قصه ای کودکانه برای روز برفی
قصه ای کودکانه برای روز برفی: یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچکس نبود. در یک روز سرد زمستانی برف آرام آرام در حال باریدن بود. سعید از پنجره یه نگاه به حیاط انداخت و با خوشحالی دوید و گفت: مامان داره برف میاد و با همون...
قصه شب " خرداد ماه ": خورشید خانم توی آسمان به این سو و آن سو نگاه کرد. خیلی ها هنوز خواب بودند. چشمش به پسرش خرداد ماه افتاد. او آماده بود تا بتواند جای خواهرش اردیبهشت را که شب قبل به آسمان برگشته بود، بگیرد. خرداد ماه با...
قصه خدایا به من کمک کن
قصه شب "خدایا به من کمک کن": خدایا به من کمک کن تا بتوانم به دیگران کمک کنم، به همه کسانی که دور و برم هستند. چه آنهایی را که می شناسم، چه آنهایی را که نمی شناسم. کمک کن تا بتوانم اسباب بازی هایم را با دوستانم قسمت کنم...
قصه توپی، خرس کوچولو
قصه شب "توپی، خرس کوچولو": توپی توی خانه از همه کوچک تر بود. از خواهرش کوچک تر بود. از برادرش کوچک تر بود. از مادرش خیلی خیلی کوچک تر بود. از پدرش هم خیلی خیلی کوچک تر بود. هنوز یک بچه خرس بود. هنوز بزرگ نشده بود، ولی می...
کدو قلقله زن

قصه “کدو قلقله زن”

کدو قلقله زن یکی از افسانه های معروف ایرانی است. از این افسانه روایت های بی شماری ثبت شده است. نمونه زیر یکی از روایت های دیگر این افسانه بسیار زیبا است. قصه شب "کدو قلقله زن": یکی بود و یکی نبود. توی یک ده قشنگ گلاب خانم و مادرش...
قصه "ابونواس"

قصه “ابونواس”

اتیوپی یا حبشه یا آبیسینا در قاره آفریقا قرار گرفته است. نژاد بیشتر مردم گالا وامهر و تیگره است. دین بیشتر مردم نیز مسیحی، اسلام و آنیمیسم است. زبان رسمی نیز امهری است، ولی عربی هم رایج است. پایتخت آن آدیس آبابا است. قصه شب "ابونواس": یکی بود یکی نبود،...
قصه روباه و لک لک

قصه روباه و لک لک

قصه شب "روباه و لک لک": یکی بود یکی نبود. در جنگل بزرگی، لک لکی روی درخت بلندی لانه ساخته بود و در آن چند تخم گذاشته بود. بعد از چند روز جوجه های لک لک از تخم ها بیرون آمدند. جوجه ها کم کم بزرگ و بزرگ تر...
قصه "خر رقاص"

قصه “خر رقاص”

قصه شب "خر رقاص": روی یک تپه سبز و خرم، مزرعه کوچکی است. توی این مزرعه پیرمردی با زنش زندگی می کند. اسم این پیرمرد اکبر آقاست. اسم زن او بی بی آسیه است. اکبر آقا و بی بی آسیه چند تا گوسفند دارند. چند تا مرغ و جوجه...
قصه "اگر گفتی چقدر دوستت دارم"
قصه شب "اگر گفتی چقدر دوستت دارم": توی فصل بهار خرگوش خانم صاحب یک بچه خرگوش قشنگ شده بود. خانم خرگوش هر روز بچه اش را نوازش می کرد، می بوسید و می گفت: "تو را خیلی دوست دارم. تو را خیلی خیلی دوست دارم." خرگوش کوچولو هم خودش...
قصه هدیه شاه پریان

قصه “هدیه شاه پریان”

قصه شب "هدیه شاه پریان": روزی از روزها آقا موش آمد برود به لانه اش که دید دم در لانه یک چیز گردی به بزرگی یک گردو و به رنگ آبی آسمانی افتاده است، هر چه نگاه کرد نفهمید چیست. پیش رفیقش رفت و گفت: "رفیق بیا ببین این...