قصه یک تکه از آفتاب
قصه شب"یک تکه از آفتاب": یکی بود، یکی نبود. یک حلزون و یک جوجه تیغی بودند که در گوشه باغ سرسبزی، زیر نور آفتاب نشسته بودند و با هم حرف می زدند. حلزون گفت:"چه آفتاب خوبی! کاش همیشه به ما می تابید!" جوجه تیغی گفت:"درست است. خیلی خوب می شد که...
مثنوی معنوی یکی از کتاب های ارزشمندی است که شاعر آن مولوی است. مولوی یکی از شاعران بزرگ ایران است که در زمان های بسیار قدیم زندگی می کرده است. این قصه بخش کوچکی از کتاب مثنوی معنوی است. قصه شب"شغالی که می خواست طاووس شود": یکی بود، یکی نبود....
قصه شب"قندی طبل زد": پشت یک کوه کبود، یک مزرعه بود. توی این مزرعه یک گوسفند، یک گاو، یک مرغ، یک خروس، یک اردک، یک سگ، یک گربه و یک بز زندگی می کردند. سگ با گربه دوست نبود. گربه از سگ خوشش نمی آمد. گاو علف های گوسفند را...
قصه شب"دو جزیره": در روزگاران پیش وسط دریا دو جزیره وجود داشت که حالا هیچکس در آنها زندگی نمی کند. یکی از آنها شرقی و دیگری غربی نام داشت. جزیره غربی پر از کوه و صخره بود. و بر عکس جزیره شرقی کوچک و صاف بود و حتی یک...
قصه شب"خانه ای که کسی آن را نمی خواست": روزی روزگاری خانه ی کوچکی بالای یک تپه بود. خانه خیلی قدیمی بود. درها، پنجره ها، دیوارها و حتی نرده های خانه کهنه و خاکستری رنگ بودند. پیرزن و پیرمردی در این خانه زندگی می کردند. آنها سالهای زیادی را...
قصه شب"یک لیوان آب خنک": لیلی یک روز صبح وقتی دست و صورتش را شست، یادش رفت شیر آب را ببندد. مادر به او گفت:"لیلی! باز هم یادت رفت شیر آب را ببندی؟فکر نمی کنی اگر آب را هدر بدهیم، دیکر نمی توانیم از آن برای کارهای مهم تر...
قصه شب"خانه رنگ ها" : به دور دست های افق نگاه کن. آن دور دورها، بالای آن تپه ای که نه بلند است و نه کوتاه، آن خانه را می بینی؟ همان خانه که شکل هیچ خانه دیگری نیست! اسم آن خانه، خانه رنگ هاست. آن خانه دختر کوچولویی...
قصه بهترین دوست کاتی
قصه شب"بهترین دوست کاتی" : یک روز صبح نامه ای به دست کاتی گربه رسید. امضای نامه این بود:"از طرف بهترین دوست شما." کاتی لبخندی زد و با خودش گفت:"چقدر خوب است، اما نمی دانم این بهترین دوست، چه کسی است!" کاتی گربه به فکر افتاد که او را پیدا...
قصه واسیلی چگونه اژدها را شکست داد
بلا روس یا روسیه سفید کشوری است در شرق اروپا. بیشتر نژاد آن از نژاد اسلاو هستند. مردمی از نژاد لهستانی، اوکرایینی، لیتوانیایی و کولی ها نیز در این کشور زندگی می کنند. زبان مردم این کشور بلاروسیایی است. این زبان به سیریلیک روسی نوشته می شود. بیشتر مردم...
قصه سگ زیبا
قصه شب "سگ زیبا" : برفی و مادرش کنار رود زندگی می کردند. مادر برفی گربه سفید بزرگی بود. آنها کنار رود نشسته بودند. برفی میومیو کرد و به مادرش گفت:"مادر، من اجاره دارم که به گردش بروم؟" مادر برفی میومیو کرد و گفت:"اجازه داری، برو. در کنار رود، جز...