قصه "اسب شهری"

قصه “اسب شهری”

قصه شب "اسب شهری": اسبی بود به نام جو که از زندگی خود ناراضی و غمگین بود. او دلش می خواست در طویله ای به رنگ قرمز، زندگی کند و بتواند در چمنزاری سبز چهار نعل بدود. اما در عوض، او در یک ساختمان بزرگ آجری در شهری بزرگ...
قصه "دوست خوب"
قصه شب "دوست خوب": یکی از روزهای سرد زمستان بود. پنبه ای زیر درخت نشسته بود. مادرش کنار او نشسته بود. مادر پنبه ای گربه بزرگی بود. پنبه ای خوشش می آمد که بازی کند. پنبه ای خوشش می آمد که بدود. خوشش نمی آمد که زیر درخت پیش مادرش...
قصه شب"قندی طبل زد": پشت یک کوه کبود، یک مزرعه بود. توی این مزرعه یک گوسفند، یک گاو، یک مرغ، یک خروس، یک اردک، یک سگ، یک گربه و یک بز زندگی می کردند. سگ با گربه دوست نبود. گربه از سگ خوشش نمی آمد. گاو علف های گوسفند را...
قصه "پسرک زرنگ"

قصه “پسرک زرنگ”

قصه شب "پسرک زرنگ": در آن سوی کوه ها و جنگل ها خانه کوچکی بود که مادر و پسری در آن زندگی می کردند. نام پسر امنون بود. آنها خیلی فقیر بودند و از مال دنیا فقط یک باغچه، یک بز و یک کره اسب داشتند. بز در دره می...
قصه "اگر گفتی چقدر دوستت دارم"
قصه شب "اگر گفتی چقدر دوستت دارم": توی فصل بهار خرگوش خانم صاحب یک بچه خرگوش قشنگ شده بود. خانم خرگوش هر روز بچه اش را نوازش می کرد، می بوسید و می گفت: "تو را خیلی دوست دارم. تو را خیلی خیلی دوست دارم." خرگوش کوچولو هم خودش...
کرم سبز

قصه “کرم سبز”

قصه شب "کرم سبز": بهار بود. درخت ها سبز شده بودند. همه جا پر از گل بود. کرم سبزی آهسته چشم هایش را باز کرد. خزید و از بوته گلی بالا رفت. از کنار چند گل گذشت. در کنار یک گل، ملخی نشسته بود. کرم سبز به ملخ سلام...
قصه "کفش"

قصه “کفش”

قصه شب "کفش": یکی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربان توی این دنیای بزرگ هیچ کس نبود. آن روز، در آن صبح آفتابی و قشنگ، در جنگل سرسبز و باصفا، حیوان هایی که شب پیش از ترس باران و توفان زود به لانه هایشان رفته بودند حالا یکی...
قصه روباه و لک لک

قصه روباه و لک لک

قصه شب "روباه و لک لک": یکی بود یکی نبود. در جنگل بزرگی، لک لکی روی درخت بلندی لانه ساخته بود و در آن چند تخم گذاشته بود. بعد از چند روز جوجه های لک لک از تخم ها بیرون آمدند. جوجه ها کم کم بزرگ و بزرگ تر...
قصه "سیب"

قصه “سیب”

قصه شب"سیب": خرگوشی که در جنگل می دوید، سیبی را بالای درخت دید. او نمی توانست آن را به دست آورد چون سیب بالای درخت بلندی آویزان بود. خرگوش نگاه کرد و دید کلاغی بالای درخت کاج نشسته است و می خندد. خرگوش گفت:"آهای! کلاغ! این سیب را برای من...
ساخت خمیر بازی بسیار ساده و در عین حال جالب و هیجان انگیز است به خصوص اینکه کمتر کسی پیدا می شود که از کودکی آن را دوست نداشته باشد. معمولا بچه ها دوست دارند هر چیزی که لمس می کنند را مستقیما وارد دهانشان کنند. بنابراین ساخت خمیر بازی...