قصه ای کودکانه و آموزنده درباره ترسیدن

قصه شب”خرگوش و موش”: خورشید تازه سر زده بود. خرس داشت به گردش می رفت. به خانه دوستش رسید. دوست او یک خرگوش بود. خرس در زد و بعد به خرگوش گفت:”دوست من بیا به گردش برویم.”
خرگوش گفت:”نمی آیم. من می ترسم.”
خرس گفت:”من که نمی ترسم.”

خرگوش گفت:”اگر من به اندازه تو بزرگ بودم، نمی ترسیدم. اگر من به اندازه تو توانا بودم، نمی ترسیدم.”
خرس سرش را تکان داد، رفت و دور شد.

اینم بخون، جالبه! قصه تمیزی چه خوبه

ترسیدن
ترس

خرگوش دوست دیگری داشت. این دوستش یک خر بود. خر به در خانه خرگوش آمد. در زد، به خرگوش گفت:”دوست من، بیا به گردش برویم.”
خرگوش گفت:”نمی آیم. من می ترسم.”
خر گفت:”من که نمی ترسم.”

خرگوش گفت:”اگر من به اندازه تو بزرگ بودم، نمی ترسیدم. اگر من به اندازه تو توانا بودم، نمی ترسیدم.”
خر سرش را تکان داد، رفت و دور شد.

دیگر خورشید به میان آسمان رسیده بود. خرگوش در خانه اش را باز کرد. سرش را از در بیرون آورد. دید که یک دوست دیگرش دارد می آید. این دوست خرگوش یک موش بود. موش آمد و آمد و به خانه خرگوش رسید.

خرگوش را دید و گفت:”دوست من بیا به گردش برویم.”
خرگوش گفت:”به گردش برویم؟ من از تو بزرگترم. من از تو تواناترم، من می ترسم به گردش بروم. تو نمی ترسی؟”
موش گفت:”نه، من وقتی با دوستانم باشم، نمی ترسم.”
خرگوش از خانه اش بیرون آمد. در خانه اش را بست. به موش گفت:”تو راست می گویی. اگر با دوستانمان باشیم نباید بترسیم. بیا خرس و خر را پیدا کنیم و به گردش برویم.”

نویسنده: فردوس وزیری
برگرفته از کتاب “قصه هایی برای خواب کودکان”

اینم بخون، جالبه! قصه توپ تیغ تیغی

پاسخ دهید

نظر خود را بنویسید
لطفا نام خود را وارد کنید