قصه شب “شیر و بز” : یکی بود یکی نبود. شیر حریصی بود که هر حیوانی را میدید، می خورد. همه حیوان ها از دست شیر خسته شده بودند. هیچ کس هیچ جا آسایش نداشت. کسی هم نمی دانست با شیر زورگو و شکم پرست چه کار کند.

سرانجام یک روز بز از این وضع خسته شد و تصمیم گرفت همه را از دست شیر راحت کند. بز به خودش گفت:«برای بیرون کردن شیر از این سرزمین باید راهی پیدا کنم.»

کنار جاده، سر راه شیر، غار بزرگی بود. بز به درون غار رفت و منتظر آمدن شیر ماند. مدتی گذشت، سرانجام شیر که می خواست برای خوردن حیوان ها به دهکده برود نزدیک غار رسید.

قصه "شیر و بز"

اینم بخون، جالبه! قصه “درخت نارنج”

بز تا شیر را دید از غار بیرون پرید و شاخ هایش را به طرف شیر زورگو گرفت.

شیر پرسید: «اینجا چه می کنی؟»

بز جواب داد: «منتظر تو بودم. میدانی تا الان صد فیل، صد ببر و صد گرگ را خورده ام، اما فقط نود و نه شیر را خورده ام. باید یکی دیگر را هم بخورم تا این هم صدتا شود. خدا امروز به من لطف کرده و تو را به اینجا فرستاده است.»

شیر با خودش فکر کرد: «شکل این جانور شبیه بز است، اما حرف زدنش مثل بزها نیست، شاید این یک موجود وحشتناک است که خودش را به شکل بز در آورده است.یک حیوان باید محتاط هم باشد. فکر می کنم بهتر است به جای رفتن به دهکده زود به جنگل برکردم.

بز که دید شیر دارد پا به فرار می گذارد دنبالش دوید و گفت:«متاسفم که اینقدر عجله داری.فردا برمیگردی؟»

شیر تندتر دوید و گفت:«برنمی گردم»

بز گفتکپس برای پیدا کردنت به جنگل می آیم.

اما شیر همانطور که دور می شد فریاد زد:«توی جنگل مرا پیدا نخواهی کرد،اصلا دیگر هیچ جای این سرزمین دستت به من نخواهد رسید.»

شیر فرار کرد و از سرزمین دور شد.

اینم بخون، جالبه! قصه “همبازی جدید”

مترجم: آناهیتا رشیدی

برگرفته از کتاب “قصه هایی برای خواب کودکان”

پاسخ دهید

نظر خود را بنویسید
لطفا نام خود را وارد کنید