نوزده فروردین مصادف با روز جهانی بهداشت است.

قصه شب “پیرزنی که می خواست تمیزترین خانه دنیا را داشته باشد”: پیرزنی توی خانه ی کوچکی زندگی می کرد. پیرزن همیشه می گفت:”دلم می خواهد تمیزترین خانه دنیا را داشته باشم.” برای همین هم، صبح تا غروب، کارش آب و جارو کردن خانه و باغچه ی کوچکش بود.

اما، باز هم، خانه آنطور که دل پیرزن می خواست تمیز نمی ماند. هنوز یک طرف را گردگیری نکرده بود که طرف دیگر را خاک می پوشاند. هیچ چیز برق نمی زد و پیرزن حسابی کلافه می شد و به خودش می گفت:”یعنی آدم نمی تواند یک خانه ی خیلی خیلی تمیز داشته باشد؟” آن وقت، پیرزن می نشست و غصه می خورد.

قصه پیرزنی که می خواست تمیزترین خانه دنیا را داشته باشد
قصه پیرزنی که می خواست تمیزترین خانه دنیا را داشته باشد

روزی، پیرمرد رهگذری که خیلی جاهای دنیا را دیده بود، به ده پیرزن آمد و مهمان پیرزن شد. پیرمرد دید که پیرزن، خاک انداز و جارو را زمین نمی گذارد، اگر زمین بگذارد، یک تکه پارچه ی خیس بر میدارد و این ور و آن می مالد.

پیرمرد پرسید:”خواهر جان! چرا اینقدر آب و جارو می کنی؟ چرا کمی خستگی در نمی کنی؟”
پیرزن جواب داد:” من دلم می خواهد که تمیزترین خانه دنیا را داشته باشم، اما هر کاری می کنم خانه ام تمیز نمی ماند.”

پیرمرد گفت:”من می دانم چه کار باید بکنی. تو، اگر می خواهی خانه ی خیلی خیلی تمیزی داشته باشی، باید از همسایه های دو طرفت خواهش کنی که خانه ی خودشان را تمیز کنند. تا خانه ی آنها پاک نباشد، خانه ی تو پاک نمی ماند. بی گرد و خاک نمی ماند. چرا؟ چون باد، خاک خانه ی همسایه ها را به خانه ی تو می آورد و زحمت تو به باد می رود… .”

پیرزن، فردا صبح، چادرش را سرش کرد و رفت سراغ همسایه ها. اول سلام و احوالپرسی کرد، بعد همه ی داستان را برای آنها گفت و بعد هم خواهش کرد که خانه هایشان را تمیز کنند. همسایه ها، خواهش پیرزن را قبول کردند، اما کار به همان جا تمام نشد، چرا؟

چون خود آنها هم به جز پیرزن، همسایه های دیگری داشتند. پس، آنها هم رفتند پیش همسایه های دیگرشان و همسایه ها هم خواهش همسایه های پیرزن را قبول کردند… و البته که خود آنها هم باز همسایه های دیگری داشتند.

بعد از آن، روز به روز، خانه های بیشتری تمیز و تمیزتر شد. کوچه ها تمیز و تمیزتر شد. باغچه ها تمیز و تمیزتر شد و روستای پیرزن تمیز و تمیزتر شد. پیرزن نه فقط یکی از خانه های تمیز ده را داشت، بلکه یکی از خانه های خیلی خیلی تمیز دنیا را داشت…
او حالا دیگر وقت داشت که بنشیند، قصه بگوید، نخ بریسد، چیز ببافد، مهمانی برود، حرف بزند، توی باغچه ی خانه اش، گل و سبزی بکارد…

نویسنده: شکور لطفی
برگرفته از کتاب “قصه هایی برای خواب کودکان”

اینم بخون، جالبه! قصه “رنگین کمان من”

پاسخ دهید

نظر خود را بنویسید
لطفا نام خود را وارد کنید