بیست و نهم آبان مصادف با تصویب پیمان جهانی حقوق کودک است. دولت هایی که این پیمان نامه را امضا کرده اند متعهد شده اند تا بهترین امکانات را برای کودکان فراهم کنند.

قصه شب”لباس تازه امپراطور(قسمت اول)“: سال های سال پیش، امپراطوری بود که در دنیا به هیچ چیز به اندازه لباس اهمیت نمی داد. او می خواست خوش لباس ترین مرد دنیا باشد و همه پول و وقتش را صرف این کار می کرد. برای هر مراسمی لباس تازه ای می پوشید. نشان دادن لباس های تازه اش تنها کاری بود که دلش می خواست بکند.

هر وقت بر تخت سلطنت نشسته بود یا گرفتار کارهای کشورش نبود، همه می دانستند او را باید در اتاق رختکن و در حال امتحان کردن لباس های تازه پیدا کنند.

روزی دو مرد که ظاهر عجیبی داشتند به قصر امپراطور آمدند. آنها که در واقع افراد حقه بازی بودند خود را خیاط معرفی کنند و به امپراطور گفتند که می توانند با هر پارچه ای هر نوع لباسی را بدوزند. اما گفتند از همه مهم تر این است که لباس های آنها جادویی هستند.

به او اطمینان دادند با این لباس ها می تواند خرد و دانش دیگران را امتحان کنند، چون تنها انسان های خیلی باهوش و دانا می توانند آنها را ببینند، در حالی که انسان های نادان و احمق قادر به دیدن این لباس ها نیستند. امپراطور خیلی از فکر داشتن چنین لباسی خوشحال شد. با خودش گفت: «با داشتن چنین لباسی به راحتی می توانم بفهمم در دربار من چه کسانی دانا هستند و چه کسانی نادان و غیرقابل اعتمادند.»

امپراطور به وزیرش دستور داد تا پول زیادی در اختا خیاط قلابی بگذارد تا برای او به اندازه کافی لباس های جادو زیبا و خوش دوخت بدوزند.

دو مرد حیله گر به خیاط خانه قصر رفتند و تقاضا کردند تا بهترین پارچه های ابریشمی و نخ های طلا و نقره در اختیارشان گذاشته شود. آنها بعد از اینکه همه پارچه ها و نخ های گرانبها را در چمدان هایشان پنهان کردند، تمام روز وانمود کردند که خیاطی می کنند.

اینم بخون، جالبه! قصه “خانه رنگ ها”

پس از مدتی امپراطور به فکر افتاد بفهمد که کارها چطور پیش می رود. اما کمی نگران بود، چون فکر می کرد اگر نتواند لباس را ببیند همه می گویند او نادان و بی لیاقت است. به همین دلیل وزیرش را که از همه داناتر و در کارش از بقیه موفق تر بود برای دیدن لباس فرستاد.

وزیر درستکار، نزد دو مرد حقه باز رفت تا ببیند چقدر از کار خیاطی را انجام داده اند. اما وقتی که رفت دید خیاطها پشت میزهای خالی نشسته اند و پارچه های خیالی را با نخ ها و سوزن های نادیدنی میدوزند.

وزیر با خود گفت: «خدای بزرگ، من هیچ چیز نمی بینم. اصلا چیزی نمی بینم!»
دو مرد حقه باز پرسیدند: «این لباس را دوست دارید؟ به اندازه کافی خوش دوخت هست؟»

وزیر هر چه نگاه کرد چیزی ندید. اما می دانست این ندیدن به معنی نادان بودن اوست و نمی خواست کسی او را نادان بداند. پس در پاسخ گفت: «واقعا خوش دوخت است. چه پارچه ای. چه رنگ های درخشانی. به امپراطور خواهم گفت که چه لباس زیبایی شده است.»

دو حقه باز، باز پارچه های ابریشمی و نخ های طلا و نقره خواستند و باز آنچه را که گرفتند پنهان کردند و با نخ های خیالی به دوختن پارچه هایی که وجود نداشت، ادامه دادند.

کمی بعد امپراطور، دومین وزیرش را به نزد آنها فرستاد. دو حقه باز در حالی که به فضای خالی اشاره می کردند، به او گفتند: «این زیباترین لباسی نیست که تا به حال دیده اید؟»

وزیر دومی با خود گفت: «ای خدای بزرگ! من میدانم نادان نیستم. پس شاید در کارم بی لیاقتم. به هر حال اگر هم این طور باشد نباید اجازه بدهم کسی بفهمد. به خصوص خود امپراطور. بنابراین نباید بگذارم کسی متوجه شود که لباس را ندیده ام.»
وزیر دومی هم تا توانست از زیبایی لباسی که نمی توانست ببیند تعریف کرد.

خیلی زود داستان لباس تازه و زیبای امپراطور در تمام شهر پیچید. سرانجام امپراطور تصمیم گرفت خودش لباس را ببیند. مگر نه اینکه هر دو وزیرش لباس را دیده بودند و هر دو از آن تعریف کرده بودند. او مطمئن بود که به اندازه آنها دانا است و هیچ دلیلی هم برای نگرانی اش وجود ندارد.

امپراطور همراه با هر دو وزیرش به خیاط خانه رفت، اما وقتی دید که آن دو دارند روی میز خیاطی خالی لباسی نادیدنی را می دوزند، با خود گفت: خداوندا! من هیچ چیزی نمی بینم. یعنی نادان هستم؟ یا اینکه لیاقت ندارم امپراطور باشم؟ اگر هم این طور باشد اجازه نمی دهم هیچ کس بفهمد.» پس امپراطور هم از زیبایی لباسی که نمی توانست ببیند تعریف کرد و گفت: «حق با شما است. این لباس واقعا زیباست.»

پایان قسمت اول
قصه شب”لباس تازه امپراطور(قسمت اول)” برگرفته از کتاب ”قصه هایی برای خواب کودکان”

پاسخ دهید

نظر خود را بنویسید
لطفا نام خود را وارد کنید