قصه شب “روباه و لک لک”: یکی بود یکی نبود. در جنگل بزرگی، لک لکی روی درخت بلندی لانه ساخته بود و در آن چند تخم گذاشته بود. بعد از چند روز جوجه های لک لک از تخم ها بیرون آمدند. جوجه ها کم کم بزرگ و بزرگ تر شدند. یک روز که جوجه ها به همراه مادرشان پرواز کردن را یاد می گرفتند، ناگهان صدایی از پایین درخت شنیدند. همگی به پایین نگاه کردند و روباه گرسنه ای را دیدند که به درخت می کوبد.

جوجه ها از دیدن دندان های تیز روباه وحشت کردند. لک لک مهربان جوجه هایش را زیر بال هایش پنهان کرد و با صدای بلند از روباه پرسید: “آقا روباهه اینجا چه می خواهی؟ چرا این قدر سر و صدا راه انداخته ای؟”
روباه به لک لک نگاه کرد و گفت:”شنیده ام چند تا جوجه تپل مپل داری! تو باید یکی از جوجه هایت را به من بدهی. اگر این و را نکنی، درخت را می برم و همه جوجه هایت را می خورم.”

لک لک بیچاره نمی دانست چه کار کند. چشم هایش پر از اشک شده بود، جوجه ها منتظر تصمیم مادرشان بودند. روباه دوباره فریاد کشید. یکی از جوجه ها گفت:”مادرجان ناراحت نباش، مرا بینداز پایین و از دست این بدجنس راحت شو.”
لک لک گفت:”نه..!”

اینم بخون، جالبه! قصه “غول های بینی دراز”

قصه روباه و لک لک
قصه روباه و لک لک

ولی جوجه مادر را بوسید و پایین پرید. روباه با خوشحالی گفت:”چه کار خوبی کردی، بعد جوجه را به دندان گرفت و دور شد.”
لک لک بیچاره هم های های شروع کرد به گریه کردن. آقا کلاغه صدای گریه لک لک را شنید. کنارش آمد و پرسید:”لک لک جان چرا گریه می کنی؟ چه اتفاقی افتاده؟”

لک لک تمام ماجرا را برای آقا کلاغه تعریف کرد و گفت:”می ترسم دوباره فردا بیاید و این جوجه هایم را هم از من بگیرد.”
آقا کلاغه با تعجب گفت:”چرا اجازه دادی جوجه ات را ببرد، مگر روباه می تواند درخت را ببرد؟ اگر دوباره آمد به او بگو، اگر می توانی درخت را ببر.”

آقا کلاغه این حرفها را زد و قارقارکنان از لک لک خداحافظی کرد و رفت. روز بعد دوباره سر و کله روباه پیدا شد و به لک لک گفت:”حتما میدانی برای چه به اینجا آمده ام.”
لک لک با خیال راحت گفت:”بله میدانم، حتما گرسنه شده ای و یاد جوجه های من افتاده ای، ولی من دیگر فریب حرف های تو را نمی خورم.”

روباه با تعجب گفت:”یعنی حاضری درخت را ببرم؟”
لک لک گفت: “اگر می توانی ببر.”
روباه که خیلی تعجب کرده بود با خودش گفت:”این حرف لک لک نیست. پیداست یکی به او یاد داده!.. فهمیدم کار، کار آقا کلاغه است. فقط اوست که می تواند این حرف را بزند. باید حساب آقا کلاغه را برسم.” و بعد با ناراحتی از درخت دور شد. روباه رفت و رفت تا به لانه کلاغ رسید. وقتی کلاغ را دید، روی زمین دراز کشید و خود را به مردن زد و منتظر رسیدن کلاغ شد. وقتی کلاغ به روباه رسید تعجب کرد و با خودش گفت:”مثل اینکه روباه بدجنس مرده است!”

بعد با احتیاط به او نزدیک شد و چند بار به پاهای روباه نوک زد، روباه تکان نخورد. کلاغ به نوک زدن ادامه داد تا به دهان روباه رسید. ناگهان روباه از جا پرید و پاهای کلاغ را به دندان گرفت. روباه همان طور که او را به دندان گرفته بود، گفت:”حالا به لک لک یاد میدهی تا جوجه هایش را به من ندهد؟! پس تو را به جای آنها می خورم.”

کلاغ که دید گرفتار شده است به روباه گفت:”عیب ندارد، مرا بخور اما قبل از خوردن من باید بگویی «وای بر تو!» این رسم کلاغ هاست، اگر این کار را نکنی، استخوان های من در گلویت گیر می کند و خفه می شوی.”
روباه توی دلش گفت: “عیبی ندارد، این را می گویم و بعد او را می خورم.”
آن وقت با صدای بلند گفت:”وای…” ولی هنوز حرفش تمام نشده بود که کلاغ پر زد و قارقارکنان به آسمان پرید و روباه با دهان باز به دور شدن کلاغ نگاه کرد.

بازنویس : مهسا صدیق
برگرفته از کتاب “قصه هایی برای خواب کودکان”

پاسخ دهید

نظر خود را بنویسید
لطفا نام خود را وارد کنید