قصه شب"سه شکارچی": یکی بود یکی نبود. سه شکارچی بودند به نام های دایی وانیا، دایی فدیا و دایی کوزما روزی آنها برای شکار به جنگل رفتند. حیوان های زیادی بودند، اما هیچ کدام را شکار نکردند. آنها روی چمن نشستند و با هم شروع به صحبت کردند. دایی وانیا گفت:...
قصه شب"اژدها": روزی روزگاری، در قلعه ای بزرگ و قدیمی که مانند یک شهر بود، مردم بسیاری زندگی می کردند. مردم این شهر یک مشکل بزرگ داشتند. قلعه آنها خیلی سرد بود. بچه ها عبور می شدند برای گرم شدن، پتویی دور خود بپیچند. بزرگ ترها هم ناچار بودند...
قصه شب"دریانورد": گاری، دریانوردی بود که کشتی نو و قشنگی داشت! روزی گفت: «دریانوردی می کنم و تمام دنیا را می بینم!» وقتی دریانورد خود را به عرشه رساند: «هوت... هوت..» کشتی حرکت کرد. او به دوستانش گفت: «خداحافظ. من به زودی به خانه برمی گردم.» دریانورد هنگام رفتن، آن قدر به...
قصه شب"ترب خیلی خیلی بزرگ": روزی بود، روزگاری بود. خانه ای بود و باغی بود. پدربزرگی بود و مادربزرگی. مادری بود و دختر کوچولویی. پدربزرگ در حیاط خانه یک بوته ترب کاشته بود. بوته ترب بزرگ شد. بزرگ شد. خیلی خیلی بزرگ شد. روزی پدربزرگ سراغ بوته ترب آمد و...
قصه شب "ها... ها...ها... چی": یک روز صبح، جوجه کلاغ وقتی از خواب بیدار شد، احساس کرد سردش است. تنش میلرزید و از سرما منقارش به هم می خورد. ناگهان منقارش را باز کرد و گفت: «ها... ها.....ها.. چی» ننه کلاغه که توی لانه بود، صدای او را شنید و...
قصه شب"لباس زمستونی": زمستان آمده بود، همه جا سرد بود. پینه دوز خانم توی خانه اش نشسته بود و لباس می دوخت. یک عالم لباس، پارچه و کاموا داشت که باید زود آنها را می دوخت، می بافت و به صاحبانش می داد. خیلی از حیوان ها پارچه های رنگارنگ کلفت...
قصه شب"نامه ای به بابا": پدر سهیل مدتی بود که به سفر رفته بود. سهیل و مادرش در خانه تنها بودند. سهیل روزها به کودکستان می رفت. مادر او روزها به اداره میرفت. عصر که سهیل از کودکستان به خانه می آمد، مادر در خانه بود و شام را آماده...
قصه شب"دی یکی از پسرهای خورشیدخانم بود": خورشید خانم همه فرزندانش را دوست داشت، دی را هم خیلی دوست داشت. دی اهل قصه و داستان بود. او یک قصه گوی ماهر بود و هر شب برای مادرش خورشید خانم قصه های زیبایی می گفت. وقتی که کار آذر ماه تمام...
قصه شب"سرگذشت فردیناند": آن قدیم قدیم ها در اسپانیا گوساله ای بود به اسم فردیناند. همه گوساله های هم سن و سال او می دویدند، می جهیدند و به هم شاخ می زدند، اما فردیناند از این کارها خوشش نمی آمد. فردیناند دلش می خواست تمام روز بنشیند و گل بو...
قصه شب"توپ قرمز": توپ قرمز یک ماه بود که مهری و محمود پیش مادر بزرگشان بودند. مادر و پدر آنها به سفر رفته بودند. آنها را پیش مادربزرگ گذاشته بودند. ولی دو روز بود که پدر و مادر مهری و محمود از سفر برگشته بودند. مهری و محمود را به...