قصه شب “پنج نخود در یک غلاف”: روزگاری پنج نخود در یک غلاف بودند. آنها سبز بودند و غلاف آنها هم سبز بود. پس فکر می کردند که دنیا سبز است. جای آنها دنج و راحت بود. روزها روشن و شب ها تاریک. نخودها رشد کردند و فکرشان را به کار انداختند تا دست به کاری بزنند.

یکی از آنها گفت:”من باید تا ابد اینجا بنشینم؟ از یک جا نشستن خسته شده ام. باید آن بیرون چیزی باشد.” هفته ها گذشت، نخودها زرد شدند و غلاف آنها هم زرد شد. آنها گفتند:”همه دنیا زرد شده است.”

ناگهان در غلاف فشاری احساس کردند. غلاف چیده شده بود. آنها اول دیدند که در دست انسانس هستند و بعد در سبدی کنار چندین غلاف بازنشده دیگر قرار گرفته اند.

نخودها گفتند:”به زودی وقت باز شدن می رسد.” این را گفتند و به انتظار آن لحظه ماندند.
کوچکترین نخود گفت:”نمی دانم کدام یک از ما از همه موفق تر خواهد بود.”
بزرگترین آنها گفت:”هر چه باید بشود، می شود.”

اینم بخون، جالبه! قصه “فرار حیوان ها”

قصه پنج نخود در یک غلاف
قصه پنج نخود در یک غلاف

یوق! غلاف شکافته شد و هر پنج نخود در زیر آفتاب درخشان غلت خوردند. آنها در دست کودکی بودند. پسرکی که آنها را گرفته بود گفت:”این نخودها برای بازی مناسب هستند.” همان لحظه یکی از آنها گرفت و به آسمان پرتاب کرد.

نخود اولی همانطور که داشت می رفت گفت:”حالا من به سوی دنیای بزرگ پرواز می کنم. اگر می توانید مرا بگیرید.”
دومی گفت:”می شود من مستقیم به سوی خورشید پرواز کنم؟”و این را گفت و رفت.
دوتای بعدی گفتند:”هر جا که برویم حتما خوب است.”
اما آخرین نخود همانطور که به هوا پرتاب می شد با خودش گفت:”من دلم می خواهد به یک جای خوب بروم. دلم می خواهد بهترین جای دنیا باشم.”

او به سوی باغچه ای در پایین پنجره اتاقی پرتاب شد، درون خاک های باغچه ای فرو رفت که پر از قارچ و خزه بود. او آنجا آرام گرفت و از چشم دنیا پنهان شد، اما از یاد نرفت. نخود با خودش گفت:”هر چه باید بشود، می شود.”

در آن اتاق زن فقیری با دختر کوچک و بیمارش زندگی می کرد. روزهای بسیاری گذشت و بهار رسید. یک روز صبح زود، وقتی مادر تازه به سرکار رفته بود، نور درخشان خورشید به پنجره کوچک تابید و کودک بیمار به بیرون نگاه کرد و وقتی مادر از سر کار برگشت به او گفت:”مادر، آن چیز سبز و کوچکی که بیرون پنجره است و در باد تکان می خورد، چیست؟”

مادرش به طرف پنجره رفت، آن را کمی باز کرد و گفت:”این یک گیاه نخود کوچک با برگهای سبز است. حالا تو پیش چشمت باغچه کوچکی داری.”

مادر تخت کودک بیمار را نزدیک پنجره برد تا وقتی او برای کار بیرون می رود دخترش بتواند رشد گیاه را ببیند.
آن روز عصر دخترک به مادرش گفت:”مادر واقعا حس می کنم دارم بهتر می شوم. خورشید در تمام روز با همه گرمایش به درون اتاق ما تابید. نخود کوچک آنقدر خوب دارد رشد می کند که فکر می کنم من هم دارم با آن قدرت پیدا می کنم و می توانم از جا بلند شوم و در این هوای آفتابی از خانه بیرون بروم.”
مادر گفت:”من هم امیدوارم تو زود خوب بشوی.”

مادر برای مراقبت از گیاه کوچک که کودکش را به زندگی امیدوار کرده بود آن را به چوبی بست تا باد آن را در هم نشکند. یک روز صبح مادر گفت:”ببین گیاهت دارد گل می دهد.”

پنجره اتاق باز بود و دخترک می توانست بیرون پنجره، گلهای صورتی و سفید گیاهش را ببیند. کودک سرش را خم کرد و گلبرگها را به نرمی بوسید. روزی که گیاه گل داد روز بزرگ زندگی دخترک و مادرش بود.

اما می خواهید بدانید نخودهای دیگر چه شدند؟ تا آن زمان سه تا از آنها را کبوترها خورده بودند، چهارمی به گودال افتاده و همان جا مانده بود. اما سرنوشت پنجمی چه شد؟ خوب در کنار پنجره اتاق دختر کوچک روییده بود. دخترک هم دست های ظریفش را بر شکوفه های گیاه می کشید و خدا را شکر می کرد.

نویسنده: هانس کریستین آندرسن
مترجم: گیتا گرکانی
برگرفته از کتاب “قصه هایی برای خواب کودکان”

اینم بخون، جالبه! قصه “پسرک و روباه”

پاسخ دهید

نظر خود را بنویسید
لطفا نام خود را وارد کنید