قصه "حیله روباه"
قصه "قورباغه شکمو"
مرزبان نامه یکی از منابع قدیمی ایران است. این کتاب شامل حکایت ها و افسانه های حکمت است که از زبان جانوران سخن می گوید. قصه شب "شیر مهربان": یکی بود، یکی نبود. در زمان های قدیم جنگی بود مثل همه جنگل ها که شیری مثل همه شیرها در آنجا...

قصه “راپونزل”

راپونزل یکی از قصه های معروف ادبیات کودکان اروپاست. کودکان اروپایی این قصه زیبا را بسیار دوست دارند. قصه شب"راپونزل": روزگاری زن و شوهری زندگی می کردند که خیلی دلشان می خواست فرزندی داشته باشند. پنجره کلبه کوچک آنها به روی باغی زیبا، پر از گیاهان و گل های شاداب...
قصه "خرگوش و موش"
قصه شب"خرگوش و موش": خورشید تازه سر زده بود. خرس داشت به گردش می رفت. به خانه دوستش رسید. دوست او یک خرگوش بود. خرس در زد و بعد به خرگوش گفت:"دوست من بیا به گردش برویم." خرگوش گفت:"نمی آیم. من می ترسم." خرس گفت:"من که نمی ترسم." خرگوش گفت:"اگر من به...
قصه "پیرمرد غلغلی"
ژاپن کشوری است در قاره آسیا قرار دارد. دور تا دور آن آب است. ژاپنی ها مردمانی هستند که بسیار کار می کنند. این کشور با اینکه از جنبه صنعتی بسیار پیشرفته است، اما مردم آن به سنت و فرهنگ خود اهمیت فراوانی می دهند. قصه شب"پیرمرد غلغلی": یکی بود،...
قصه "سوزان و سگش"
قصه شب "سوزان و سگش": یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود. توی دنیای بزرگ، زیر آسمان آبی و قشنگ دختری به اسم سوزان بود که یک سگ خاکستری و یک عالم اسباب بازی رنگارنگ داشت. توی این اسباب بازی ها یک عروسک هم بود که کهنه شده...
قصه "لاک پشتی با یک خال سفید"
چین کشوری در شرق قاره آسیاست. این کشور را به نام امپراتوری آسمانی، چین سرخ یا چین کمونیست هم می شناسند. پایتخت این کشور پکن است. بیشترین جمعیت دنیا در این کشور زندگی می کنند. مردم آن زردپوست و از تیره های مختلفتی هستند. آنها پیرو آیین های کنفسیوس،...
قصه "گیاه کوچولو"
قصه شب "گیاه کوچولو": صبح یکی از روزهای بهاری آفتاب مثل همیشه از پشت کوه بالا آمد و هوا را روشن کرد. آفتاب نگاه به زمین کرد و با خودش گفت:"آه! میان آن باغچه در زیر زمین، گیاه کوچکی وجود دارد که توی دانه خود خوابیده و پوستش دورتادور...
قصه "فیل کوچولو"
قصه شب "فیل کوچولو": فیل کوچولو در جنگل با مادرش زندگی می کرد. روزی فیل کوچولو به مادرش گفت:"مادر، من می خواهم مثل بچه ببر بپرم. من می خواهم بچه ببر یا بچه میمون باشم. نمی خواهم بچه فیل باشم." مادر فیل کوچولو گفت:"تو بچه فیل خیلی قشنگی هستی. تو...
قصه "درخت نارنج"
قصه شب"درخت نارنج": دانه نارنج وقتی که به خودش آمد دید تک و تنهاست. در زیر زمین نه دری بود، نه پنجره ای، نه نوری، نه دوستی و نه آشنایی. نه معلوم بود که شب است و نه روز. دانه یکه خورد. خواست حرکت کند، نشد. زور زد، باز هم...
قصه "جوجه سحرخیز"
قصه شب"جوجه سحرخیز": جوجه از تخمش بیرون آمد. هنوز پاهایش قوت نداشت. می لرزید. خودش را تکانی داد. چشم های کوچکش را باز کرد. این طرف را نگاه کرد. آن طرف را نگاه کرد. مادرش را دید. خاطرش جمع شد. محکم تر روی پاهایش ایستاد. صدای جیک جیک را...