هندوستان سرزمین بزرگی است که در قاره آسیا قرار گرفته است. در این کشور دین های مختلفی مانند هندویی، بودایی، اسلام، مسیحیت، یهودیت، سیک، زرتشتی و … پیروان بسیاری دارد. همه ی این مردم با دین ها و زبان های مختلف در کنار هم در صلح و صفا زندگی می کنند. واحد پول کشور هندوستان روپیه است.

قصه شب “فرار حیوان ها”: یکی بود، یکی نبود. در جنگلی که پر از درختهای نارگیل بود، خرگوشی زیر یکی از همین درختها لانه داشت. خرگوش کمی ترسو بود و همیشه با خودش فکر می کرد:”اگر زمین تکه تکه شود، چه کار کنم؟ اگر کوه ها به زمین بیفتند چه کار کنم؟ اگر آسمان نصف شود چه کار کنم؟”

یک روز که خرگوش مشغول همین فکرها بود، یک نارگیل بزرگ تالاپی روی لانه اش افتاد. خرگوش از جا پرید و فکر که زمین تکه تکه شده است و یا کوه ها افتاده اند. او شروع کرد به دویدن و با عجله فرار کرد.

اینم بخون، جالبه! قصه “مادربزرگ عنکبوت”


قصه "فرار حیوان ها"
قصه “فرار حیوان ها”

خرگوش دیگری تا او را دید، پرسید:”چرا فرار می کنی؟”
خرگوش اول جواب داد:”از من چیزی نپرس و فرارکن!”
خرگوش دومی پرسید:”چرا نپرسم؟ چرا فرار کنم؟ بگو چه شده؟” و به دنبال دوستش شروع به دویدن کرد.
خرگوش اول همانطور که می دوید با وحشت گفت:” زمین تکه تکه شده است و کوه ها افتاده اند.”

خرگوش دومی هم با وحشت سرعتش را زیادتر کرد. آنها در راه خرگوش های بسیاری دیدند. وقتی بقیه ی خرگوش ها از ماجرا باخبر شدند، آنها هم به دنبالشان با وحشت دویدند. خرگوش ها دسته دسته فرار می کردند. بعد آهوها، بزهای کوهی، گاوهای وحشی، کرگدن ها، ببرها، فیل ها و زرافه ها به دنبال آنها شروع کردند به دویدن. همه از هم می پرسیدند:”چه شده است؟” و همه جواب می دادند:” زمین تکه تکه شده. آسمان دارد به زمین می افتد و کوه ها دارند کج می شوند.”

شیری که در همان جنگل زندگی می کرد، فرار آنها را دید و پرسید:”چه شده؟” اما هیچکس جوابی نداد. شیر نعره ای کشید و ناگهان همه حیوان ها ایستادند. شیر غرید و گفت:”چه خبر است؟ چرا جوابم را نمی دهید؟ چرا فرار می کنید؟”

فیل بزرگی که از ترس می لرزید گفت:”جناب شیر! فرار کنید. زمین تکه تکه شده است و آسمان دارد می افتد.” شیر به دوروبر خود نگاه کرد، به آسمان نگاه کرد و پرسید:” کو؟ چرا من نمی بینم! پس چرا صدای زمین تکه تکه شدن زمین را نمی شنوم” همه ی حیوانها ساکت شدند و به هم نگاه کردند.

شیر از فیل پرسید:”چه کسی گفته است که آسمان دارد به زمین می افتد؟” فیل نگاهی به دوروبر خود کرد و گفت:”من نگفتم. من از زرافه ها شنیدم.”

شیر از زرافه ها پرسید:”آیا شما دیدید که آسمان دارد به زمین می افتد؟”
زرافه ها گفتند:”ببرها می دانند”
ببرها گفتند:”کرگدن ها می دانند”
کرگدن ها گفتند:” گاوهای وحشی می دانند”
گاوهای وحشی گفتند:” ما از بزهای کوهی شنیدیم”

بزهای کوهی گفتند:” خیر! ما نگفتیم. ما از آهوها شنیدیم.”
آهئها گفتند:”دروغ است ما نگفتیم. ما هم از خرگوش ها شنیدیم.”

خرگوش ها هم یکی یکی گفتند:”من نگفتم. من نگفتم.” تا رسید به خرگوش اولی. شیر پرسید:”تو بودی که گفتی؟” خرگوش با ترس و لرز گفت:”بله جناب شیر. من گفتم.”
شیر پرسید:”آیا خودت دیدی؟”
خرگوش با وحشت گفت:”نه قربان! من فقط صدایش را شنیدم. یک صدای بلند و ترسناکی بود.”

بعد شیر خواست که به همراه خرگوش به همان جایی بروند که صدا را شنیده است. همه ی حیوانها با هم راه افتادند تا به لانه خرگوش رسیدند. خرگوش گفت:”همان جا بود که صدای وحشتناک را شنیدم.”

حیوانها به همدیگر نگاه کردند. نه زمین تکه تکه شده بود، نه کوه ها افتاده بودند و نه آسمان خیال افتادن داشت. همه با هم شروع کردند به حرف زدن. خرگوش با وحشت گفت:”اما من صدایش را شنیدم. خودم با همین دو گوش بزرگم شنیدم.”

همان وقت دوباره یک نارگیل دیگر از درخت تالاپی افتاد روی زمین. خرگوش نگاهی به نارگیل کرد. یک نارگیل دیگر هم روی لانه اش افتاده بود. تازه که فهمید که چه اتفاقی رخ داده است. با خجالت سرش را پایین انداخت. حیوانهای دیگر هم وقتی فهمیدند که فقط یک نارگیل از درخت افتاده است. به آرامی راهشان را گرفتند و به دنبال گروه خود رفتند.

مترجم: ثریا صارمی
برگرفته از کتاب “قصه هایی برای خواب کودکان”

اینم بخون، جالبه! قصه “برف بارید”

پاسخ دهید

نظر خود را بنویسید
لطفا نام خود را وارد کنید