قصه شب”پادشاهی که می‌‌آید”: منکاه خوشحال بود. از شب قبل منتظر بود تا هر چه زودتر صبح برسد. او منتظر کسی بود که دلش می خواست هر چه زودتر او را ببیند. پدر و مادرش، خواهر و برادرهایش، تمام دوستان و آشنایانشان و حتی تمام مردم شهر ناصره منتظر دیدن عیسی مسیح بودند. قرار بود عیسی مسیح به شهر آنها بیاید.

از صبح زود مردم بیرون شهر جمع شده بودند تا عیسی مسیح را ببینند. منکاه شنیده بود که عیسی پیامبر خداست و به شهرها و روستاهای مختلف سر می زند و مردم را به خداپرستی دعوت می کند.

مردم از گوشه و کنار دور هم جمع شده بودند. منکاه همین طور راه می رفت و به جاده نگاه می کرد. کنار جاده جمعی از بزرگترها ایستاده

بودند. آنها داشتند درباره مسیح حرف می زدند. و یکی گفت: «می گویند وقتی مسیح به دنیا آمد با مادرش و بقیه مردم

حرف زد و گفت که پیامبر خداست و از همان ابتدا مردم را به خداپرستی دعوت کرد.»

 

منکاه با تعجب به حرف آنها گوش میداد. با خودش فکر کرد وقتی مسیح کوچک بود و حرف می زد، حالا باید خیلی بیشتر و بهتر و زیباتر حرف بزند. او دلش می خواست حرفهای مسیح را بشنود.

یکی دیگر گفت: «مسیح معجزه های فراوانی دارد. می گویند وقتی کودک بود در یک مغازه رنگرزی کار می کرد. او رنگ ها را در یک ظرف رنگ می ریخت، اما نخ هایی با رنگ های مختلف بیرون می آورد.»

منکاه با تعجب به آنها نگاه می کرد. او در خیالش مسیح را دید که با اینکه همه نخ ها را در یک ظرف رنگ ریخته بود، اما دست می کرد و از همان ظرف نخ آبی، زرد، نارنجی و نخ بنفش در می آورد. منکاه فکر کرد حالا که مسیح را با لباس هایی از پارچه های گران قیمت و رنگ های زیبا و درخشان می بیند.

او راه افتاد و کنار جمع دیگری از مردم ایستاد. یکی دیگر از مردم درباره معجزه های عیسی مسیح حرف می زد. او می گفت: «هیچ میدانید مسیح نابینایان را بینا می کند. او دست بر چشم های یک فرد نابینا گذاشت و او را بینا کرد. او حتی یک بار مرده ای را زنده کرد.»

منکاه دیگر نمی توانست این حرف ها را باور کند. چطور چنین چیزی امکان داشت؟ اما فکر کرد که او یک پیامبر است و حتما می تواند. بعد با خودش فکر کرد که مسیح باید سالم قوی هیکل و بزرگ باشد. کسی که بتواند دردهای دیگران را شفا دهد حتما خودش بسیار سالم و قوی هیکل است.

اینم بخون، جالبه! قصه “انگشتر آرزوها”

یکی دیگر گفت: «یک بار عیسی مسیح و دوستدارانش در درهای بدون آب و غذا ماندند. همه گرسنه بودند و مسیح یک سبد نان داشت، اما معجزه کرد و از همان سبد نان، آن قدر به مردم نان داد که همه سیر شدند.»

منکاه در خیالش سبدی دید که هر چه از آن نان بر می داشتند، نان هایش تمام نمی شد و نان های تازه ای جای آن را پر می کرد. منکاه با خودش فکر کرد که مسیح حتما با دوستدارانش که بسیار هستند به شهر آنها می آیند. او عیسی مسیح و دوستدارانش را با انواع غذاهای خوشمزه می دید که هم خودشان می خوردند و هم به دیگران می دادند.

یکی دیگر از مردم گفت: «او پادشاه است. یک پادشاه واقعی»

منکاه فکر کرد که هزاران شتر، هزاران اسب، هزاران فیل و هزاران سرباز با شکوه فراوان پیش می روند و عیسی مسیح را در ارابه ای از گل و طلا می آورند.

منکاه دلش می خواست هر چه زودتر عیسی مسیح قوی هیکل را با لباس های زیبا و رنگارنگ که در جمع سربازانش بود ببیند. او می خواست پیامبر خدا را ببیند.

ناگهان یکی فریاد زد: «آمد! عیسی مسیح آمد!»

در بین مردم سر و صدایی به پا شد. همه به این سو و آن سو می دویدند تا عیسی مسیح را ببینند. همه فریاد می زدند: «راه را باز کنید. بگذارید عیسی مسیح بیاید.»

آن وقت همه کنار رفتند و در دو طرف جاده ای کوچک ایستادند تا مسیح از بین آنها عبور کند تا همه او را ببینند.

منکاه با تلاش، خودش را به جلو رساند و همان وقت مسیح را دید. اما عیسی مسیح آن چیزی نبود که در فکرش ساخته بود.

مسیح بسیار ساده و معمولی بود. او اسبی نداشت و پیاده آمده بود و دور تا دور او هیچ سربازی با شمشیر و نیزه نبود. دو نفر از دوستدارانش در کنارش بودند و به آرامی راه می رفتند. مسیح لباس سفید و ساده ای داشت. موهایش صاف و بلند بود. منکاه فکر کرد مسیح با همه پادشاه ها، حاکمان و امیرانی که به شهر او آمده بودند فرق داشت.

وقتی مسیح از کنار او گذشت، منکاه احساس کرد او را خیلی دوست دارد و بی اختیار به دنبال مسیح به راه افتاد. مسیح برگشت و او را نگاه کرد. حرفی نزد و فقط به او لبخند زد.

نویسنده: ناصر یوسفی
قصه شب”پادشاهی که می‌‌آید” برگرفته از کتاب ”قصه هایی برای خواب کودکان”

پاسخ دهید

نظر خود را بنویسید
لطفا نام خود را وارد کنید