عنکبوت گرسنه و لاک پشت یک افسانه آفریقایی است. مردم آفریقا افسانه ها قصه های بسیار زیبایی دارند. بیشتر قصه ها ی آنها پر از حرف ها و پیام های ارزشمند اسست.

قصه شب “عنکبوت گرسنه و لاک پشت”: عنکبوت همیشه گرسنه بود. همه مردم دهکده از اشتهای او خبر داشتند. عنکبوت حریص هم بود و همیشه بیش از آنچه سهمش بود، می خواست. برای همین مردم سعی می کردند از او دوری کنند.

روزی، بیگانه ای به نام لاک پشت به سراغ عنکبوت آمد. لاک پشت از خانه اش خیلی دور شده بود و تمام روز زیر آفتاب داغ راه رفته بود. او خسته و گرسنه بود. عنکبوت مجبور شد لاک پشت را به خانه اش دعوت کند و برایش آب و غذا بیاورد. عنکبوت از این کار بیزار بود. اما می دانست اگر در برابر مسافری خسته و گرسنه مهمان نواز نباشد، همه ی مردم پشت سرش حرف خواهند زد.

قصه "عنکبوت گرسنه و لاک پشت"
قصه “عنکبوت گرسنه و لاک پشت”

اینم بخون، جالبه! قصه “صدای بهار”

پس به لاک پشت گفت:”برای اینکه پاهایت را بشویی، در چشمه آب هست. اگر این راه را بگیری و بروی به آنجا می رسی. تا برگشتن تو، من هم شام را حاضر می کنم.”

لاک پشت راهی را که عنکبوت نشان داده بود، در پیش گرفت و به چشمه رسید و پاهایش را شست و به خانه عنکبوت برگشت، اما وقتی به خانه عنکبوت رسید، دوباره پاهایش از خاک پوشیده شده بود.

عنکبوت غذای خوشمزه درست کرده بود. لاک پشت که از طلوع خورشید چیزی نخورده بود با دیدن غذا خیلی خوشحال شد، اما عنکبوت با نارضایتی به پاهای لاک پشت نگاه کرد.

عنکبوت گفت:”پاهای تو خیلی کثیف هستند. فکر نمی کنی باید پیش از غذا آنها را بشویی؟” لاک پشت به پاهایش نگاه کرد و خجالت کشید. چون پاهایش واقعا کثیف بودند. پس دوباره به طرف چشمه راه افتاد و پاهایش را شست و با عجله برگشت. از آنجا که لاک پشت ها هر قدر هم سعی کنند سریع باشند، باز هم خیلی کند هستند. تا وقتی که لاک پشت توانست به خانه برسد، زمان زیادی گذشته بود و عنکبوت داشت غذا می خورد.

عنکبوت به لاک پشت گفت:”غذای خیلی خوبی است. مگر نه؟” بعد با نارضایتی به پاهای لاک پشت نگاه کرد و گفت:”تو نمی خواهی پاهایت را بشویی؟” لاک پشت به پاهایش نگاه کرد و دید باز هم پوشیده از خاک است. لاک پشت گفت:”من آنها را شستم. این راه خانه توست که خاک آلوده است.”

عنکبوت همان طور که داشت غذا می خورد، با رنجیدگی گفت:”پس حالا داری از خانه من ایراد می گیری؟” لاک پشت که بوی غذا به دماغش خورده بود، گفت:”نه، فقط دارم سعی می کنم علت کثیف شدن پاهایم را توضیح دهم.”
عنکبوت گفت:”پس برو و پاهایت را بشور تا بتوانیم غذا بخوریم.”

لاک پشت نگاه کرد و دید که عنکبوت نصف غذا را خورده است و تند تند مشغول خوردن بقیه غذاست. او این بار هم رفت و پاهایش را شست، اما به جای برگشتن از مسیر چشمه از روی علف ها و بوته ها برگشت. راه لاک پشت کمی طولانی تر شد، اما دیگر پاهایش کثیف نشدند. وقتی به خانه رسید، دید که عنکبوت دارد لب هایش را می لیسد. عنکبوت گفت:”چه غذای خوبی خوردم.”

لاک پشت نگاه کرد و دید یک ذره غذا هم باقی نمانده است. اما با آنکه خیلی گرسنه بود، هیچ نگفت و فقط لبخند زد و گفت:”بله. خیلی خوب. شما در سرزمینتان نسبت به مسافران خیلی خوش رفتاری می کنی. اگر روزی به سرزمین من آمدی، مطمئن باش از تو پذیرایی خوبی خواهم کرد.”

لاک پشت رفت و به هیچکس درباره آنچه در خانه عنکبوت اتفاق افتاده بود، چیزی نگفت. اما ماه ها بعد روزی عنکبوت که خیلی از خانه اش دور افتاده بود، دید که در سرزمین لاک پشت است. عنکبوت در ساحل لاک پشت را دید که داشت حمام آفتاب می گرفت.

لاک پشت گفت:”دوست من خیلی از خانه ات دور شده ای. با من غذا می خوری؟” عنکبوت گرسنه با خوشحالی قبول کرد.
لاک پشت گفت:”پس صبر کن تا من ته آب بروم و غذا را آماده کنم.” لاک پشت در آب غوطه زد و به ته دریاچه رفت. در ته دریاچه غذا را آماده کرد و بعد روی آب آمد و به عنکبوت که با بی صبری کنار ساحل نشسته بود گفت:”همه چیز حاضر است. بیا زیر آب برویم و غذا بخوریم.”

لاک پشت این را گفت و دوباره در آب غوطه زد. عنکبوت هم از شدت گرسنگی بی تاب شده بود، در آب پرید. اما عنکبوت که خیلی سبک بود، روی آب شناور ماند. هر چه دست و پا زد و تقلا کرد، باز هم نتوانست زیر آب برود. مدتی سعی کرد به زیر آب برود و همراه لاک پشت غذا بخورد، اما نتوانست.

بعد از مدتی لاک پشت در حالی که لب هایش را می لیسید، روی آب آمد و گفت:”تو گرسنه نیستی؟ غذای خیلی خوبی است. بهتر است عجله کنی.” لاک پشت این را گفت و بار دیگر در آب غوطه زد.

اینم بخون، جالبه! قصه “هدیه عید”

عنکبوت که خیلی گرسنه بود، باز هم سعی کرد در آب فرو برود، اما نتوانست. سرانجام به فکر تازه ای افتاد. به ساحل رفت و جیب هایش را پر از سنگ ریزه کرد. آن قدر سنگ ریزه در جیب هایش ریخت که خوب سنگین شد. عنکبوت چنان سنگین شده بود که به سختی می توانست راه برود. با این وضع بار دیگر در آب پرید و این بار به ته آب رفت، اما تا آمد خود را به غذا برساند، لاک پشت گفت:”معذرت می خواهم دوست من. اما ما هرگز در حالی که کت به تن داریم غذا نمی خوریم.”

لاک پشت این را گفت و لقمه بزرگی به دهانش گذاشت و بعد هم یک لقمه دیگر را خورد. عنکبوت دید که اگر زیاد معطل کند چیزی از غذا باقی نمی ماند پس کتش را کند تا هر چه زودتر غذا بخورد، اما بدون سنگ ریزه ها سبک شد و فورا به سطح آب برگشت. مردم همیشه می گویند:”جواب یک غذای خوب، یک غذای خوب دیگر است!”

مترجم: گیتا گرکانی
برگرفته از کتاب “قصه هایی برای خواب کودکان”

پاسخ دهید

نظر خود را بنویسید
لطفا نام خود را وارد کنید