخت پیدا کرد. بره کوچولو ازز ترس به آنجا رفته بود و پنهان شده بود.

سیمون آن را در آغوش گرفت و گفت:”کجا بودی؟ نگفته ای ممکن است گرگ تو را بگیرد. نگفتی ما نگران می شویم؟” بعد ناگهان به فکر پدرش افتاد، چون ممکن بود پدرش هم از نبودن او نگران شود. با عجله بره را در آغوش گرفتو به سرعت به طرف خانه به راه افتاد. وقتی رسید هنوز شعله آخرین شمعش نیز روشن بود.

نویسنده: گرادا مایا شیدی
مترجم: فریبا داداشلو
برگرفته از کتاب “قصه هایی برای خواب کودکان”

اینم بخون، جالبه! قصه “داداش کوچولوی لیلا”

پاسخ دهید

نظر خود را بنویسید
لطفا نام خود را وارد کنید