اتیوپی کشوری است در آفریقا در منطقه ای که به آن شاخ آفریقا می گویند. اتیوپی به معنی سرزمین صورت های سوخته در آفتاب است. مردم آن بازمانده قوم سامی و کوشی هستند. در میان آنها مردمی از تبار آفریقایی و یهودی هم وجود دارد. زبان رسمی آنها امهری است. آدیس آبابا پایتخت این کشور است. افسانه زیر از اتیوپی است.

قصه شب”بزی که گوساله به دنیا آورد”: یکی بود، یکی نبود. روزی پلنگی و شغالی به دهکده ای آمدند. پلنگ یک بز شکار کرد. شغال هم یک گاو را گرفت. آنها بز و گاو را با خود آوردند. پلنگ، بز را به مزرعه خودش برد و شغال هم گاو را به مزرعه خودش برد.

پلنگ از اینکه خودش یک بز گرفته است اما شغال توانسته یک گاو بگیرد، خیلی عصبانی بود. شب، پلنگ به مزرعه شغال رفت و به گاو نگاهی انداخت. او دید که گاو یک گوساله به دنیا آورده است. دیدن گوساله او را از قبل هم عصبانی تر کرد. گوساله را برداشت، به مزرعه خودش برد و پیش بز گذاشت.

 

روز بعد شغال به مزرعه پلنگ آمد. شغال گفت: «ها! من یک گاو زیبا دارم. اما تو فقط یک بز کوچک گرفته ای.»
پلنگ گفت: «آها! اما بز من یک گوساله هم دارد!»
شغال گفت: «چطور ممکن است یک بز، گوساله ای به دنیا آورده باشد؟ این ممکن نیست! گاو می تواند گوساله به دنیا بیاورد. بنابراین، این گوساله مال من است. این گوساله مال من است.» پلنگ گفت: «بیا و بز مرا با گوساله اش ببین.»

اینم بخون، جالبه! قصه “خرس و طبل”

شغال گوساله را نگاه کرد و گفت: «گوساله کنار بز ایستاده است. اما بز مادر او نیست. اگر گوساله ای کنار یک اسب ایستاده باشد، آن وقت می گویی که اسب مادر اوست؟ نه نه این گوساله مال من است.»
پلنگ گفت: «ما می توانیم برویم و از الاغ سؤال کنیم که حق با کدام یک از ماست.»

پس آن دو پیش الاغ رفتند و از او خواستند تا بگوید مال کدام یک از آنهاست. الاغ که از پلنگ می ترسید، گفت: «وقتی من جوان بودم، گاوها، گوساله به دنیا می آوردند. اما بقیه جانوران گوساله به دنیا نمی آورند. اما از آن زمان تا به حال خیلی چیزها تغییر کرده است. من هر روز چیز تازه ای می شنوم. بنابراین ممکن است بزها هم گوساله به دنیا بیاورند. بله ممکن است.»

شغال به پلنگ گفت: «این الاغ هیچ چیزی سرش نمی شود! از تو هم می ترسد. ما باید برویم و از سگ سؤال کنیم.»
پس آنها پیش سگ رفتند و از او خواستند تا بگوید گوساله مال کدام یک از آنهاست. سگ که از پلنگ می ترسید گفت: «همه بزها مثل هم نیستند. بعضی از بزها مال انسان ها هستند و بعضی از بزها هم مال پلنگ ها هستند. بزهایی که مال انسان ها هستند، نمی توانند گوساله به دنیا بیاورند. اما بزهایی که مال پلنگ ها هستند، ممکن است گوساله به دنیا بیاورند. من این طور فکر می کنم.»

شغال به پلنگ گفت: «آن سگ نمی خواست تو را عصبانی کند. برای همین آنچه را تو دلت می خواست بشنوی بر زبان آورد. ما باید برویم و از گربه سؤال کنیم. او خیلی پیر است و همه چیز را به یاد می آورد. »
پس آنها پیش گربه رفتند و از او خواستند تا بگوید گوساله مال کدام یک از آنهاست.

گربه که خیلی پیر بود، گفت: «در روزگار گذشته پادشاه همه جانوران گفت: «گاوها گوساله به دنیا بیاورند و شیرها توله شیر بزایند و پلنگ ها هم توله پلنگ داشته باشند.» اما حالا مردم خیلی کارهای تازه می کنند و دیگر کسی مانند گذشته، یعنی مثل آن وقت ها که من جوان بودم، زندگی نمی کند. بروید! من می خواهم بخوابم!»

پلنگ به شغال گفت: «حالا تو حرف های همه را شنیده ای! شنیدی الاغ چه گفت. سگ چه گفت و گربه هم دیدی که چه نظری داشت. همه آنها گفتند گوساله مال من است.»

شغال گفت: «ما هنوز نظر توتای میمون را نشنیده ایم. او بالای سنگ بسیار بزرگی می نشیند و دست تو به او نمی رسد. از همه مهم تر اینکه او همه چیز را می داند.»

پس آنها به نزد توتای میمون رفتند. او بر بالای سنگ بسیار بزرگی نشسته بود. جانوران زیادی در اطراف او بودند، چون بیشتر آنها برای حل اختلاف خود، پیش میمون می آمدند که همه چیز را می دانست.

میمون نشسته بود و غذا می خورد. پلنگ و شغال داستان اختلاف خود را برای او تعریف کردند. میمون به غذاخوردن ادامه داد.
پلنگ گفت: «نظر تو چیست؟ این گوساله مال من است؟ می شود یک بز گوسالهای به دنیا آورده باشد؟»

میمون سنگ کوچکی را برداشت و آن را مالید.
پلنگ گفت: «داری چه کار می کنی؟ چرا جواب نمیدهی؟»
میمون گفت: «من تازه غذا خورده ام. حالا می خواهم کمی موسیقی گوش کنم.»
میمون سنگ را مالید.

پلنگ پرسید: «داری چه کار می کنی؟»
میمون جواب داد: «دارم ساز می زنم!»
پلنگ گفت: «من که صدای آهنگی نمیشنوم! از سنگ که آهنگی شنیده نمی شود!»
میمون گفت: «اگر بزی بتواند یک گوساله به دنیا بیاورد، پس سنگ هم صدا می کند و از آن موسیقی شنیده می شود.»

بعد همه جانوران خندیدند و گفتند: «میمون همه چیز را می داند اگر از سنگ آهنگی بیرون بیاید، بز هم گوساله به دنیا می آورد.»
پس شغال گوساله را برداشت و به خانه رفت.
پلنگ گفت: «به! اینجانوران هیچ چیزی سرشان نمی شود. آنها هیچ چیز نمی دانند!»

مترجم: گیتا قربانی

قصه شب”بزی که گوساله به دنیا آورد” برگرفته از کتاب “قصه هایی برای خواب کودکان”

پاسخ دهید

نظر خود را بنویسید
لطفا نام خود را وارد کنید