نمکی یکی از افسانه های قدیمی ایران است. این قصه در شهرها و روستاهای مختلف کشورمان به شکل های مختلف گفته می شود.

قصه شب “نمکی”: یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچکس نبود. زنی بود که یک دختر داشت به اسم نمکی. نمکی دختر زیبایی بود. خانه آنها خیلی بزرگ بود و هشت تا در داشت. هر شب، مادر به نمکی می گفت:”نمکی جان! برو و درها را ببند.” آن وقت نمکی می رفت و یکی یکی درها را می بست.

قصه "نمکی"

یک شب نمکی هفت در را بست، ولی یادش رفت که یکی از درها را ببندد. همان یک شب دیو آمد و وارد اتاق شد و گفت:”هودرما، هو در شما! مهمان بیاید خانه شما، رسم ندارید برایش شام بیاورید؟”
مادر نمکی گفت:”هفت در را بستی، نمکی! یکی را نبستی نمکی! پاشو و برای آقا دیوه شام بیاور!”

اینم بخون، جالبه! قصه “چقدر رنگ قرمز”

نمکی بلند شد و برای دیو غذا پخت و سفره شام را برای او پهن کرد. دیو وقتی شامش را خورد، گفت:” هودرما، هو در شما! مهمان بیاید خانه شما، رسم ندارید برایش چایی بیاورید؟”
مادر نمکی گفت:”هفت در را بستی، نمکی! یکی را نبستی نمکی! پاشو و برای آقا دیوه چای بیاور!”

نمکی بلند شد و برای دیو چای دم کرد و آورد. دیو وقتی چای را خورد، گفت:” هودرما، هو در شما! مهمان بیاید خانه شما، رسم ندارید برایش رختخواب پهن کنید؟”
مادر نمکی گفت:”هفت در را بستی، نمکی! یکی را نبستی نمکی! پاشو و برای آقا دیوه رختخواب بیاور!”

نمکی هم رختخواب آورد و برای دیو پهن کرد. دیو هم زود خوابش برد و خروپف کرد. نزدیک سحر، دیو بلند شد و نمکی را مابین دو شاخش گذاشت و رفت به آسمان. آسمان هفتم قصر دیو بود. او نمکی را از روی شاخش پایین آورد و گفت:”این هم خانه و زندگی من! تو همین جا با من زندگی می کنی.”

روزها دیو عادت داشت که به شکار برود. او هر روز صبح از قصر بیرون می رفت و دم غروب برمی گشت. نمکی از اینکه در قصر دیو بود، هیچ خوشحال نبود و دلش می خواست از آنجا فرار کند و پیش مادرش برگردد. او هر روز به گوشه و کنار قصر سر می زد تا شاید راه فراری پیدا کند. یک روز که به این طرف و آن طرف می رفت، به زیرزمین قصر رسید. در آنجا اتاقهایی بود که در همه شان قفل بود.

نمکی در اول را باز کرد. همه ی طلا فروش های شهر در آنجا زندانی بودند. یکی از طلا فروش ها گفت:”نمکی تو کجا، اینجا کجا؟ اگر آقا دیوه بفهمد تو را هم زندانی می کند. اما اگر ما را نجات بدهی، من به تو یک گردنبند می دهم.”
دیگری گفت:”من هم یک جفت گوشواره می ده.” خلاصه هر یک از آنها قرار شد چیزی به نمکی بدهند.

نمکی در را بست و در یک اتاق دیگر را باز کرد. همه ی پارچه فروش های شهر آنجا زندانی بودند. یکی از پارچه فروش ها گفت:” نمکی تو کجا، اینجا کجا؟ اگر آقا دیوه بفهمد تو را هم زندانی می کند. اما اگر ما را نجات بدهی، من به تو هر چه بخواهی پارچه ی گلدار می دهم.”
یکی دیگر گفت:”من به تو پارچه ی مخمل می دهم.”
بعدی گفت:”من به تو پارچه ی اطلس می دهم.” خلاصه هر یک از آنها قرار شد چیزی به نمکی بدهد. نمکی در را بست و به اتاق های دیگر رفت. در هر اتاق گروه هایی از مردم زندانی بودند. نجارها، قصاب ها، آهنگرها و فرش فروش ها.

نمکی دلش به حال همه ی آنها سوخت و فکر کرد که باید کاری بکند. نمکی به قصر برگشت و فکر کرد چه کار می تواند بکند. شنیده بود که دیوها شیشه ی عمری دارند که اگر بشکند، دیو دود می شود و به آسمان هزارم می رود. نمکی از این اتاق به آن اتاق رفت تا توی کمد یکی از این اتاق ها شیشه کوچکی پیدا کرد. نمکی فهمید باید شیشه عمر دیو باشد. وقتی به آن دست زد نعره دیو بلند شد.

نمکی شیشه را گرفت و صدای دیو را شنید که لحظه به لحظه نزدیکتر می شد. وقتی دیو به اتاق رسید، نمکی شیشه عمر او را به زمین انداخت. شیشه شکست و دیو دود شد و به آسمان رفت.

طلافروش ها، پارچه فروش ها، نجارها، آهنگرها ، فرش فروش ها و قصاب ها وقتی که آزاد شدند، به قول و قرارشان عمل کردند و به نمکی یک عالم هدیه دادند. نمکی هم هدیه ها را گرفت و پیش مادرش برگشت.

بازنویس: فضل الله صبحی
برگرفته از کتاب “قصه هایی برای خواب کودکان”

اینم بخون، جالبه! قصه “بادام های جادویی”

پاسخ دهید

نظر خود را بنویسید
لطفا نام خود را وارد کنید