صرب ها قومی هستند که قبلا در کنار اقوامی مانند کروات ها، مقدونیه ای ها، سلوون ها در کشوری به نام یوگسلاوی زندگی می کردند. مردم این کشور مسیحی، یهودی و مسلمان بودند ولی امروزه به دلیل جنگ های دینی و قومی، کشور یوگسلاوی از هم پاشیده است.

قصه شب “موی سحرآمیز”: زن و شوهر فقیری چند بچه داشتند. مرد کار می کرد و زحمت می کشید، اما باز هم نمی توانست شکم زن و بچه هایش را سیر کند. گاهی آنقدر از دیدن چهرهای لاغر و رنگ پریده ی بچه ها دلگیر می شد که از ناراحتی گریه می کرد.

قصه "موی سحرآمیز"
قصه “موی سحرآمیز”

اینم بخون، جالبه! قصه “من آرزو دارم”

شبی در خواب، بچه ای را دید. بچه به او گفت:”می بینم که خیلی ناراحتی می دانم که خجالت می کشی به چشم بچه هایت نگاه کنی. برای همین می خواهم به تو کمکی بکنم. صبح که از خواب بیدار شدی، زیر بالش یک آینه و دو دستمال پیدا خواهی کرد. یکی از دستمالها ابریشمی و قرمز است و دیگری با نقش های بسیار زیبایی گلدوزی شده است. آنها را بردار و بدون آنکه به کسی چیزی بگویی از منزل بیرون بیا و به جنگلی که در آن دورها می بینی برو.

در آنجا به رودخانه ای خواهی رسید. کنار رودخانه را بگیر و برو تا به سرچشمه آبی برسی. در آنجا دختری به زیبایی خورشید خواهی دید که موهای بلندش که مانند آبشاری از طلاست تا نوک پاهایش می رسد. مواظب باش که با او حرفی نزنی، چون این دختر با این همه زیبایی از هر ماری خطرناکتر است. کافی است یک کلمه با او حرف بزنی تا او تو را به شکل ماهی درآورد و همه ی عمر مجبور باشی در همان رودخانه شنا کنی. همین که او تو را ببیند از تو خواهد خواست که موهایش را شانه بزنی.

تو هم قبول کن و سعی کن مویی را که به قرمزی خون است در بین آنها پیدا کنی و آن را بکنی. وقتی که مو را کندی، زود فرار کن. او سعی می کند که تو را بگیرد، آن وقت تو دستمال ابریشمی قرمز رنگ را به طرف او بینداز. اگر دیدی توجه زیادی به آن دستمال نکرد، دستمال گلدوزی و در آخر آینه را به طرف او پرتاپ کن. تا او سرش گرم تماشای آنها شود، از آنجا دور شو. بعد آن مو را به شخص پولداری بفروش. مواظب باش گولت نزنند، چون این مو قیمتی است و تو با فروش آن می توانی زندگی راحتی برای خودت و زن و بچه هایت فراهم کنی.”

مرد از خواب بیدار شد و با ناباوری دستش را به زیر بالش برد. وقتی دو دستمال و آینه را در آنجا دید خیلی خوشحال شد. آنها را برداشت و آهسته از منزل بیرون رفت و به طرف جنگل به راه افتاد. عاقبت به رودخانه رسید و پس از مدتی که در کنار آن راه رفت به سرچشمه ی رودخانه که دریاچه ی کوچک زیبایی بود رسید. دور و برش را نگاه کرد و دختر را دید که کنار آب نشسته است و روی پارچه ای گلدوزی می کند. مرد جلو رفت و تعظیم کرد.

دختر سرش را بلند کرد و پرسید:”جوان ناشناس از کجا می آیی؟”
مرد جواب نداد.
دختر گفت:”تو کی هستی؟ از کجا آمده ای؟”
باز هم مرد ساکت ماند. دختر همانطور می پرسید و مرد همانطور که بچه در جواب به او یاد داده بود، ساکت ایستاده بود و او را نگاه می کرد و با اشاره به او می فهماند که نه نمی شنود و نه می تواند حرف بزند.

عاقبت دختر با حرکت دست به او فهماند که پهلویش بنشیند و موهایش را با انگشتانش شانه بزند. مرد دستهایش را لای موهای او فرو برد و دو چشم داشت، دو چشم هم قرض کرده بود که زودتر موی قرمز را پیدا کند و همین که آن را لای خرمن طلایی موهای دختر پیدا کرد، و پا به فرار گذاشت.

دختر به دنبال او دوید و کم مانده بود مرد را بگیرد که او دستمال ابریشمی قرمز رنگ را به طرف دختر انداخت. دختر از دیدن آن سر جایش ایستاد و شروع به تماشای آن کرد. در این فرصت، مرد خودش را در گوشه ای پنهان کرد، اما دختر که بسیار باهوش بود، دستمال را به کناری انداخت و باز به سوی مرد دوید. کم مانده بود او را بگیرد که مرد دستمال گلدوزی شده را به سویش پرت کرد.

دختر با دیدن زیبایی دستمال ایستاد و مشغول تماشای آن شد. مرد باز از فرصت استفاده کرد و چند قدمی دورتر دوید، اما دختر فهمید و دستمال را به زمین انداخت و او را دنبال کرد. این بار مرد آینه را به طرف او پرت کرد. دختر که در تمام عمرش آینه ندیده بود با حسرت به آن نگاه می کرد و برای اولین بار صورت خودش یعنی عکس دختر بسیار زیبایی را می دید. فکر می کرد که این کیست؟ خودش است؟ خودش نیست؟ تا این فکر ها را بکند، مرد فقیر صدها متر از آنجا دور شد و پس از ساعتی خودش را به منزل رساند.

اینم بخون، جالبه! قصه “تخم پرنده”

دختر چنان غرق تماشای صورت خودش شده بود که به کلی مرد را فراموش کرد. وقتی او را به یاد آورد فهمید که دیگر دنبال کردن او بی فایده است و دوباره سر جای خودش برگشت و به گلدوزی مشغول شد.

فردای آن روز، مرد فقیر موی قرمز را به بازار برد. چند نفر تاجر ثروتمند او را دوره کردند. هر یک می خواست آن را به صد کیسه زر بخرد. این خبر به گوش پادشاه رسید و او هزار کیسه زر به مرد داد و مو را خرید.

مرد فقیر هم خوشحال و خندان به خانه برگشت و با پول آن زمین بزرگی خرید و به کشت و کار مشغول شد. بعدها هر وقت که به صورت های سرخ و شاداب بچه هایش نگاه می کرد، غرق شادی و خوشی می شد.

برگرفته از کتاب “قصه هایی برای خواب کودکان”

پاسخ دهید

نظر خود را بنویسید
لطفا نام خود را وارد کنید