قصه ای کودکانه و آموزنده درباره قوی بودن

قصه شب چرا بچه ها همیشه می گویند دادا: در دامنه‌های پر شیب کوهی پوشیده از برف. مردم دهکده‌ای به خوبی و خوشی با هم زندگی می‌کردند. رئیس دهکده مرد بسیار شجاعی بود.

آن روزها، روزهای سحر و جادو بود و اتفاق‌های عجیبی می‌افتاد. غول‌های برفی بسیار بزرگی به دهکده حمله کردند. جادوگران بد جنس سعی کردند دهکده را بگیرند و حتی یک گروه وحشتناک خواستند دهکده را به اسارت دربیاورند، اما رئیس شجاع با عقل و فکر خود توانست همه آن خطرها را از مردم دور کند. به همین دلیل همه مردم دهکده او را دوست داشتند.

کم کم رئیس دهکده مغرور و خودیسند شد و گفت: ” من می‌توانم هر کسی را شکست بدهم. “

پیرزن بسیار دانایی که در آن دهکده زندگی می‌کرد با شنیدن این حرف خندید و گفت: ” بله. رئیس بسیار تواناست. اما یک نفر هست که از او هم قوی‌تر است! “

این گفته به گوش رئیس دهکده رسید و او یک روز برای دیدن پیرزن به خانه‌اش رفت.

رئیس با ناراحتی گفت: ” مادربزرگ این چه کسی است که می گویی از من هم قوی‌تر است؟ “

قوی بودن
قوی نبودن

پیرزن جواب داد: ” ما او را واسیس می‌نامیم. “

رئیس گفت: ” خوب این واسیس کجاست؟ به من نشان بده تا به تو ثابت کنم که می‌توانم بر او پیروز شوم. “

پیرزن دانا به آن ‌سو نگاه کرد و در برابرش یک بچه بسیار کوچک را دید که روی زمین نشسته بود و آب نبات می مکید.

اما رئیس که نه زن داشت و نه بچه و مثل همه انسان‌های خودپسند خیال می‌ کرد همه چیز را می‌داند. فکر کرد که خوب معلوم است که بچه به این کوچکی از او اطاعت خواهد کرد. او همان کسی بود که توانسته بود غول‌های یخی و جادوگرها و موجودات کوچک اندام را شکست بدهد.

بنابراین رئیس نزدیک واسیس رفت و گفت : ” بچه بیا اینجا “

اما کودک فقط لبخندی زد و به مکیدن آب‌نباتش ادامه داد. رئیس تعجب کرد. اهالی دهکده همیشه دستورهای او را اطاعت می‌کردند. او نمی‌توانست بفهمد چرا یک بچه کوچک از او اطاعت نمی‌کند.

کمی جلوتر رفت و با لحن ملایم‌تری گفت” بچه بیا اینجا. ”
واسیس کوچک باز هم فقط لبخندی زد و به مکیدن آب‌نباتنش ادامه داد.
رئیس احساس کرد که به او توهین می‌شود. تا آن زمان هرگز کسی جرئت نکرده بود در برابر دستورهای او نافرمانی کند.

خشمگین شد و غرید: ” بچه فوراً بیا اینجا ”
این بار واسیس کوچک ترسید و دهانش را باز کرد و گریه و شیون سر داد. رئیس تا آن زمان هرگز صداهایی چنان ناخوشایند نشنیده بود. قدمی به عقب برداشت و با درماندگی به این صحنه نگاه کرد. نمی‌توانست بفهمد چرا بچه‌ای به آن کوچکی از او اطاعت نمی‌کند.

پیرزن دانا گفت: ” می‌بینی واسیس هم در مقابل تو فریادهای جنگ سر می‌دهد “

این حرف دوباره رئیس را خشمگین کرد و گفت: ” همه از من می‌ترسند. اما این بچه در مقابل من فریاد جنگ سر می‌دهد. شاید بتوانم با نیروی جادو بر او پیروز شوم. “

او شروع کرد به رقصیدن دور بچه و آوازهای جادویی خواندن و در همین حال از کیسه گرزهای جادویش را هم بیرون آورد و دور واسیس کوچک تکان داد. اما واسیس کوچک از جایش تکان نخورد و همان‌طور به مکیدن آب‌نباتش ادامه داد.

رئیس آن قدر رقصید تا از پا افتاد. رنگ سرخی را که به بدنش مالیده بود. عرق رگه رگه کرده بود. پرهای روی سرش خم شده بودند. روی زمین نشست و به پیرزن دانا نگاه کرد.

پیرزن گفت: ” من نگفتم که بچه از تو قوی‌تر است؟ هیچ کس از یک بچه قوی‌تر نیست. او آن کسی است که بر خانه‌ها فرمان می‌راند. همه از او اطاعت می‌کنند چون همه او را دوست دارند. “

رئیسر همان‌طور که داشت خانه را ترک می‌کرد گفت : ” این واقعاً درست است. ”
صدای واسیس بود که داشت می‌گفت: ” دا دا! “

واسیس خوشحال بود. چون بر رئیس بزرگ پیروز شده بود. هر بچه‌ای وقتی به شما می‌گوید: ” دا دا ” ‏منظورش همین است چون آن روز را به یاد دارد که در خانه پیرزن دانا رئیس بزرگ را شکست داد.

مترجم: پویک جوان

قصه شب برگرفته از کتاب “قصه هایی برای خواب کودکان”

پاسخ دهید

نظر خود را بنویسید
لطفا نام خود را وارد کنید