قصه “اژدها”

قصه شب"اژدها": روزی روزگاری، در قلعه ای بزرگ و قدیمی که مانند یک شهر بود، مردم بسیاری زندگی می کردند. مردم این شهر یک...

قصه “دریانورد”

قصه شب"دریانورد": گاری، دریانوردی بود که کشتی نو و قشنگی داشت! روزی گفت: «دریانوردی می کنم و تمام دنیا را می بینم!» وقتی دریانورد خود را...

قصه “ترب خیلی خیلی بزرگ”

قصه شب"ترب خیلی خیلی بزرگ": روزی بود، روزگاری بود. خانه ای بود و باغی بود. پدربزرگی بود و مادربزرگی. مادری بود و دختر کوچولویی....

قصه “ها… ها…ها… چی”

قصه شب "ها... ها...ها... چی": یک روز صبح، جوجه کلاغ وقتی از خواب بیدار شد، احساس کرد سردش است. تنش میلرزید و از سرما...

قصه “لباس زمستونی”

قصه شب"لباس زمستونی": زمستان آمده بود، همه جا سرد بود. پینه دوز خانم توی خانه اش نشسته بود و لباس می دوخت. یک عالم لباس،...

قصه “نامه ای به بابا”

قصه شب"نامه ای به بابا": پدر سهیل مدتی بود که به سفر رفته بود. سهیل و مادرش در خانه تنها بودند. سهیل روزها به کودکستان...

قصه “دی یکی از پسرهای خورشیدخانم بود”

قصه شب"دی یکی از پسرهای خورشیدخانم بود": خورشید خانم همه فرزندانش را دوست داشت، دی را هم خیلی دوست داشت. دی اهل قصه و...

قصه “سرگذشت فردیناند”

قصه شب"سرگذشت فردیناند": آن قدیم قدیم ها در اسپانیا گوساله ای بود به اسم فردیناند. همه گوساله های هم سن و سال او می دویدند، می...

قصه “توپ قرمز”

قصه شب"توپ قرمز": توپ قرمز یک ماه بود که مهری و محمود پیش مادر بزرگشان بودند. مادر و پدر آنها به سفر رفته بودند. آنها...

قصه “هوش کجا به درد میخورد”

قصه شب"به هوش کجا به درد میخورد": یکی بود، یکی نبود. در نزدیکی سرزمین قصه  ها آن طرف رود خیال های شیرین، کنار کوه خواب...

بیشتر بخوانید