قصه شب”خرگوش کوچولو و زنبور”: خرگوش کوچولویی در گوشه آرامی از جنگل، زیر درختی نشسته بود. خرگوش کوچولو خوابش می آمد و مرتب خمیازه می کشید. یک بار وقتی خمیازه کشید، دهانش را آنقدر باز کرد که ته گلویش دیده شد.

همان وقت زنبوری از دسته زنبورها که برای مکیدن شیره گل ها به جنگل آمده بود، ناگهان توی دهان خرگوش رفت و در گلویش نشست.
خرگوش کوچولو خواست فریاد بزند و بگوید:”ای زنبور! بیا بیرون! توی گلوی من که جای نشستن نیست!” اما هر چه کرد نتوانست بلند حرف بزند.

صدا درست از گلویش درنمی آمد. زنبور راه گلویش را گرفته بود. با هر تکان خوردن زنبور، گلوی خرگوش کوچولو به خارش می افتاد. دو بار هم از نیش زدن زنبور گلوی خرگوش به سوزش افتاد. به طوری که با تمام قدرت فریاد کشید و به بالا و پایین پرید.

قصه "خرگوش کوچولو و زنبور"
قصه “خرگوش کوچولو و زنبور”

اینم بخون، جالبه! قصه “جوجه سحرخیز”

طوطی قشنگی روی شاخه درختی نشسته بود و از آن بالا همه چیز را می دید! طوطی دلش برای خرگوش کوچولو سوخت. سرش را پایین آورد و گفت:”باید صدایی شبیه صدای دوستان زنبور را از گلویت بیرون بیاوری تا زنبور بیرون برود. زنبور هم دوستانی دارد.”
خرگوش کوچولو مثل بلبل، اما خیلی آهسته آواز خواند، ولی زنبور از گلوی او بیرون نرفت.

مثل مرغ قدقد کرد، زنبور نرفت.
مثل خروس قوقولی قوقو کرد، زنبور نرفت.
مثل گربه میو میو کرد، زنبور نرفت.
مثل سگ واق واق کرد، زنبور نرفت.
مثل کلاغ قارقار کرد، زنبور نرفت.

خرگوش کوچولو پیش خودش فکر کرد که چه صدایی باید دربیاورد تا زنبور برود؟ ناگهان به فکرش رسید که مثل یک دسته زنبور که با هم پرواز می کنند، وز وز کند. مثل زنبورها وز وز کرد. آه چه صدایی! صدای آشنایی!

زنبور تا این صدا را شنید، خیال کرد زنبورها دارند می روند و او را جا می گذارند. به سرعت از دهان خرگوش بیرون رفت و خودش را به دسته زنبورها رساند. خرگوش کوچولو خیلی خوشحال شد. از طوطی تشکر کرد و با خیال راحت خوابید.

نویسنده: ناصر ابوالحسنی
برگرفته از کتاب “قصه هایی برای خواب کودکان”

پاسخ دهید

نظر خود را بنویسید
لطفا نام خود را وارد کنید