قصه ای کودکانه و آموزنده درباره هدیه گرفتن

قصه شب “نرگس و عروسک مو طلایی”: روزی روزگاری، در ده دوری دختری بود. اسم این دختر نرگس بود. نرگس و برادرش که اسمش یادم نیست، با پدر و مادرش در یک خانه روستایی کنار رودخانه آبی رنگی که از میان کوه های بلند می گذشت زندگی می کردند. مادر نرگس صبح خیلی زود از خواب بیدار می شد. اتاق را جارو می کرد، لباسها را می شست و بعد دیگ را روی آتش می گذاشت و مشغول پختن ناهار برای اهل خانه می شد.

پدر نرگس هم صبح زود به صحرا می رفت که چیزی بکارد و یا آنچه بود درو کند. بعضی وقتها میوه های درخت را بار الاغش می کرد و به شهری که در آن نزدیکی بود می برد تا بفروشد. برادر نرگس هم همیشه با یک دسته از پسرهای همسالش کنار رودخانه دور هم جمع می شدند و بازی می کردند.

اما نرگس بیشتر وقتها با عروسک پارچه ای بازی می کرد. آن را در یک کاسه حمام می کرد و از گل نرم کنار رودخانه برایش غذا می پخت. شب وقتی پدر نرگس می آمد همگی دور هم شام می خوردند و بعد می رفتند و می خوابیدند.

اینم بخون، جالبه! قصه “تبر و درخت سپیدار”

هدیه گرفتن
هدیه دادن

نرگس همیشه عروسک پارچه ای را بغل می گرفت تا هر دو زودتر خوابشان ببرد. روزی نرگس و برادرش و چند بچه دیگر برای گردش بالای تپه رفتند. در آنجا دیدن که چند اتومبیل و کامیون سر راه ایستاده اند و عده ای مشغول کارند. وقتی بچه ها به ده برگشتند دیدند یکی از شهری ها با کدخدا حرف می زند. نرگس چون دید از حرف آنها چیزی نمی فهمد عروسکش را بغل کرد و در گوشه ای نشست.

خانمی که با شهری ها بود تا نرگس را دید با خنده قشنگی به طرف او آمد. او یک عروسک بزرگ و قشنگ به نرگس داد. نرگس از داشتن این عروسک مو طلایی و خوشگل خیلی خوشحال بود. آن را برداشت و رفت تا در جای همیشگی خودش حمامش کند، اما کاسه برای عروسک مو طلایی کوچک بود.

نرگس تا اینکه لباس های مو طلایی را تنش کرد، خواست از آن نان های گلی که تازه درست کرده بود به او بدهد، اما چون تکه ای از خمیر گل، دامن قشنگ عروسک را کثیف کرد از این کار هم صرف نظر کرد. نرگس وقتی دید هر بازی بخواهد بکند با عروسک نو بکند ممکن است خرابش کند، رفت روی تخته سنگی نشست… او از همان جا بازی بچه ها را تماشا کرد.

خودش هم می خواست با آنها بازی کند، اما دلش نمی آمد عروسک مو طلایی را روی خاک بگذارد. وقتی عصر شد، نرگس عروسکش را بغل کرد و همراه پدر و مادرش کنار جاده رفت تا با شهری ها خداحافظی کند و از خانم مهربانی که این عروسک مو طلایی را به او داده بود تشکر کند.

سرانجام شب شد. موقع خواب نرگس عروسک مو طلایی را در کنار اتاق، جای تمیزی خواباند و عروسک کهنه و پارچه ای خودش را محکم بغل کرد و تا صبح خوابید.

نویسنده: لی لی آهی
برگرفته از کتاب “قصه هایی برای خواب کودکان”

اینم بخون، جالبه! قصه “مورچه پا شکسته”

پاسخ دهید

نظر خود را بنویسید
لطفا نام خود را وارد کنید