قصه شب “خر رقاص”: روی یک تپه سبز و خرم، مزرعه کوچکی است. توی این مزرعه پیرمردی با زنش زندگی می کند. اسم این پیرمرد اکبر آقاست. اسم زن او بی بی آسیه است. اکبر آقا و بی بی آسیه چند تا گوسفند دارند. چند تا مرغ و جوجه دارند. یک اسب دارند. یک خر کوچولو هم دارند. رنگ این خر کوچولو قهوه ای است. گوشهای او خیلی دراز است. وقتی که او عرعر می کند صدایش تا دور دورها می رسد.

این خر کوچولو، خر خیلی قشنگی است. تا مدتی پیش، اکبر آقا و بی بی آسیه فکر می کردند که این خر کوچولو خر خیلی بدی است. می دانید چرا؟ برای اینکه وقتی او را به گاری می بستند، لج می کرد و از جایش تکان نمی خورد، وقتی که اکبرآقا سوارش می شد، خر کوچولو آنقدر بالا و پایین می پرید که اکبرآقا مجبور می شد پیاده شود. خر کوچولو، حتی حاضر نبود که یک دفعه هم گاو آهن را بکشد و زمین را شخم بزند.

قصه "خر رقاص"
قصه “خر رقاص”

صبح تا شب در گوشه ای از مزرعه می ایستاد. آن وقت می چرخید. جست می زد. سر و دمش را تکان می داد. خر کوچولو به درد هیچ کاری جز رقصیدن نمی خورد، برای همین بود که اکبر آقا و بی بی آسیه اسم او را به دردنخور گذاشته بودند.

اینم بخون، جالبه! قصه “چقدر رنگ قرمز”

روزی اکبر آقا به بی بی آسیه گفت:”به دردنخور که جز خوردن و خوابیدن و رقصیدن کاری نمی کند، پس چرا ما باید به او غذا بدهیم و از او نگهداری کنیم؟ من فردا او را به شهر می برم و می فروشم. ما کاه و جو زیادی نداریم به او بدهیم تا بخورد و برقصد.”

بی بی آسیه گفت:”راست می گویی. من هم همین فکر را کرده ام. فردا او را به شهر ببر و بفروش.”

به دردنخور حرف های اکبرآقا و بی بی آسیه را شنید. اوقاتش تلخ شد. او مزرعه اکبر آقا را دوست داشت. دلش می خواست کاری کند تا او را نفروشند، ولی از کار دیگری جز رقصیدن خوشش نمی آمد.

روز بعد، اکبرآقا اسبش را به گاری بست. افسار به دردنخور را هم پشت گاری بست. آن وقت سوار گاری شد تا به شهر برود. به درد نخور دلش نمی خواست با اکبر آقا به شهر برود، ولی چاره ای نداشت. گاری پیش می رفت و او را به دنبال خودش می کشید.

اکبر آقا گاری را راند. آنها رفتند و رفتند. به شهر رسیدند. به بازار رفتند. اکبرآقا به گوشه ای از بازار که اسب و خر می فروختند، رفت. به دردنخور را از گاری باز کرد. افسار او را در دست گرفت و ایستاد. مردی آمد. خواست به دردنخور را بخرد. نگاهی به او کرد. از شکل او خوشش آمد. خواست امتحانش کند. پالانی آورد. روی پشت به دردنخور گذاشت. خواست سوارش بشود، ولی به دردنخور از پالان خوشش نیامد. جفتکی زد. پالان را از پشتش انداخت.

مرد به اکبرآقا گفت: “نه، این خر به درد من نمی خورد. آن وقت رفت و دور شد.” مرد دیگری آمد. خواست به دردنخور را بخرد. نگاهی به او کرد. از شکل او خوشش آمد. خواست امتحانش کند افسار به درد نخور را گرفت و خواست آن را به یک گاری ببندد ولی به درد نخور هم از این کار خوشش نیامد و جفتکی زد.

افسارش را از دست مرد بیرون کشید. مرد به اکبر آقا گفت:”نه، این خر به درد من نمی خورد.» آن وقت رفت و دور شد. اوقات اکبراقا تلخ شد. به دردنخور فهمید که کاری کرده است که اکبر آقا عصبانی شده است. سرش را پایین انداخت و آرام در کنار اکبرآقا ایستاد.

در این وقت دو مرد توی بازار آمدند. یکی از آنها ساز می زد و دیگری دهل. آنها آمدند و آمدند. به جایی رسیدند که اکبرآقا و به دردنخور صدای ساز و دهل را شنیدند. به دردنخور دیگر نتوانست صبر کند و آرام باشد.

بی اختیار با صدای ساز و دهل شروع کرد به رقصیدن، رقصید و رقصید. دو مرد کنار او ایستادند و ساز و دهل زدند. بچه هایی که در بازار بودند دور آنها جمع شدند. دو مرد همین طور ساز و دهل می زدند و به دردنخور می رقصید. در این وقت یکی از بچه ها پولی جلوی پای به دردنخور انداخت. بعد از او بچه دیگری، پولی جلوی پای به دردنخور انداخت. همین طور یکی دو ساعت دو مرد ساز و دهل زدند و به دردنخور رقصید.

بچه ها هم که از رقص او خیلی خوششان آمده بود، دسته دسته آمدند. رقص او را تماشا کردند و پولی جلوی پای او انداختند، دیگر ظهر شده بود. بازار خلوت شده بود. دو مردی که ساز و دهل می زدند خسته شده بودند. دست از کار کشیدند. به دردنخور هم دست از رقصیدن برداشت.

اینم بخون، جالبه! قصه “درخت و گلنار”

آن وقت یکی از آن دو مرد پول هایی که بچه ها جلوی پای به دردنخور ریخته بودند جمع کرد. آنها را شمرد. نصف آنها را برای خودش و رفیقش برداشت. نصف آنها را هم به اکبرآقا داد. بعد به اکبر آقا گفت:”امروز ما از هر روز بیشتر پول به دست آوردیم. این خر کوچولو خیلی قشنگ می رقصید، هر روز او را به بازار بیاورید. ما ساز و دهل میزنیم تا او برقصد.”

اکبر آقا گفت: “بله او امروز پول خوبی به دست آورد، بیشتر از پولی که انتظار داشتم از فروشش به دست بیاورم، ولی من توی مزرعه کار دارم. نمی توانم هر روز به شهر بیایم. هفته ای یک روز او را به شهر می آورم.”

یکی از مردها گفت: “باشد، ما همان روز برایش ساز و دهل میزنیم.” آن وقت اکبرآقا باز هم به دردنخور را به گاری بست و به مزرعه اش برگشت. آنچه در شهر پیش آمده بود، برای بی بی آسیه گفت و پول ها را به او نشان داد.

بی بی آسیه گفت:”آفرین بر خر کوچولوی خودمان، ما بی خود اسم او را به دردنخور گذاشته بودیم. ما دیگر نباید به او به دردنخور. بگوییم. بیا، اسم او را خر رقاص بگذاریم.”

از آن روز به بعد خر رقاص روزها در مزرعه می گردد، می خورد و می خوابد و می رقصد هفته ای یک روز هم با اکبر آقا به شهر می رود و برای بچه ها می رقصد. خر کوچولو خوشحال است. اکبرآقا و بی بی آسیه هم از اینکه خر کوچولویی به این خوبی دارند خوشحالند بچه ها هم از اینکه خر کوچولو، هفته ای یک بار به شهر می آید و برای آنها میرقصد خوشحالند.

نویسنده : فردوس وزیری
برگرفته از کتاب “قصه هایی برای خواب کودکان”

پاسخ دهید

نظر خود را بنویسید
لطفا نام خود را وارد کنید