قصه ای آموزنده درباره گول نخوردن از غریبه ها

بلاروس یا روسیه سفید کشوری در شرق اروپاست. بیشتر مردم آن از نژاد اسلاو هستند، ولی نژادهای روس، لهستانی، اوکراینی، لیتوانیایی و نیز کولی ها در این کشور زندگی می کنند. زبان مردم این کشور بلاروسی است. این زبان به خط سیریلیک روسی نوشته می شود. بیشتر مردم مسیحی و پیرو مذهب های کاتولیک و ارتدکس هستند. حکومت این کشور جمهوری است.

قصه شب”هدیه گردباد“: در زمان های قدیم، زن و شوهر پیری زندگی می کردند که خیلی فقیر بودند. هوا سرد شده بود و دار و ندار آنها فقط یک کیسه جو بود. روزی پیرمرد از پیرزن پرسید: «حالا با این کیسه جو چه کار کنیم؟»

پیرزن گفت: «کیسه جو را به آسیاب ببر. جو را آرد کن تا کمی نان بپزیم.» باد تندی می وزید. پیرمرد به سختی خودش را به آسیاب رساند و جو را آرد کرد، ولی در راه برگشت، معلوم نشد گردباد از کجا آمد و تمام آرد پیرمرد را گرفت و رفت. پیرمرد با تعجب وسط راه مانده بود و به دور شدن گردباد نگاه می کرد. باورش نمی شد که دیگر آرد ندارد. با ناراحتی به خانه رفت و ماجرا را برای پیرزن تعریف کرد.

پیرزن گفت: «این که نمی شود. چیزی برای خوردن نداریم. دنبال گردباد برو و پیدایش کن.» پیرمرد راه افتاد. آن قدر رفت تا به جنگل رسید. وسط جنگل یک کلبه بود. پیرمرد در کلبه را زد. پیرزنی در را باز کرد و پرسید: «تو کی هستی؟ در این سرما، اینجا چه کار می کنی؟»

پیرمرد گفت: «دنبال گردباد آمدم. شما می دانید خانه او کجاست؟»
پیرزن گفت: «درست آمدی. من مادرش هستم. بیا کنار آتش بنشین تا گرم شوی.»

پیرمرد وارد کلبه شد و ماجرا را برای مادر گردباد تعریف کرد. کمی بعد، گردباد خسته از کار به کلبه آمد. مادر گردباد فوری جلو رفت و گفت: «پسرم، چرا آرد این پیرمرد را گرفتی؟ آنها چیزی برای خوردن ندارند.»

گول خوردن
گول نخوردن

گردباد به پیرمرد که کنار آتش نشسته بود، نگاه کرد و گفت: «بابا جان، غصه نخور الان به جای آرد، هدیه خوبی به تو می دهم.» و بعد سفره ای به پیرمرد داد و گفت: «این یک سفره جادویی است. هر وقت به آن بگویی که سفره جان پهن شو! آب بده! غذا بده! سفره به تو خواهد داد.»

پیرمرد با خوشحالی سفره را گرفت و رفت. بین راه، برای اینکه مطمئن شود گردباد گولش نزده است، رو به سفره کرد و همان حرفهای گردباد را تکرار کرد. باورش نمیشد ولی سفره در یک چشم بر هم زدن پر از خوراکی های خوشمزه شد. پیرمرد با خوشحالی پای سفره نشست و غذا خورد.

کم کم هوا تاریک شد و پیرمرد تصمیم گرفت به کلبه ای که میان راه و مخصوص مسافرها بود، برود. صاحب کلبه مرد حیله گری بود. وقتی پیرمرد را تنها دید، کنجکاو شد و پیش او رفت و پرسید: «بابا! از کجا می آیی؟»

پیرمرد گفت: «پیش گردباد رفته بودم تا آردم را از او بگیرم» و مرد گفت: «خوب گردباد چه کار کرد؟» پیرمرد تمام ماجرا را برای مرد تعریف کرد. بعد از حرف های پیرمرد، مرد دست هایش را از خوشحالی به هم مالید و به پیرمرد گفت: «بابا جان! سفره ات را در راهرو بگذار. در این کلبه کسی به آن دست نمی زند.»

پیرمرد هم قبول کرد و سفره اش را در راهرو گذاشت و رفت تا بخوابد. مرد هم فوری سفره خودش را با سفره پیر مرد عوض کرد. پیرمرد صبح زود، بدون آنکه متوجه شود سفره اش عوض شده است، به طرف خانه اش به راه افتاد. وقتی به خانه رسید، با خوشحالی ماجرا را برای پیرزن تعریف کرد و سفره را روی زمین گذاشت و گفت:«سفره جان! سفره جان! پهن شو. آب بده. غذا بده!» اما سفره نه باز شد و نه غذا داد.

اینم بخون، جالبه! قصه “به من نگاه کن”

پیرزن خیلی ناراحت شد و پیرمرد را مجبور کرد تا دوباره به سراغ گردباد برود. پیرمرد هم خسته و عصبانی راهی جنگل شد. وقتی به کلبه گردباد رسید، گردباد خیلی تعجب کرد و گفت: «بابا جان! دوباره چه شده است؟ اینجا چه کار داری؟»
پیرمرد با ناراحتی گفت: «سفره ات به درد نمی خورد. هیچ چیز نمی دهد. تو مرا گول زدی.»

گردباد بره ای آورد و گفت: «این بار به تو یک بره میدهم. هر وقت به او بگویی که بره جان! بره جان! خودت را تکان بده و طلا و نقره بده. او خواهد داد.» پیرمرد این بار با بره به راه افتاد. مثل شب قبل به همان کلبه میان راه رفت تا شب را آنجا بخوابد. صاحب کلبه تا پیرمرد را دید، فهمید باز هم خبری شده است. برای همین پیش پیرمرد رفت و با چرب زبانی پرسید: «این بره دیگر چیست؟»

پیرمرد ساده، همه چیز را برای مرد تعریف کرد. آن وقت پارچه ای زیر پاهای بره پهن کرد و به بره گفت: «بره جان! بره جان! خودت را تکان بده و طلا و نقره بده.»

بره هم خودش را تکانی داد و مقداری طلا و نقره داد. بعد از آن، پیرمرد غذایش را خورد و خوابید. صاحب کلبه، بره خودش را با بره پیر مرد عوض کرد. پیرمرد صبح زود بیدار شد و به طرف خانه خودش راه افتاد.

پیرمرد وقتی به نزدیکی خانه اش رسید، پیرزن را صدا زد و گفت: «آهای پیرزن! ما دیگر پولدار شدیم.» بره را پیش پیرزن برد و گفت: «بره جان! بره جان! خودت را تکان بده.» ولی بره نه تکانی به خودش داد و نه طلا و نقره داد.

پیرزن دیگر از کارهای پیرمرد عصبانی شده بود. او دوباره پیرمرد را به جنگل فرستاد تا آردش را از گردباد بگیرد.
پیرمرد خیلی غمگین شده بود. وقتی که به کلبه گردباد رسید همه چیز را تعریف کرد.

گردباد به حرف های پیرمرد گوش کرد. آن وقت یک شاخ برای پیرمرد آورد و گفت: بابا جان! این شاخ را بگیرد. این همه ثروتی را که از دست داده ای به تو برمی گرداند. فقط باید به آن بگویی که همه چیز از شاخ بیرون می آید.»

اینم بخون، جالبه! قصه “کشتی کوچولو”

پیرمرد با شک و تردید شاخ را برداشت و رفت. بین راه دوباره در جایی ایستاد و به شاخ گفت: «همه چیز از شاخ بیرون می آید.» ناگهان تعدادی جوان از شاخ بیرون ریختند و با چوب پیرمرد را کتک زدند. پیرمرد فورا دستور داد: «همگی به شاخ برگردید.» جوان ها فوری به داخل شاخ رفتند. پیرمرد با خودش گفت: «گردباد از تو ممنونم. حالا می دانم چه کار کنم.» و بعد به همان کلبه میان راه رفت.

صاحب کلبه با دیدن پیرمرد جلو دوید و گفت: «این بار چه هدیه ای گرفته ای؟» پیرمرد شاخ را به مرد نشان داد و گفت: «این شاخ را هدیه گرفته ام. فقط کافی است بگویی همه چیز از شاخ بیرون می آید.» و بعد رفت و خوابید.

صاحب کلبه طاقت نیاورد. شاخ را برداشت و گفت: «همه چیز از شاخ بیرون می آید.» تا حرفش تمام شد، جوان ها بیرون ریختند و با چوب به جان صاحب کلبه افتادند. آن قدر زدند که مرد فریاد زد و از پیرمرد کمک خواست.

پیرمرد از اتاق بیرون آمد و گفت: «سفره و بره ام را پس میدهی؟» مرد که دیگر حالی برایش نمانده بود، گفت: «بابا جان به دادم برس. هر چه بخواهی می دهم. فقط مرا نجات بده.»

آن وقت پیرمرد به جوان ها دستور داد تا به داخل شاخ برگردند. صاحب کلبه فورا سفره و بره را به پیرمرد پس داد و پیرمرد هم با خوشحالی هدیه های گردباد را به خانه برد. از آن به بعد با پیرزن به خوبی و خوشی زندگی کردند.

بازنویس: مانا نثاری ثانی
قصه شب”هدیه گردباد” برگرفته از کتاب ”قصه هایی برای خواب کودکان”

پاسخ دهید

نظر خود را بنویسید
لطفا نام خود را وارد کنید