قصه شب “مرغ سرخ کوچولو” : مرغ سرخ کوچولویی در خانه ای قهوه ای رنگ زندگی می کرد. در نزدیکی خانه او روباه جوانی با مادرش در خانه‌ای خاکستری رنگ زندگی می کرد. روباه جوان، هر وقت گرسنه اش می شد، به یاد این مرغ سرخ رنگ می افتاد و به مادرش می گفت: “من باید یک روز این مرغ کوچولو را بدزدم و بخورم.”

مادر روباه که از پسرش خیلی زرنگ تر و حیله گرتر بود، به او می گفت: “تو باید با حیله ای این مرغ را به دست بیاوری وگرنه هرگز موفق به خوردن او نمی شوی.”

یک روز صبح زود وقتی مرغ سرخ کوچولو از خانه اش خارج شد، روباه یک کیسه و مقداری نخ برداشت و به نزدیک خانه مرغ رفت. وقتی مطمئن شد کسی او را نمی بیند، پاورچین پاورچین داخل خانه او رفت و در گوشه تاریکی پشت در پنهان شد. چند دقیقه بعد مرغ سرخ کوچولو که از هیچ چیز خبر نداشت. قدقد کنان داخل خانه اش شد.

همان وقت روباه بدجنس ناگهان از پشت در بیرون پرید، اول در خانه را بست و بعد به طرف مرغ بدبخت پرید و گفت: “صبح به خیر مرغ عزیز. امروز آمده ام تا تو را بخورم!”

قصه مرغ سرخ کوچولو
قصه مرغ سرخ کوچولو

مرغ گفت: “ولی تو نمیتوانی مرا بخوری.” روباه حیله گر به سوی او پرید و گفت: “خواهیم دید.”
مرغ که خیلی زرنگ بود، به سرعت به هوا جست و قدقد کنان خودش را روی گنجه بلندی رساند و گفت: “چطوری رفیق؟ توانستی مرا بگیری؟”

روباه شروع به چرخیدن به دور خودش کرد. مرغ بیچاره که او را نگاه می کرد سرش گیج رفت و از بالای گنجه به پایین افتاد. روباه حیله گر او را گرفت و داخل کیسه انداخت و با نخ دهانه آن را محکم بست. آن وقت با خوشحالی به طرف خانه خودش به راه افتاد. وقتی به خانه اش رسید متوجه شد که مادرش از خانه بیرون رفته و در خانه قفل است. روباه کیسه را کنار خانه گذاشت و به جنگل رفت تا مادرش را پیدا کند.

حال بشنوید از مرغ زرنگ! او وقتی فهمید روباه از آنجا رفته است کارش را شروع کرد. او با نوک تیزش آن قدر به کیسه زد تا آن را سوراخ کرد. وقتی کیسه سوراخ شد، سرش را بیرون آورد و با نوکش نخی را که به دور دهانه کیسه بسته شده بود باز کرد. آن وقت از درون کیسه بیرون آمد. سنگی را داخل کیسه گذاشت و دوباره نخ را به دور دهانه آن بست.

روباه از آن طرف مادرش را پیدا کرد و به او گفت که مرغ را گرفته است. وقتی هر دو به خانه آمدند، روباه جوان کیسه را برداشت و آن را باز کرد تا مرغ را بخورد، ولی به جای مرغ تکه سنگی را درون کیسه دید.
مادرش گفت: “آیا این مرغ توست؟”

روباه که نتوانسته بود مرغ را به مادرش نشان بدهد، خیلی خجالت کشید. کنار پنجره رفت و مرغ سرخ کوچولو را دید که پشت پنجره خانه اش نشسته است و او را تماشا می کند و می خندد.

مترجم: احمد سعیدی

برگرفته از کتاب “قصه هایی برای خواب کودکان”

اینم بخون، جالبه! قصه “بره کوچولو و گرگ”

پاسخ دهید

نظر خود را بنویسید
لطفا نام خود را وارد کنید