یکی بود یکی نبود. بره مهربون  کوچولو روی تپه بالا و پایین میپرید و بازی میکرد که یهو تشنه اش شد. رفت کنار برکه تا اب بخوره.
همین که خواست اب بخوره بزغاله از راه رسید.

مع مع کرد و گفت: تو که دوست خوبی هستی برو کنار اول من اب بخورم. بره  مهربون کوچولو نگاهی به بزغاله کرد. رفت کنار بزغاله اب خورد مع مع کرد و رفت.

قصه بره مهربون کوچولو
قصه بره مهربون کوچولو

بره کوچولو خواست آب بخوره  یهو اقا خروس از راه رسید قوقولی قوقولی کرد و گفت  من خیلی تشنمه تو که از من بزرگتری اجازه میدی اول من اب بخورم؟ بره کوچولو نگاهی به خروس کرد رفت کنار. خروس آب خورد. قوقولی قوقولی کرد و رفت.
بره کوچولو خواست آب بخوره. مرغه و جوجه هاش از راه رسیدن.

مرغه گفت قدقد قدا تو رو به خدا بذار جوجه هام اول آب بخورن. بره  مهربون  نگاهی به مرغه و جوجه هاش کرد و رفت کنارو مرغه و جوجه هاش آب خوردن و قدقدقدا و جیک جیک کنان رفتن.
بره کوچولو به برکه نگاه کرد حالا فقط یه کم اب توی برکه مونده بود.

خواست تندی آب بخوره ماهی توی برکه شالاپ شولوپ کرد. سرش رو از آب بیرون آورد و گفت : ببین فقط کمی آب برای من مونده اگه بخوری همه  اب ها تموم میشه و من میمیرم. بره مهربون  نگاهی به ماهی کرد و گفت اصلا نمیخوام اب بخورم میرم پیش مامان ببعیم شیرمیخورم.و سریع دویید رفت خونشون.
عصر که شد تق تق تق در زدن . کی بود پشت در ؟ بزغاله ، خروس، مرغ و جوجه‌هاش با یه عالمه خوراکی. اونها خوراکی ها رو دادن به بره کوچولو. و دوستا خوب و صمیمی شدن واسه همیشه.

بره کوچولو خوراکی ها رو گرفت خندید و از همه تشکر کرد. حالا اون یه عالمه دوست داشت .
نویسنده: طاهره خردور

پاسخ دهید

نظر خود را بنویسید
لطفا نام خود را وارد کنید