نیم وجبی قصه‌ ای از سرزمین ژاپن است. ژاپن کشوری در قاره آسیاست. مردم ژاپن به سخت کوشی، درست کاری و نظم و دقت معروف هستنند.

قصه شب “نیم وجبی”: روزی بود و روزگاری بود. زن و شوهری بودند که فرزندی نداشتند. یک روز زن و شوهر به معبد رفتند و دعا کردند و گفتند:”اوه خدایا! خواهش می‌ کنیم بچه‌ ای به ما بده ما خیلی دلمان می‌خواهد یک بچه داشته باشیم. “

در راه بازگشتن به خانه از میان علف‌های کنار جاده صدای گریه‌ ای شنیدند. وقتی خوب نگاه کردند پسر خیلی خیلی کوچکی را دیدند که در پتوی قرمز رنگی قنداق شده بود. با خودشان گفتند:”این همان بچه‌ ای است که خداوند در جواب دعاهای ما برایمان فرستاده است. “

آنها پسر کوچولو را به خانه بردند و او را مثل فرزند خودشان بزرگ کردند. این پسر آن‌ قدر کوچک بود که قدش به یک وجب هم نمی‌ رسید. حتی وقتی هم که بزرگ شد. یک روز به پدر و مادرش گفت:”من از شما خیلی متشکرم که مرا با دقت و توجه خیلی زیاد بزرگ کرده‌اید. اما حالا باید بروم و دنیا را بگردم. “

قصه "نیم وجبی"

پدر و مادرش سعی کردند او را از این فکر بازدارند. به او گفتند که هنوز کوچک‌ تر از آن است که بتواند وارد دنیای بزرگ بشود. اما او آن‌ قدر پا فشاری کرد که سرانجام پدر و مادرش راضی شدند و گفتند:”بسیار خوب! حالا که می‌خواهی از پیش ما بروی. باید تو را برای سفر آماده کنیم. “

اینم بخون، جالبه! قصه “بادام های جادویی”

 

بعد یک سوزن به جای شمشیر و یک کاسه چوبی به جای قایق، قاشق به جای پارو به او دادند. نیم وجبی سوار قایقش شد و از پدر و مادرش خداحافظی کرد و رفت. کمی که رفت قایقش به قورباغه‌ای خورد و واژگون شد. نیم وجبی شناگر خوبی بود شناکنان خود را به ساحل رساند. در آنجا چشمش به خانه‌ای افتاد که صاحب آن مرد بسیار ثروتمندی بود. او بدون ترس پیش رفت و صاحب خانه را صدا زد. مردی که در آن خانه کار می‌ کرد به صدای او در را باز کرد. اما کسی را در پشت در ندید.

نیم وجبی فریاد زد: “من اینجا هستما این پایین! این پایین رانگاه کن.”
مرد پایین پایش را نگاه کرد. در کنار کفش‌ها چشمش به نیم وجبی افتاد. از تعجب فریاد کشید به داخل خانه دوید و صاحب خانه را خبر کرد. صاحب خانه که اسمش آقای شینو بود دم در آمد و نیم وجبی را که مغرور و شمشیر به کمر ایستاده بود، نگاه کرد و گفت:”سلام دلاور کوچولو چه می‌ خواهی؟ “

نیم وجبی گفت:”من به دنبال کار می‌گردم. خواهش می‌کنم مرا یکی از نگهبانان خود کنید. درست است که من خیلی کوچکم. اما با این شمشیر می‌ توانم بجنگم. “

آقای شینو وقتی که دید پسری به آن کوچکی مثل پهلوانان سخن می‌گوید. خیلی خوشش آمد و گفت:”بسیار خوب. بسیار خوب! بیا و همبازی دخترم زوچی باش “

از آن به بعد نیم وجبی دوست و همبازی زوچی شد. آنها دوستان خوبی بودند. هر روز با یکدیگر کتاب می‌ خواندند و بازی می‌ کردند. زوچی یکی از جعبه‌های جواهراتش را به جای تختخواب به نیم وجبی داده بود. یک روز زوچی و نیم وجبی از خانه بیرون رفتند تا گردش کنند هنوز خیلی دور نشده بودند که غول وحشتناکی در برابرشان پیدا شد. رنگ پوست این غول سبز بود. غول نعره ترس‌ آوری کشید و جلو آمد تا زوچی را بگیرد. نیم وجبی شمشیرش را کشید و خواست آن را در انگشت پای غول فرو کند.

اما پوست غول آن‌ قدر کلفت بود که شمشیر نیم وجبی در آن فرو نمی‌ رفت. غول به زوچی نزدیک و نزدیک‌ تر می‌ شد. نیم وجبی از بدن غول بالا رفت و خود را به شانه او رساند و شمشیرش را جلو بینی او تکان داد. غول از این کار خشمگین شد و دهانش را باز کرد تا یکی از آن نعره‌ های ترس‌ آور بکشد. نیم وجبی توی دهان غول پرید و با شمشیرش زبان غول را برید. غول از بریده شدن زبانش آن‌ قدر ناراحت شد که نیم وجبی را با آب دهانش به زمین انداخت و فرار کرد.

زوچی جلو دوید و نیم وجبی در دست هایش رفت. می‌خواست ببیند که آیا آسیب دیده است یا نه، اما حال نیم وجبی خیلی خوب بود. او از اینکه توانسته بود زوچی را نجات دهد. خیلی خوشحال بود. آقای شینو وقتی دید که نیم وجبی این قدر شجاع و دلیر است به او اجازه داد تا نگهبان تمام گاوها و گوسفندهایش باشد و کار کند. زوچی هم هر روز به همراه نیم وجبی به صحرا می‌رفت و در کارها به او کمک می‌ کرد.

مترجم: رضا استاد
برگرفته از کتاب “قصه هایی برای خواب کودکان”

پاسخ دهید

نظر خود را بنویسید
لطفا نام خود را وارد کنید