قصه هاون جادو

قصه “هاون جادو”

ژاپن کشوری پادشاهی است که در آسیا قرار گرفته است. این کشور در جنگ جهانی دوم متحد آلمان بود و در پایان جنگ جهانی دوم در شهر این کشور به نام های هیروشیما و ناگازاکی توسط آمریکا بمباران اتمی شد و تبدیل به مخروبه گردید.  قصه شب"هاون جادو": روزی بود....
قصه کلاه کوچولو

قصه “کلاه کوچولو”

قصه شب"کلاه کوچولو": یکی بود، یکی نبود. دختر کوچولویی بود که یک کلاه آبی و زیبا داشت. برای همین همه او را کلاه کوچولو صدا می کردند. خانه آنها نزدیک جنگل بود، اما مادرش به او اجازه نمی داد تنها به جنگل برود. مادرش به او گفته بود: «جنگل پر...
قصه اژدها کو ؟

قصه “اژدها کو ؟”

قصه شب"اژدها کو ؟": یکی بود یکی نبود. توی یک روستای سرسبز پسری بود به اسم عجول مجول. کارش چه بود؟ هیچی، فقط عجله! نه به حرفی گوش می داد، نه به حرفی فکر می کرد. چرا؟ چون که همیشه عجله می کرد. تازه! خیلی زود هم تصمیم می...
قصه مردی که مادرش دزد دریایی بود
قصه شب"مردی که مادرش دزد دریایی بود": مرد جوانی بود که هیچ وقت دریا را ندیده بود. اگرچه مادرش یک دزد دریایی پیر بود. هر دو آنها در شهر بزرگی زندگی می کردند که از دریا بسیار دور بود. یک روز مادر پیرش  گفت: «من می خواهم دوباره دریا را...
قصه پسر زرنگ

قصه “پسر زرنگ”

ترکمنستان یکی از کشورهای استقلال یافته از کشور شوروی سابق است. ترکمنستان در شمال کشور ایران قرار دارد. ترکمنستان زمین های حاصلخیزی دارد.  قصه شب"پسر زرنگ": در آن سوی کوه ها و جنگل ها خانه کوچکی بود که مادر و پسری در آن زندگی می کردند. اسم پسر امنون بود....
قصه بزغاله مغرور
قصه شب"بزغاله مغرور": همه چیز به خوبی پیش می رفت در حالی که هنوز روی کله بزغاله شاخ درنیامده بود. بعد یک روز همه چیز عوض شد. یک روز کله بزغاله به خارش افتاد. این را هم بگوییم که بعد از آن برآمدگی ها، شاخ ها می رویند. بعد از...
قصه چگونه صیاد قوباغه سپهسالار شد
ویتنام کشوری در قاره آسیاست. این کشور نیمه کوهستانی است و مردم آن از نژاد زرد و تیره های ویتنامی هستند. تیره های دیگری مثل چینی، خمر، تایلندی و چام نیز وجود دارد. پایتخت آن هانوی است و دین اکثر مردم بودایی است.  قصه شب"چگونه صیاد قوباغه سپهسالار شد": در...
قصه افسانه اپوتینا
قصه شب"افسانه اپوتینا": روزگاری دخترکی فقیر به نام اینیا روی تخته سنگی نشسته بود و در حالی که اشک می ریخت به لباس های پاره خود فکر می کرد. لباس های دخترک آن قدر پاره بود که حتی بدن لختش دیده می شد. ناگهان چشمش به لامای کوچکی افتاد که...
قصه چرا آسمان از زمین دور است ؟
قصه شب"چرا آسمان از زمین دور است ؟": در روزگاران خیلی خیلی دور، وقتی که آسمان و زمین به هم نزدیک بودند، انسان احتیاج نداشت که زمین را شخم بزند و زراعت کند. هروقت گرسنه می شد تکه ای از آسمان را می کند و می خورد. اما بعضی از...
قصه خورشید و ماه
قصه شب"ماه و خورشید": دختر کوچولو تخت کوچکی داشت با یک لحاف آبی که رویش پر از ابرهای کوچک و سفید بود. . هر شب وقت خواب، لحاف آبی اش را روی خود می کشید، ابرهای سفید و کوچک روی لحافش را نوازش می کرد. بعد ماه و خورشید و...