قصه “پادشاهی که می‌‌آید”

قصه ی کودکانه درباره ی حضرت عیسی مسیح (ع) منکاه خوشحال بود. او از شب قبل منتظر بود تا هر چه زودتر صبح برسد. منکاه...

قصه “یک موش خاکستری”

 قصه ای کودکانه درمورد ضرب المثل هیچ جا خونه خود آدم نمیشه یکی بود، یکی نبود. یک موش کوچولوی خاکستری بود که با پدر و...

قصه “ننه تپلی و شب”

قصه ای کودکانه و آموزنده درباره چرا شب ها میخوابیم یکی بود، یکی نبود. آن بالاها، روی یک تپه خیلی بلند، پیرزنی زندگی می کرد...

قصه “سه شکارچی”

قصه ای کودکانه و آموزنده درباره ی مهربانی کردن به حیوانات یکی بود یکی نبود. سه شکارچی بودند به نام های دایی وانیا، دایی فدیا...

قصه “اژدها”

قصه ی اژدهای مهربان و کودک روزی روزگاری، در قلعه ای بزرگ و قدیمی که مانند یک شهر بود، مردم بسیاری زندگی می کردند. مردم...

قصه “دریانورد”

قصه ی دوست های جدید دریانورد گاری، دریانوردی بود که کشتی نو و قشنگی داشت! روزی گفت: «دریانوردی می کنم و تمام دنیا را می...

قصه “ترب خیلی خیلی بزرگ”

قصه ای درباره ی یک دست صدا ندارد روزی بود، روزگاری بود. خانه ای بود و باغی بود. پدربزرگی بود و مادربزرگی. مادری بود و...

قصه “ها… ها…ها… چی”

داستان کوتاه در مورد سرماخوردگی کودکان یک روز صبح، جوجه کلاغ وقتی از خواب بیدار شد، احساس کرد سردش است. تنش میلرزید و از سرما...

قصه “لباس زمستونی”

قصه ی کودکانه درباره ی لجبازی زمستان آمده بود، همه جا سرد بود. پینه دوز خانم توی خانه اش نشسته بود و لباس می دوخت....

قصه “نامه ای به بابا”

قصه ای کودکانه درباره ی آقای پستچی پدر سهیل مدتی بود که به سفر رفته بود. سهیل و مادرش در خانه تنها بودند. سهیل روزها...

بیشتر بخوانید