دم دوز یک افسانه ایرانی ست. ممکن است شبیه این داستان را زیاد شنیده باشید، اما این افسانه هم شنیدنی است.

قصه شب”دم دوز”: یکی بود، یکی نبود. پیرزنی بود که توی خانه ای زندگی می کرد و به اندازه خودش بخور و نمیر، اندوخته داشت. آنقدر که نیازش به در و همسایه نیفتد.

روزی در حیاط خانه نشسته بود که موشی از لانه اش در آمد و آمد سر حوض که آب بخورد. وقت برگشتن شتاب کرد و دمش به جارویی که لب حوض بود گیر کرد و دستپاچه شد. خودش را به این در و آن در زد. دمش کنده شد. دمش را برداشت و آورد پهلوی پیرزن و گفت:”ای خاتون جان! دم مرا بدوز.”

قصه "دم دوز"
قصه “دم دوز”

اینم بخون، جالبه! قصه “صد آرزو”

پیرزن گفت:”من نه سوزنش را دارم، نه نخش را. نه حالش را و نه کارش را. این کار، کار پینه دوز است. دمت را بردار و ببر پهلوی پینه دوز تا برایت بدوزد.”

موش، دمش را برداشت و رفت پهلوی پینه دوز و گفت:” پینه دوز! دمم را بدوز.”
پینه دوز گفت:”من نخ ندارم. برو از جولا نخ بگیر و بیاور تا دمت را بدوزم.”

موش رفت پهلوی جولا و گفت:”جولا نخی ده تا پینه دوز دمم را بدوزد.”
جولا گفت:”برو از توتو تخم بگیر بیار تا من بخورم، جان بگیرم، پنبه ببافم و نخ بدهم.”
موش آمد پهلوی مرغ، گفت:”توتو، تخی ده، تخی جولا ده، جولا نخی ده تا پینه دوز دمم را بدوزد.”

مرغ گفت:”برو از علاف برای من ارزن بگیر، بیا بخورم. به تخم بیایم و تخم بدهم.”
موش رفت پیش علاف و گفت:”علاف ارزن ده، ارزن توتو ده، توتو تخی ده، تخی جولا ده، جولا نخی ده، نخی پینه دوز ده، پینه دوز دمم را بدوزد.”

علاف گفت:”برو از کولی غربیل بگیر و بیار تا بوته ارزن هایی که کوبیده ام، سرند کنم و ارزنت بدهم.”
موش آمد پهلوی کولی و گفت:”کولی غربیل ده، غربیل علاف ده، علاف ارزن ده، ارزن توتو ده، توتو تخی ده، تخی جولا ده، جولا نخی ده، نخی پینه دوز ده، پینه دوز دمم را بدوزد.”

کولی گفت:”برو از کاریز آب بیار تا کمی صورتم بزنم و غربیل را به تو بدهم.”
موش رفت پهلوی کاریز و گفت:”کاریز آب ده، آبی کولی ده، کولی غربیل ده، غربیل علاف ده، علاف ارزن ده، ارزن توتو ده، توتو تخی ده، تخی جولا ده، جولا نخی ده، نخی پینه دوز ده، پینه دوز دمم را بدوزد.”

کاریز دلش به حال موش دم کنده سوخت. آب را به کولی داد. کولی آب را به صورتش زد و غربیل را به موش داد. علاف با غربیل ارزن ها را سرند کرد. مرغ ارزن سرند کرده را خورد و تخم داد. تخم را جولا خورد و جان گرفت و نخ تابید. پینه دوز هم با آن نخ دم موش را دوخت. موش هم خرم و خندان پایکوب و غزلخوان رفت تو سوراخ.

بازنویس: فضل الله صبحی
برگرفته از کتاب “قصه هایی برای خواب کودکان”

اینم بخون، جالبه! قصه “فروردین آوازه خوان”

پاسخ دهید

نظر خود را بنویسید
لطفا نام خود را وارد کنید