قصه شب “پسرک زرنگ”: در آن سوی کوه ها و جنگل ها خانه کوچکی بود که مادر و پسری در آن زندگی می کردند. نام پسر امنون بود. آنها خیلی فقیر بودند و از مال دنیا فقط یک باغچه، یک بز و یک کره اسب داشتند.

بز در دره می چرخید و علفهای سبز را می خورد. کره اسب هم در چمن جست و خیز و گردش می کرد. آنها هر روز شیر بز را می دوشیدند. شیر گرم، شیرین و خیلی خوشمزه بود. آنها در باغچه خانه شان سیب زمینی می کاشتند و هر روز چند دانه آن را می چیدند. آب پز می کردند و می خوردند و از زندگی خود راضی و شادمان بودند.

قصه "پسرک زرنگ"
قصه “پسرک زرنگ”

روزی گرگی از جنگل آمد و بز را خورد و رفت. مادر و پسر هر چه منتظر بز شدند، نیامد. به دره رفتند و فقط استخوان های او را پیدا کردند. خیلی ناراحت شدند. آنها بزشان را دوست داشتند و از طرفی دیگر نمی توانستند شیر بدوشند. به همین دلیل غذایشان فقط سیب زمینی بود و دیگر هیچ. روز سوم مادر بیمار شد و در بستر افتاد و پسرش را صدا زد و گفت:”پسر جان برو یک لیوان آب برایم بیاور… خیلی تشنه ام.”

امنون گفت:”نه مادر جان. تو بیماری. باید شیر بنوشی می دانم چه کار کنم همین حالا پیش پدربزرگ می روم و از او کوزه ای شیر می گیرم و برایت می آورم.”
مادر گفت:”برو پسرم. به سلامت، ولی زود برگرد چون نگران می شوم.”

پدربزرگ در آن سوی یک کوه بلند زندگی می کرد. امنون از خانه بیرون آمد و با سوت اسبش را صدا زد. اسب فورا پیش او آمد. امنون سوار شد. کره اسب چون تیری که از کمان رها شود، جهید و از کوه های و دره ها گذشت. امنون می ترسید و با خود می گفت که اگر از روی اسب بیفتد چه می شود. ولی مهم نبود. او به خاطر مادرش حاضر بود به هر نوع فداکاری دست بزند. آنها به کوه بلندی رسیدند. امنون دید که درختان پر از میوه اند. او دلش می خواست از میوه ها بخورد. آنها به او چشمک می زدند و به طرف خود دعوتش می کردند.

او گرسنه بود و از صبح تا حالا هیچ غذایی نخورده بود. اما مادر بیمار بود و امنون می بایست زود به خانه برگردد. سرانجام پس از یک راه طولانی به خانه پدربزرگ رسید. خانه پدربزرگ در وسط جنگلی پر از درخت و گیاه بود و خود او در جلو در خانه ایستاده بود. ریش پدربزرگ مثل برف سفید بود. پیرمرد تا پسرک را سوار بر اسب دید فهمید که اتفاقی افتاده است. او پرسید:”امنون حالت چطور است؟ مادرت سالم است؟”

امنون جواب داد:”نه پدربزرگ، مادر کمی بیمار است. من آمده ام برای او شیر ببرم. گرگ، بز ما را خورده است.”
پیرمرد با افسوس دست هایش را به هم مالید و گفت:”پسرم کاش کمی زودتر می آمدی. من همه شیرها را نوشیده ام، حتی یک قطره شیر ندارم. بهتر است نزد خاله ات بروی. شاید او شیر داشته باشد.”

خانه خاله نیز دور بود. او در آن سوی رودخانه زندگی می کرد. کره اسب بدون آنکه احساس خستگی کند جست و خیزکنان از کوه ها و دره ها گذشت تا به خانه خاله برسد. ظهر شده بود و هوا خیلی گرم بود. زبان پسرک از گرما و تشنگی خشک شده بود و بسیار خسته بود، ولی باز هم فکر می کرد که:”مهم نیست. همه این سختی ها به خاطر مادر است.” در راه به یک رودخانه رسید. رودخانه خیلی بزرگ بود و آب زیاد و عمیقی داشت و پلی نیز بر روی آن دیده نمی شد.

امنون به کره اسبش گفت:”اسب قشنگ بادپا بپر میان آبها!” کره اسب جستی به میان آب زد و خیلی زود به آن سوی رودخانه رسید. پسرک، خاله اش را دید که جلو خانه اش ایستاده بود. تا چشم خاله به امنون افتاد، گفت:” پسر جان حالت چطور است؟ حال مادرت خوب است؟”

امنون گفت:”نه خاله جان! مادر بیمار است. من آمده ام تا برای او شیر ببرم. بز ما را گرگ خورده است.”
خاله دست هایش را به هم زد و گفت:”افسوس! افسوس! پسر جان همه شیرها را به شهر فرستاده ام. دیگر چیزی باقی نمانده است. اگر کمی زودتر آمده بودی شیر بود. حالا هم ناراحت نباش به نزد دایی ات برو. او شیر دارد.”

خانه دایی در آن سوی جنگل بود. امنون راه دوری در پیش داشت اما بدون آنکه پیاده شود و کمی استراحت کند، اسبش را به تاخت در آورد. از کوه ها بالا رفت. از تپه ها پایین آمد تا آنکه به جنگل رسید. در جنگل میوه های خوشمزه ای بود. امنون خیلی گرسنه بود. چقدر دلش می خواست که از آن میوه ها بخورد! ولی ناگهان به یاد مادر بیمارش افتاد و باز حرکت کرد.

او وقتی از میان بوته ها و درختان می گذشت شاخه و برگهای درختان سر و روی او را آزار می داد. اما سرانجام به خانه دایی اش رسید. دایی و زن دایی جلو ایوان نشسته بودند و با هم حرف می زدند. آنها امنون را دیدند و بلند شدند. دایی گفت:” پسر جان حالت چطور است؟ حال مادرت چطور است؟”

امنون گفت:”خوب نیست دایی جان، مادر کمی بیمار است. سرماخوردگی دارد. اما باید شیر بنوشد تا خوب شود. ولی بز ما را گرگ خورده است و حالا من آمده ام تا کمی شیر برایش ببرم.”با شنیدن این حرف زن دایی فورا به زیر زمین رفت و از آنجا با کوزه ای پر از شیر برگشت. امنون تشکر کرد. کوزه را برداشت، سوار اسبش شد و خواست با عجله به طرف خانه شان برگردد که زن دایی گفت:”بیا کمی غذا بخور! خسته ای!”

ولی امنون گفت:”متشکرم زن دایی جان. مادر منتظر است. اگر زودتر نروم ناراحت خواهد شد.” و پس از این حرف اسبش را به حرکت درآورد و دوباره از کوه ها و تپه ها گذشت و خیلی زود به خانه رسید. امنون در جلوی خانه، پدربزرگ را دید که بز سپیدی به همراه داشت. او آن بز را به جای بز آنها که گرگ خورده بود آورده بود.

خاله نیز برای آنها یک سبد پر از میوه آورده بود. پسرک آنها را تماشا می کرد که دید مادر نیز از در خانه بیرون آمد. او به خاطر پسرش ناراحت شده بود. مادر وقتی شیر را خورد حالش خوب شد. همه در کنار یکدیگر نشستند، خوردند و نوشیدند و شادی کردند و پدربزرگ برای امنون قصه های شیرینی تعریف کرد.

مترجم: مینو دستور
قصه پسرک زرنگ برگرفته از کتاب “قصه هایی برای خواب کودکان”

پاسخ دهید

نظر خود را بنویسید
لطفا نام خود را وارد کنید