قصه "حیله روباه"
قصه "قورباغه شکمو"
قصه "کی گفت میاو"
قصه شب"کی گفت میاو": یک توله سگ کنار کاناپه خوابیده بود. یک دفعه توی خواب شنید که کسی گفت:"میاو" توله سگ پیش خودش فکر کرد:"مثل اینکه خواب دیدم." دوباره سرش را گذاشت و خوابید. درست همان موقع بلز یک کس گفت:"میاو" توله سگ از خواب پرید. تمام اتاق را گشت. نگاهی...
مردم قاره آفریقا قصه های فراوانی را برای کودکان خود تعریف می کنند. در قاره آفریقا مردم با دین ها، نژادها و با زبان های مختلفی زندگی می کنند. قصه شب"شیر و لاک پشت": روزی شیری در زیر درختان جنگلی خوابیده بود و لاک پشتی در نزدیکی او آرام آرام...
یکی از حیوانات بانمکی که می توانید با شانه تخم مرغ درست کنید خفاش است. بچه ها می توانند با این خفاش بامزه بازی کنند و سرگرم شوند. حتی کودکان می توانند به بالای آن یک نخ وصل کنند و آن را آویزان کرده و اتاق خود را با...
ساخت طاووس با سی دی یک ایده ی جالب و هیجان انگیز برای کودکان است. پس اگر شما هم در منزلتان سی دی دارید که به درد نمی خورد، حتما این فرصت را از دست ندهید. مواد لازم : سی دی مقوا یا کاغذ رنگی به رنگ های آبی، سبز...
قصه شب "گربه ای که سبیل هایش را از دست داد": روزی، روزگاری گربه ای بود که بسیار بی رحم بود و قبل از خوردن موش ها تا می توانست آنها را آزار می داد. یک شب این گربه بی رحم که خیلی هم شکمو و پرخور بود، آنقدر موش...
قصه یک کلاه قشنگ
قصه شب"یک کلاه قشنگ": توپولی یک سنجاب کوچولو بود که با پدر و مادرش در یک جنگل سرسبز و قشنگ زندگی می کرد. مادر توپولی یک بافنده خیلی خوب بود و می توانست ژاکت، شال گردن، کلاه، جوراب و دستکش های خوبی ببافد. چند روزی هم بود که توپولی بافتن...

قصه “شنل قرمزی”

شنل قرمزی یکی از قصه های معروف بچه های اروپایی است که توسط برادران گریم روایت شده است. نمونه این قصه در بسیاری از کشورهای دیگر نیز هست. قصه شب"شنل قرمزی": روزی روزگاری، دختر کوچکی با پدر و مادرش در خانه قشنگی در یک روستا زندگی می کردند. نه تنها...
قصه "همبازی جدید"
قصه شب "همبازی جدید": هر روز سارا و بتی بعد از تعطیل شدن کودکستان با هم بازی می کردند. آنها گاهی دوچرخه سواری و نقاشی می کردند و گاهی هم با عروسک هایشان بازی می کردند و لباس های زیبایی برایشان می دوختند. بعضی از روزها هم در باغ...
قصه پیرزن کوچولو
قصه شب "پیرزن کوچولو": سالها قبل پیرزنی زندگی می کرد که قدی بسیار کوتاه داشت و صاحب چند بچه کوچک و بزرگ بود. شوهر پیرزن روزها به صحرا می رفت و خارکنی می کرد و آنها را به شهر می برد و می فروخت. پیرزن خیلی مهربان و دلسوز بود....
قصه شب "نرگس و عروسک مو طلایی": روزی روزگاری، در ده دوری دختری بود. اسم این دختر نرگس بود. نرگس و برادرش که اسمش یادم نیست، با پدر و مادرش در یک خانه روستایی کنار رودخانه آبی رنگی که از میان کوه های بلند می گذشت زندگی می کردند....