قصه ای کودکانه درباره خوبی کردن به دیگران

قصه شب”اشک اژدها”: روزی بود و روزگاری بود. آن دور دورها در سرزمینی عجیب و غریب اژدهایی زندگی می کرد. این اژدها در غاری خانه داشت و اگر از بیرون غار به داخل آن نگاه می کردید، میدیدید که چطور چشم هایش مثل چراغ در تاریکی میدرخشد.

بیشتر شب ها که مردم برگرد آتش، دور هم جمع می شدند و به گفت وگو مشغول می شدند، از این اژدها سخن می گفتند.

یکی می گفت: «این اژدهای سرزمین ما چقدر وحشتناک است!»

دیگری حرف او را تصدیق می کرد و می گفت: سرانجام یک نفر باید او را از بین ببرد!»

بچه ها هم وقتی که اسم اژدها را می شنیدند از ترس گریه می کردند، اما پسر کوچکی بود که هیچ وقت از چیزی نمی ترسید. همسایه ها او را خیلی دوست داشتند و وقتی که او را می دیدند، می گفتند: «راستی که این پسر کوچولو خیلی شجاع است.»

خوب بودن
ادم خوب

اینم بخون، جالبه! قصه “فانی و فندق”

یک سال، وقتی که جشن تولد این پسر کوچولو بود مادرش از او پرسید: «خوب، چه کسی را می خواهی به جشن تولدت دعوت کنی؟»

پسر کوچولو گفت: «مادر، دلم می خواهد از اژدها دعوت کنم تا به جشن تولدم بیاید!»

مادر از شنیدن این حرف ماتش برد و پرسید: «داری شوخی می کنی؟»

پسر کوچولو خیلی جدی گفت: «نه، شوخی نمی کنم. می خواهم از اژدها دعوت کنم.»

پسر کوچولو همان روز از خانه بیرون آمد و رفت و رفت تا به کوهی رسید که اژدها در یکی از غارهای آن زندگی می کرد. از کوه بالا رفت تا به بالای غاری که اژدها در آن بود رسید. آن وقت سرش را خم کرد و فریاد زد: «سلام! سلام! آقای اژدها.»

اژدها از غار بیرون آمد و نعرهای کشید که کوه را لرزاند و گفت: «چه خبر شده است؟ چه کسی مرا صدا می زند؟»

پسر کوچولو گفت: «آقای اژدها! فردا جشن تولد من است و مادرم یک عالم شیرینی های خوشمزه می پزد. خواهش می کنم شما هم به جشن تولد من تشریف بیاورید. من این همه راه را آمده ام تا از شما دعوت کنم.»

اژدها که باور نمی کرد آدمیزادی این طور از او دعوت کند، باز هم نعره کشید، اما پسر کوچولو نترسید و گفت: «خواهش می کنم، آقای اژدها. خواهش می کنم به جشن تولد من بیایید.»

اژدها این را که شنید فهمید که پسر کوچولو شوخی نمی کند و دعوتش جدی است آن وقت دیگر نعره نکشید، اما گریه اش گرفت و گفت: «چه خوشبختی بزرگی! تا به حال هیچ کس مرا به مهمانی دعوت نکرده بود!»

از چشم های اژدها همین طور اشک می ریخت. او آن قدر اشک ریخت تا با اشک هایش یک رودخانه درست شد. آن وقت اژدها به پسرک گفت: «تو نمی توانی از این رودخانه بگذری. بیا بر پشت من سوار شو تا تو را به خانه ات برگردانم!»

پسر اصلا نترسید. بر پشت اژدها سوار شد و اژدها در رودخانه اشک خودش شنا کرد و به سوی خانه پسر کوچولو حرکت کرد. اما همین طور که پیش می رفتند، اتفاق عجیبی افتاد. شکل و اندازه بدن اژدها عوض شد و بعد… می دانید چه شد؟ اژدها یک قایق بخاری قشنگ شد که شکلش مانند اژدها بود و پسرک ناخدای شجاع این قایق اژدها مانند بود.

مترجم: محمدرضا جعفری 

برگرفته از کتاب “قصه هایی برای خواب کودکان”

اینم بخون، جالبه! قصه “خرس عجول”

پاسخ دهید

نظر خود را بنویسید
لطفا نام خود را وارد کنید