قصه ای آموزنده و کودکانه درباره فکر کردن و عاقل بودن

قصه کودکانه “پسر کوچولو کی بزرگ می شود؟”: روزی روزگاری، در کنار جنگلی، مزرعه ای بود. توی این مزرعه، پسر کوچولویی با پدر و مادرش زندگی می کرد. پسر کوچولو فقط یک غصه داشت. آن غصه این بود که دلش نمی خواست کوچک باشد. می خواست بزرگ بشود، بزرگ بزرگ!

دلش می خواست قدش از شتری هم که در مزرعه داشتند بلندتر شود. دلش می خواست که از همه حیوان های مزرعه و جنگل بلندتر بشود. پسر کوچولو روزها می نشست و فکر می کرد چه کار کند تا قدش بلندتر شود. 

سرانجام یک روز با خودش گفت: «می روم و از حیوان ها می پرسم آن ها چه کرده اند که قدشان بلند شده است. آن وقت من هم همان کارها را می کنم.» 

پسر به راه افتاد. پیش اسب رفت و از او پرسید: «تو چه کرده ای که قدت این قدر بلند شده است؟» 

اسب گفت: «من تا توانسته ام علف و جو خورده ام، هر روز هم از صبح تا شب راه رفته ام و کار کرده ام. برای همین است که قدم این قدر بلند شده است.» 

پسر با خودش گفت: «من نمی توانم علف و جو بخورم، ولی خوب غذا می خورم. از صبح تا شب هم راه می روم و کار می کنم، اما قدم به اندازه قد اسب نشده است و برای اینکه قدم بلند شود حتما باید کار دیگری بکنم. خوب است کار دیگری بکنم. خوب است که پیش گاو بروم و از او بپرسم که باید چه کار کنم تا قدم بلند شود.» 

قصه کودکانه
قصه کودکانه

اینم بخون، جالبه! قصه “به من نگاه کن”

پسر به راه افتاد. پیش گاو رفت و از گاو پرسید: «تو چه کرده ای که قدت این قدر بلند شده است؟» 

گاو گفت: «من تا توانسته ام علف و کاه  خورده ام. هر روز هم از صبح تا شب راه رفته ام و کار کرده ام. برای همین است که قدم این قدر بلند شده است.» 

پسر با خودش گفت: «من نمی توانم علف و کاه بخورم. ولی خوب غذا می خورم. از صبح تا شب هم راه می روم و کار می کنم. اما قدم به اندازه قد گاو نشده است. برای اینکه قدم بلند شود حتما  باید  کار دیگری بکنم. خوب است که پیش شتر بروم و از او بپرسم که چه کاری باید بکنم تا قدم بلند شود.» 

پسر به راه افتاد. پیش شتر رفت و از او پرسید:« تو چه کرده ای که قدت این قدر بلند شده است؟» 

شتر گفت: «من تا توانسته ام علف و جو خورده ام. هر روز هم از صبح تا شب راه رفته ام و کار کرده ام. برای همین است قدم این قدر بلند شده است.» 

پسر با خودش گفت: «من نمی توانم علف و جو بخورم. ولی خوب غذا می خورم. از صبح تا شب هم راه می روم و کار می کنم. اما قدم به اندازه قد شتر نشده است. برای اینکه قدم بلندتر شود حتما باید کار دیگری بکنم»

پسر باز نشست و فکر کرد. یادش آمد که روی درختی بزرگ در وسط جنگل، جغدی زندگی می کند. شنیده بود که این جغد داناترین حیوان هاست. به راه افتاد. رفت و رفت تا به وسط جنگل رسید. درخت بزرگ را پیدا کرد. جغد روی درخت نشسته بود. سرش پایین بود. پسر فریاد زد:« جغد دانا! جغد دانا!» 

جغد سرش را بلند کرد و گفت: «چه خبر است؟ چرا فریاد می زنی؟ از خواب بیدارم کردی.» 

پسر گفت: «همه می گویند که شما داناترین حیوان جنگل هستید. خواهش می کنم به من بگویید چه کار کنم تا قدم بلند شود؟ چه کار کنم تا بزرگ شوم؟ من دلم می خواهد قدم از قد اسب بلندتر شود. دلم میخواهد قدم از قد گاو بلندتر شود. دلم میخواهد قدم از قد شتر هم بلندتر شود. دلم می خواهد بزرگ بشوم، بزرگ بزرگ!» 

جغد عینکش را از چشمش برداشت. آن را با بالش پاک کرد و دوباره به چشمش زد. پسر را خوب نگاه کرد. از او پرسید: «چرا می خواهی قدت بلند شود؟ » 

پسر گفت: «برای اینکه وقتی که یک آدم قدبلند بخواهد با من بجنگد، بتوانم با او بجنگم و او را شکست بدهم.» 

جغد گفت: «خوب، مگر حالا یک آدم قدبلند می خواهد با تو بجنگد؟» 

پسر گفت: «نه، ولی شاید روزی بخواهد.» 

جغد گفت: «شاید هم هرگز نخواهد. پس برای کاری که شاید هرگز پیش نیاید، لازم نیست قدت بلند شود.» 

پسر گفت: «بله، شاید این کار هرگز پیش نیاید. ولی وقتی که قدم بلند باشد، می می توانم تا آن دورها را ببینم. می توانم تا آخر مزرعه را ببینم. می توانم تا اخر جنگل را ببینم. دیگر درختان جلوی چشمم را نمی گیرند.» 

جغد گفت: «برای اینکه تا آخر مزرعه و جنگل را هم ببینی، لازم نیست که قدت بلند باشد. مگر نمی توانی بالای یک درخت بلند بروی و همه جا را ببینی؟» 

پسر گفت:« چرا، می توانم بالای یک درخت بروم و همه جا را ببینم. ولی گاهی میوه درختان روی شاخه های نازک و بلند آنها می روید. من دستم نمی رسد که آنها را بچینم. روی آن شاخه ها هم نمی توانم بروم. برای اینکه نازک هستند و می شکنند و من می افتم. اگر قدم بلند باشد. دستم به آن شاخه ها می رسد و می توانم آن میوه ها را بچینم.»

جغد گفت: «برای چیدن آن میوه ها لازم نیست که قدت بلند باشد. مگر نمی توانی یک نردبان به درخت تکیه بدهی و از آن بالا بروی و میوه ها را بچینی؟» 

پسر گفت:« چرا، می توانم.» جغد گفت: «خوب، حالا بگو ببینم، هنوز دلت میخواهد که قدت بلند باشد؟» 

پسر گفت: «نه، من با همین قدی هم که دارم، می توانم هر کاری دلم می خواهد انجام دهم. فقط باید فکر کنم و راهش را پیدا کنم.»

جغد گفت: «آفرین. حرف خوبی زدی تو هم مثل همه بچه ها کم کم قدت بلند می شود. ولی تو یک سؤال دیگر هم از من پرسیده بودی؟ یادت می آید که پرسیده بودی که چه کار کنم تا بزرگ شوم، بزرگ بزرگ؟ هروقت بتوانی درست فکر کنی و راه درست انجام دادن هر کاری را پیدا کنی، آن وقت بزرگ شده ای، بزرگ بزرگ! کسی که درست فکر می کند، چه کوتاه باشد، چه بلند. آدم بزرگی است.» 

نویسنده: فردوس وزیری 

قصه شب”پسر کوچولو کی بزرگ می شود ؟” برگرفته از کتاب “قصه هایی برای خواب کودکان”

پاسخ دهید

نظر خود را بنویسید
لطفا نام خود را وارد کنید