درباره کتاب بطری اسرارآمیز: در یک روز پاییزی سال ۱۳۵۷ پدری پسرش را برای تحصیل به دیار خیلی دور فرستاد. از آن هنگام پدر دیگر پسر را ندید. سال ها پس از آن، پسر ازدواج می کند و پدر از شنیدن این خبر خوشحال می شود. پدر پس از...
درباره کتاب چه کار می کنی با یک مشکل ؟: این مجموعه برای همه و در هر سنی مناسب است. برای همه‌ی کسانی که روزی چیزی را می‌خواسته‌اند، اما آن‌قدر ترسیده‌اند که برای به‌دست‌آوردن آن خطر نکرده‌اند. برای همه­ ی کسانی که فکر یا ایده ه­ای نو به سراغشان می...
درباره کتاب کی گفته من بداخلاقم ؟: وای چه خبر شده! چرا هیچ‌چیز روبه‌راه نیست؟! خورشید زیادی نور می­ تابد! آسمان زیادی آبی است و موزها هم زیادی شیرین هستند! جیم حسابی گیج شده. نورمَن، همسایه‌ی بغلیِ جیم حدس می‌زند جیم بداخلاق شده! اما جیم زیر بار نمی­ رود که...
درباره کتاب هم کلاسی ات را نخور !: پِنلوپه دل توی دلش نیست چون امروز اولین روز مدرسه است. او پیش خودش فکر می­ کند که همکلاسی­ هایش چه شکلی­ اند؟ آیا با او مهربانند؟ جواب این سؤال به ­خصوص خیلی برایش مهم است. او می ­خواهد همکلاسی­ هایش دوستش...
درباره کتاب من یک انسانم: ما به عنوان یک انسان چه خصوصیاتی می­ توانیم داشته باشیم؟ می‌توانیم پُر از احساسات خوب و مثبت باشیم، و یا گاهی خطا کنیم و انرژی‌های منفی داشته باشیم. می­ توانیم به نقاط ضعف خود پی ببریم و اشتباهات خود را جبران کنیم. شما...
درباره کتاب زندگی واقعی وینی خرسه: «لیندزی» برای پدرش داستانی تعریف می‌کند: داستان دامپزشکی به نام «کول» که دارد به جنگ می‌رود. «کول» در میان راه یک خرس می‌بیند و آن‌را از شکارچی می خرد و با خود می‌برد. خرس کم کم عضوی از ارتش می‌شود اما وقتی که جنگ...
درباره کتاب اژدهای بدجنسی که چشم هایش آستیگمات بود/نبود !: فکرش را بکنید که شما یک اژدها بودید. آن وقت برای این که اژدهای خوبی باشید باید می زدید و می کندید و می بردید و می خوردید آن هم با کلی آتش و آتش سوزی. همان کاری که...
درباره کتاب از این طرف نگاه کن: این کتاب روایت حیواناتی است که در دل جنگل با تابلویی انتزاعی روبرو می‌شوند و هر کدام تصویر خود را در آن پیدا می‌کنند، اما در ادامه اتفاق‌هایی می‌افتد که منجر به تغییر دیدگاه یک بعدی مخاطبان به دنیای اطراف خود می‌شود. در...
درباره کتاب ارنست گوزنی که برای کتاب بزرگ بود !: انگار این گوزن خیلی­ خیلی ­خیلی بزرگ است! یعنی آن­قدر بزرگ که توی این کتاب جا نمی‌شود! خب حالا چه ­کار می­ شود کرد؟ او دارد سعی می‌کند به زور خودش را توی کتاب جا کند؛ ولی فقط تنه‌اش جا...
درباره کتاب بادکنک نقره ای: جیمز بادکنک­ های زیادی دارد. بادکنک­ هایی که توی دل هر کدامشان یک خاطره زندگی می ­کند. پدربزرگ جیمز هم یک عالمه بادکنک رنگی دارد. بادکنک زردی که پُر است از شاه‌توت و یک گاو. بادکنکی آبی که بابابزرگ و سگش را نشان می‌دهد. بادکنکی...