قصه تو بزرگ شده ای
قصه تو بزرگ شده ای : دختری را می شناسم که اسمش سودابه است. سودابه پنج سال دارد. به کودکستان می رود. دختر قشنگی است. موهای بلندش را می بافد. سودابه بد دختری نیست. فقط یک عیب دارد . هنوز بزرگ نشده است. سودابه دو تا عروسک دارد . یک...
قصه دلیر شاه

قصه دلیر شاه

در روزگاران قدیم پادشاهی بود که صاحب فرزند نمی شد. روزی درویشی به در قصر پادشاه آمد و شروع به آواز خواندن کرد. شاه به وزیر گفت: « هرچه می خواهد به او بدهید.» وزیر از درویش پرسید: « تو چه می خواهی؟» درویش گفت: « من با پادشاه کار دارم.» وزیر پادشاه...
قصه من کی بزرگ می شوم
قصه من کی بزرگ می شوم ؟ : پرویز پالتوی قرمزی داشت. هر روز پالتوش را می پوشید. کلاه سفیدش را سرش می گذاشت و با مادرش به خرید می رفت. در پیاده رو شلوغ جز پاهای مردمی که تند تند راه می رفتند، چیزی نمی دید. پرویز دست مادرش...
قصه چوپان کوچولو و چوپان پیر
قصه چوپان کوچولو و چوپان پیر : در زمان های قدیم، سرزمینی بود که در آن پیرمردی زندگی می کرد که تعداد خیلی زیادی گوسفند داشت. او در گردنش یک زنگوله طلایی هم داشت. این چوپان پیر یک مشکل بزرگ داشت. آن هم این بود که هر کاری می کرد...
قصه پر بزرگ نارنجی
قصه پر بزرگ نارنجی : نادر جلو خانه شان نشست. بالا و پایین کوچه را نگاه کرد. کوچه خلوت بود. کسی از آنجا نمی گذشت. با خودش گفت:« کاش به این خانه نیامده بودیم! کاش هنوز توی همان خانه قبلی بودیم! توی آن کوچه من چند تا دوست داشتم....
قصه دختری به نام ناتاشا
قصه دختری به نام ناتاشا  : دختری به اسم ناتاشا بود که مادر نداشت و پیش یک خانم و یک آقای بدجنس زندگی می کرد که سه تا بچه داشتند. یکی از آنها یک چشم و دیگری مانند همه مردم دو چشم و سومی سه چشم داشت. هر سه...
قصه قالیچه جادو
قصه قالیچه جادو (قسمت دوم): اما کوچکترین برادر، یعنی شاهزاده احمد، وقتی از برادرانش جدا شد، به سمرقند رفت. او هم وقتی به شهر رسید، مانند برادرانش به بازار رفت و دنبال چیزی با ارزش گشت. در آنجا با تعجب مردی رار دید که سیبی ساختگی را به سی سکه...
قصه قالیچه جادو
قصه قالیچه جادو (قسمت اول): روزگاری سلطانی در هند بود و سه پسر داشت. پسر بزرگ او حسن و اسم دو پسر دیگر هم عل و احمد بود. این سه پسر با دختر عمویشان «نور» بزرگ شده بودند. نور هنوز دختر کوچکی بود که چدرش مرد و سلطان سرپرستی او...
قصه غول خودخواه قسمت دوم
برای خواندن قسمت اول این داستان  به لینک رو به رو مراجعه کنیم : قصه غول خودخواه قسمت اول ادامه قصه غول خودخواه : صحنه بسیار زیبایی بود. تنها در یک گوشه هنوز زمستان بود. در دورترین گوشه باغ همان جایی که پسر کوچکی ایستاده بود. او آن قدر کوچک بود که...
قصه غول خودخواه قسمت اول
   قصه غول خودخواه  قصه کودکانه : آن باغ، باغی بزرگ و زیبا با سبزه های سبز و نرم بود. در گوشه و کنار باغ، در میان سبزه ها، گل های زیبایی مثل ستاره ها سبز شده بودند. دوازده درخت هلو هم بودند که در بهار پر از شکوفه...