قصه قالیچه جادو (قسمت اول): روزگاری سلطانی در هند بود و سه پسر داشت. پسر بزرگ او حسن و اسم دو پسر دیگر هم عل و احمد بود. این سه پسر با دختر عمویشان «نور» بزرگ شده بودند. نور هنوز دختر کوچکی بود که چدرش مرد و سلطان سرپرستی او را به عهده گرفت. نور آن قدر زیبا و خوب بود که هیچ شاهزاده خانمی به پایش نمی رسید.

وقتی نور به سن ازدواج رسید سلطان فهمید که هر سه پسرش عاشق او هستند. سلطان از این وضع خیلی ناراحت شد. او نمی دانست چگونه باید شوهر آینده برادرزاده اش را از بین سه پسرش انتخاب کند.

قصه قالیچه جادو
قصه قالیچه جادو

سرانجام بعد از مدت ها فکر کردن، سلطان سه پسرش را صدا زد و به آنها گفت: «پسرهای من، فکر می کنم وقت آن رسیده است که شما هر کدام به سرزمینی دور سفر کنید. می دانید که من خیلی دوست دارم چیزهای با ارزش و عجیب را جمع کنم. من به برادر زاده ام نور، قول داده ام او را به کسی شوهر بدهم که نادرترین و عجیب ترین چیزها را برایم بیاورد.»

سلطان به هر پسرش آن قدر پور داد که بتواند به راحتی زندگی کند و به دنبال آنچه پدرشان خواسته بود، بگردد.
یک روز صبح زود، آنها خود را به شکل تاجرها در آوردند و به همراه یک خدمتکار و یک نگهبان، از خانه بیرون رفتند.

روز اول سفر را با هم گذراندند. شب در مهمانخانه ای ماندند که در کنارش سه راه بود. موقع شام با هم قرار گذاشتند هر یک راهی را در پیش بگیرند و بعد از یکی سال به همان جا برگردند و همدیگر را ببینند. صبح زود سه برادر با هم خداحافظی کردند و هریک راهی را در پیش گرفتند.

شاهزاده حسن درباره شهری دور و ثروتمند، چیزهای زیادی شنیده بود و تصمیم داشت به آنجا برود.
سرانجام بعد از سه ماه سفر به شهری که می خواست رسید. و بعد از کمی استراحت در شهر گشتی زد و به بازار رفت. بازار شهر پر از پارچه های ابریشمی گرانبها و ظرف های چینی زیبا بود. اما وقتی شاهزاده به بازار طلا فروش ها وارد شد، در آنجا آنقدر جواهرات زیبا و گران قیمت دید که مبهوت شد.

وقتی خوب بازار را گشت و خواست بیرون برود، تاجری به او نزدیک شد و با مهربانی از شاهزاده خواست تا به مغازه اش بیاید و کمی استراحت کند.

حسن در مغازه ی تاجر بود که مردی با قالیچه جادو ای وارد بازار شد. مرد به صدای بلندی گفت قالیچه را که کوچک و رنگ و رو رفته بود به سی سکه طلا می فروشد.
شاهزاده از اینکه کسی بخواد آن قالیچه کهنه را آنقدر گران بفروشد خیلی تعجب کرد.

حسن فروشنده قالیچه را صدا کرد و از او پرسید که چرا برای قالیچه کهنه این همه پول می خواهد.
مرد در جواب گفت: « اگر فکر می کنی این پول خیلی زیاد است باید بدانی که من دستور دارم آن را نه به این قیمت بلکه به چهل سکه طلا بفروشم.»

شاهزاده گفت: « پس این قالیچه مثل بقیه قالیچه های نیست.»

فروشنده گفت: « درست حدس زدید. این قالیچه جادو یی است. هرکس روی آن بنشیند و آرزوی کند به جایی برود در یک چشم بر هم زدن به آنجایی که می خواد می رسد.»

شاهزاده فکر کرد هرگز نمی تواند چیزی با ارزش تر و عجیب تر از آن پیدا کند. پس قالیچه جادو را امتحان کرد تا مطمئن شود فروشنده درست گفته است یا نه. وقتی اطمینان پیدا کرد، با چهل سکه قالیچه را خرید.

شاهزاده حسن خیلی خوشحال بود چون فکر می کرد می تواند با بردن چنین هدیه ای با شاهزاده خانم نور ازدواج کند.
شاهزاده علی، پسر دوم به ایران رفت و بعد از چهار ماه سفر به شهر شیراز رسید. او هم مانند برادرش اول به بازار رفت و همه جا را خوب گشت. در آنجا مردی را دید که لوله ی کوتاهی از عاج در درست داشت و آن را به سی سکه طلا می فروخت.

شاهزاده از فروشنده پرسید چرا برای آن لوله کوچک این همه پول می خواهد. مرد در جواب گفت: « همه فکر می کنند من دیوانه ام که برای این لوله کوچک چنین قیمتی پیشنهاد می کند. اما این لوله معمولی نیست، بلکه دوربینی است که اگر به داخل آن نگاه کنید می توانید هر کس را که آرزو دارید در آن ببینید.»

شاهزاده دوربین را پیش چشم گرفت و آرزو کرد پدرش را ببیند. فورا پدرش را دید که بر تخت نشسته است و مشاورانش دور او ایستاده اند. بعد خواست شاهزاده خانم نور را ببیند و او را دید که مانند همیشه زیباست و لبخندی بر لب دارد.
شاهزاده علی سی سکه طلا به مرد داد و دوربین را خرید.

قسمت دوم این قصه را اینجا بخوانید…

پاسخ دهید

نظر خود را بنویسید
لطفا نام خود را وارد کنید