قصه شب”ننه تپلی و شب”: یکی بود، یکی نبود. آن بالاها، روی یک تپه خیلی بلند، پیرزنی زندگی می کرد که به او می گفتند ننه تپلی. این ننه تپلی از خفاش و جغد و موش خیلی بدش می آمد. همین طور از شب پره، ستاره، سایه و نور ماه. حتی از خواب هم بدش می آمد. چرا؟ چون از شب بدش می آمد.

ننه تپلی یک سگ داشت که مونس و همدمش بود. هر شب به سگش می گفت: «ای کاش می توانستم شب را از بالای تپه فراری بدهم. کاش خورشید همیشه به کلبه من می تابید. نمی دانم چرا تا حالا هیچ کس به این فکر نیفتاده است که شب را بزند و بیرون کند.»

ننه تپلی جارویش را برداشت تا شب را از توی کلبه اش جارو کند و از بالای تپه پایین بیندازد.

او جارو کشید و جارو کشید. گردگیری کرد و خاک ها را گرفت. اما هروقت که از پنجره بیرون را تماشا می کرد، شب را میدید که سرجایش بود. درست مانند گرد و خاک سر تاقچه.

ننه تپلی سوزن و نخش را بیرون کشید. از پارچه های متقالی که توی خانه اش شت یک کیسه محکم درست کرد تا شب را در آن بریزد و بعد پشت تپه خالی کند. ننه تپلی وقتی کیسه اش را دوخت، این طرف پرید. آن طرف پرید. جستی به این طرف زد. جستی به آن طرف زد. اما هرچه کرد نتوانست تمام شب را توی کیسه اش بریزد.

ننه تپلی دیگ گنده اش را روی آتش گذاشت تا شب را روی آن بجوشاند. آن را خوب هم زد و گذاشت تا خوب قل قل بجوشد. آن وقت چشیدش و بعدش هم خوب آن را سوزاند، اما نتوانست شب را بخار کند و به آسمان ها بفرستد.

ننه تپلی طنابی آورد تا شب را به آن ببندد. با خودش گفت: «شاید یک نفر در بازار آن را از من بخرد. اما هرچه کرد شب لای طناب جایش نشد.»

ننه تپلی خواست شب را مانند پشم گوسفند قیچی کند، اما آنچه که از دل آسمان کنده شد و افتاد، فقط یک تکه کوچک از یک ابر بود.

او شب را ریخت جلو سگش به این خیال که لقمه چرب و نرمی به او بدهد، اما نه سگش سیر شد و نه شب تمام شد.

ننه تپلی چادر شبش را انداخت روی سر شب تا آن را روی تختش گیر بیندازد، اما شب از لای چادر فرار کرد و بیرون دوید.

ننه تپلی شب را توی چاهی که پشت خانه اش بود، انداخت، اما شب قلبی از چاه درآمد. او خواست شب را با شمع بسوزاند و جزغاله کند، اما شب جستی زد و بیرون پرید.

ننه تپلی برای شب لالایی خواند و یک کاسه شیر جلوش گذاشت. برایش مشت تکان داد و دود لوله بخاری اش را به جانش انداخت. لگدش کرد و به او چنگ زد. برایش گور کند. اما انگار نه انگار. ننه تپلی دماغش را بالا کشید و گفت: «پس حالا که این طور شد بهتر است کاری کنم که اصلا چشمم به او نیفتد» و بعد پشتش را به شب کرد.

درست در همین لحظه خورشید از پشت تپه سرش را بیرون آورد، اما ننه تپلی از جنگ و دعوایش آن قدر خسته شده بود که دیگر حال نداشت تا از روز لذت ببرد.

او خوابش می آمد. برای همین توی رختخوابش افتاد و درجا خوابش برد. او باید می‌خوابید تا حالش سر جا بیاید و بتواند دوباره به جان شب بیفتد. پس تا وقتی که شب دوباره برگردد و از تپه بالا بیاید شب به خیر.

نویسنده: چی دوران
مترجم: محسن حاجی بابا
قصه شب”ننه تپلی و شب” برگرفته از کتاب ”قصه هایی برای خواب کودکان”

پاسخ دهید

نظر خود را بنویسید
لطفا نام خود را وارد کنید