یکی بود یکی نبود. در یک جنگل زیبا چند تا میمون زندگی می کردند به نام های نارگیلی، موزی، دم دراز، گوش دراز، زیرک و تنبل. بین این میمون ها زیرک خیلی باهوش بود و همیشه دوست های خودش را از گرفتاری نجات می داد.

تابستان امسال خیلی هوا گرم شده بود کم کم درخت ها خشک می شدن و برگ هاشون می ریخت میمون ها که خیلی از گرما بی تاب شده بودند تصمیم گرفتند دور هم جمع شوند تافکری به حال خود بکنند.

قصه میمون زیرک
قصه میمون زیرک

همه ی میمون های جنگل در خانه زیرک جمع شدند. موزی گفت: بیاید یک استخر درست کنیم و در طول روز آب تنی کنیم، نارگیلی گفت: نه، بهتره خونه هامون رو عوض کنیم و به جاهای خنک جنگل برویم.

تنبل گفت: من اصلا از جای خودم نمی تونم تکون بخورم با پیشنهاد موزی بیشتر موافقم همه سکوت کردند تازیرک نظر خودش رو بده زیرک یکم فکر کرد و گفت: ما باید جنگل رو ترک کنیم اینجا از گرما در حال آتش گرفتن است. همه به هم نگاه کردند و گفتند یعنی چی زیرک؟

میمون زیرک گفت: دوستان من هوا گرم شده، درخت ها خشک شدند، برگ ها در حال ریختن است این ها نشانه این است که درخت ها در حال آتش گرفتن است. میمون ها گفتن این جنگل محل تولد ماست، خونه ی ما اینجاست ما این جنگل رو می شناسیم، ما نمی توانیم این جارو ترک کنیم.

زیرک گفت: و لی من فردا این جارو ترک می کنم هر کس می خواهد با من بیاد. فردا صبح زیرک جنگل رو ترک کرد. خیلی از جنگل دور نشده بود که دوستانش از دور شروع کردند به صدا کردن زیرک.

زیرک برگشت دید دوستانش دارن بهش نزدیک می شوند، زیرک ایستاد تا میمون ها بهش نزدیک شدند، میمون ها جلو رفتند و گفتند: زیرک ما به تو اعتماد می کنیم و با تو می آییم. میمون ها همراه هم جنگل را ترک کردند.

تقریبا خیلی از جنگل دور شده بودند که بوی سوختنی به مشام میمون ها رسید میمون ها ایستادند و به پشت خود نگاه کردند، دیدند جنگل در حال سوختن است. همه ی میمون ها از این که خانه ی شان سوخت خیلی ناراحت شدند ولی از اینکه خودشان سالم بودند خیلی خوشحال شدند و از زیرک تشکر کردند.

پاسخ دهید

نظر خود را بنویسید
لطفا نام خود را وارد کنید