قصه شب"آقاموشه و خاله قورباغه": روزی موش کوچکی در ساحل رودخانه ای راه می رفت، ناگهان قورباغه سبز رنگی در مقابلش ظاهر شد و گفت: «صبح به خیر آقاموشه، حالت چطوره؟» موش گفت: «متشکرم خاله قورباغه، حال تو چطوره؟» قورباغه از او تشکر کرد و آنها با هم دوست شدند. موش...
قصه شب"پاییز را مانند تو دوست دارم": ستاره و مادربزرگ در پارک قدم می زدند. او دست مادر بزرگ را گرفته بود و آرام راه می رفت. او به دور و برش نگاه می کرد. خیلی غمگین بود. تمام برگ درخت ها زرد شده بودند. خیلی از درخت ها نیز...
بلاروس یا روسیه سفید کشوری در شرق اروپاست. بیشتر مردم آن از نژاد اسلاو هستند، ولی نژادهای روس، لهستانی، اوکراینی، لیتوانیایی و نیز کولی ها در این کشور زندگی می کنند. زبان مردم این کشور بلاروسی است. این زبان به خط سیریلیک روسی نوشته می شود. بیشتر مردم مسیحی...
قصه شب"ماه به زمین می آید": شبی از شب ها وقتی که ماه از وسط آسمان زمین را نگاه می کرد، چشمش به یک جنگل افتاد. در این جنگل خرگوش و میمون و لاک پشت به خوبی و خوشی با هم زندگی می کردند و همدیگر را خیلی دوست داشتند. ماه...

قصه “مخالف”

قصه شب"مخالف": روزی روزگاری، در دهکده ای زن و شوهری زندگی می کردند. آنها خیلی خوشبخت نبودند، چون زن عادت داشت با همه چیز مخالفت کند. روزی مرد به زن گفت: «می خواهم یک خانه سنگی بسازم.» زن گفت: «نه! نه! نه! خانه ما باید چوبی باشد.» مرد گفت: «می خواهم خانه را...

قصه “هفت آرزو”

ویتنام کشوری نیمه کوهستانی است که در آسیا قرار گرفته است. پرجمعیت ترین شهر آن هوشی مین است و پایتخت آن هانوی است. مردم آن از نژاد زرد و تیره های ویتنامی اند، ولی تیره های دیگر هم مثل چینی، خمر، تایلندی و چام نیز در این کشور زندگی...

قصه “سوسک”

قصه شب"سوسک": در میان دشتی پر گل و قشنگ پروانه ای به روی گل های شقایق بوسه می زد و از شیرینی آنها می خورد و لذت می برد. سوسک قهوه ای که از کنار گل های شقایق می گذشت، پروانه را دید و او را صدا کرد. پروانه سرش...

قصه “کاناهنا”

بومیان آمریکا اولین ساکنین قاره آمریکا بودند. آنها چهار هزار سال پیشن از اسیا به این قاره آمدند. بومیان آمریکا به زبان های گوناگونی صحبت می کردند و معروف ترین اقوام آنها آزتک ها و مایاها بودند که مطالعاتی در مورد ستارگان و خورشید داشتند. آنها همچنین دارای تقویم...
قصه شب"چرخهای جورواجور": کنده درختی بود و روی آن خانه چوبی کوچکی قرار داشت. در این خانه مگس و قورباغه و خارپشت و خروس تاج طلایی زندگی می کردند. یک روز آنها برای جمع کردن گل و میوه و هیزم و قارچ به جنگل رفتند. رفتند و رفتند تا به چمنزار...
قصه شب"سایه پسرک و خورشید": پسر کوچولویی بود که با سایه اش دوست بود و به مدرسه می رفت. پسر کوچولو، سایه اش را خیلی دوست داشت، اما مدرسه را دوست نداشت. یک شب آن قدر خسته بود که آرزو کرد صبح نشود و به مدرسه نرود. پسر کوچولو چنان از...