قصه شب”سگ سفید کوچولو”: یک سگ کوچولوی پشمالو بود که چشم های درشت قهوه ای داشت و یک دم با مزه نرم. او در یک خانه بزرگ سفید رنگ با دختر و پسری به نام های پولی و پیتر زندگی می کرد. وقتی هوا خوب و آفتابی بود، سگ کوچولو با پولی و پیتر در حیاط بازی می کرد و در روزهای سرد و بارانی در ایوان بزرگ جلوی خانه مشغول بازی می شد.

وقتی از بازی خسته می شد، در گوشه ایوان چرت می زد. او سگ کوچولوی خوشحالی بود. حتی وقتی پولی و پیتر به کودکستان می رفتند، خوشحال بود. چون بعد از رفتن آنها، در حیاط با پروانه ها بازی می کرد یا دنبال ملخ ها می دوید و یا جوجه های زرد را تماشا می کرد. یک روز اتفاق عجیبی افتاد. سگ کوچولوی سفید شنید که پدر پولی و پیتر می گوید: “دیشب یک روباه می خواست وارد لانه مرغ ها بشود. ما باید یک سگ نگهبان بخریم”

پیتر گفت: “سگ ما می تواند یک سگ نگهبان باشد. او مثل یک شیر شجاع است.” این جمله باعث غرور سگ کوچولو شد. دمش را چند بار تکان داد و یک پارس جانانه کرد: «واق، واق.» اما پدر گفت: «او خیلی کوچولوست. اصلا برای این کار مناسب نیست.”

این جمله سگ را غمگین کرد، اما وقتی فکر کرد بودن یک سگ دیگر، آن هم در زمان هایی که بچه ها در کودکستان هستند چقدر می تواند خوب باشد، خوشحال شد تا اینکه سرانجام یک روز پولی و پیتر و پدرشان به همراه یک سگ بزرگ به خانه آمدند. سگ کوچولو آن قدر هیجان زده شده بود که همان طور که به استقبالشان می رفت مدام به این طرف و آن طرف میدوید و دور خود می چرخید. اما میدانید سگ سیاه چه کرد؟ او فقط به سگ کوچولو نگاهی انداخت و به زبان مخصوص سگها گفت: ” فسقلی مزاحم از سر راهم برو کنار. من از این به بعد رییس خواهم بود.”

اینم بخون، جالبه! قصه “روباه روستایی”

سگ سفید کوچولو
سگ سفید کوچولو

از آن روز به بعد، سگ کوچولو دیگر خوشحال نبود. سگ بزرگ در کارهای او دخالت می کرد و مزاحمش می شد. اهل بازی کردن نبود و در جای سگ کوچولو چرت می زد. بدتر از همه خیلی هم پرخور بود. طوری که علاوه بر غذای خودش، نصف غذای سگ کوچولو را هم می خورد و بهترین استخوان های غذای او را برمی داشت.

سگ گنده بزرگ تر و چاق تر می شد و سگ کوچولو، کوچولوتر و لاغرتر. دیگر دمش را تند و تند تکان نمی داد و پارس کردن هایش مثل همیشه شاد و خوش صدا نبود. پولی و پیتر غذاهای بهتر و بیشتری در ظرفش می گذاشتند. اما او بیشتر اوقات جرأت نمی کرد که چیزی بخورد. چون سگ گنده غرغر می کرد و می گفت: “یا غذاها را به من بده یا خودت می دانی که اگر تنها گیرت بیاورم چه کار می کنم؟”

خلاصه سگ گنده می خورد و می خورد و چرت می زد و بعد با غرور برای نگهبانی از لانه مرغ ها قدم می زد. تا اینکه یک شب اتفاقی افتاد. پولی و پیتر به سگ ها غذای مقوی و خوشمزه دادند. سگ گنده غذای خودش را لپ لپ خورد. سپس، سگ کوچولو را کنار زد و غذای او را هم تا آخرین ذره اش قورت داد، به جز یک تکه ی کوچک استخوان. بعد هم کش و قوسی به خود داد و برای چرت زدن آماده شد.

سگ کوچولو هم همان تکه کوچک استخوان را برداشت و گاز زد و گاز زد. سگ گنده خوابیده بود. سگ کوچولو هم سعی می کرد بخوابد، اما نمی توانست چون خیلی گرسنه بود. مدتی گذشت. ناگهان صدایی از لانه مرغ ها شنیده شد. یک جوجه جیغ زد! سگ کوچولو به سرعت برق از پله های ایوان پایین رفت. تندتر از پرواز همه پروانه ها و ملخ های دنیا، به طرف لانه مرغ ها پرید و جوری پارس کرد که انگار یک شیر خشمگین نعره کشیده است.

پولی و پیتر صدایش را شنیدند. به طبقه پایین دویدند و همراه پدر و مادرشان با عجله بیرون آمدند. همه آنها سگ گنده تنبل را دیدند که تازه داشت از خواب بیدار می شد. آنها روباهی را هم دیدند که چنان میدوید که انگار از دست یک شیر فرار می کند و سرانجام سگ کوچولو را دیدند که از سمت لانه مرغ ها با غرور به طرف آنها می آمد. همه آنها از سگ کوچولو متشکر بودند.

او را به آشپزخانه بردند و غذای مفصلی جلویش گذاشتند. روز بعد سگ گنده را به همان مکانی که او را از آنجا خریده بودند، برگرداندند. سگ کوچولو هم شد سگ نگهبان آنجا. البته لازم نبود که زیاد مراقب باشد، چون چنان روباه را ترسانده بود که می دانست او دیگر هرگز به آنجا نخواهد آمد. بعد از آن دیگر سگ کوچولو غذا و جای خودش را داشت. دوباره همان سگ کوچولوی همیشگی شده بود، با همان چشم های قهوه ای درخشان و خندانش و با دم نرمی که همیشه تکان می خورد و پارس هایش که خوش صدا و شاد بودند.

نویسنده : دروتی شریل
مترجم : نسیم وهابی
برگرفته از کتاب “قصه هایی برای خواب کودکان”

اینم بخون، جالبه! قصه “بره کوچولو و گرگ”

پاسخ دهید

نظر خود را بنویسید
لطفا نام خود را وارد کنید