قصه شب “مارکوس دیگر چه!؟”: روزی مارکوس به پدر و مادرش گفت: ” من یک پرنده می خواهم؟” مادرش گفت: ” خدای من، دیگه چی؟”

مارکوس گفت: ” یک پرنده خوشگل، اما نه توی قفس!” پدرش گفت: ” وای! خدای من، دیگه چی؟”

مارکوس گفت: ” پرنده ای که پیش خودم بخوابه و همراه من صبحانه بخوره!” مادرش گفت: ” وای خدای من، دیگه چی؟”

مارکوس پرسید: ” حالا من می توانم پرنده ای داشته باشم؟” پدرش گفت: ” ما پرنده در خانه نگه نمی داریم آن هم بدون قفس.”

مارکوس گفت: ” خیلی خوب. پس من هم می افتم و می میرم.” و همین کار را هم کرد. پدرش گفت: ” وای خدای من، دیگه چی؟”

مارکوس در حالی که مانند مرده روی زمین دراز کشیده بود گفت: ” خوب، حالا من می توانم پرنده ای داشته باشم؟”

مادرش گفت: ” خوب. بگذار فکر کنم. شاید بتوانیم پرنده ای داشته باشیم ولی توی قفس.”

بنابراین مارکوس دوباره زنده شد و رفت که پرنده ای بیاورد و بعد از یک ساعت برگشت.

پدرش پرسید: ” پرنده ات کو؟”

مادرش گفت: ” امیدوارم بو ندهد.”

مارکوس گفت: ” دارد می آید.” و پرنده آمد تو. او یک قوی زیبا بود.

اینم بخون، جالبه! قصه ای وای و های


قصه شب و کودکانه مارکوس دیگر چه
قصه شب و کودکانه مارکوس دیگر چه

مادرش گفت: ” وای خدای من، دیگه چی؟”

پدرش گفت: ” این قو تو خانه ما نمی آید. جای قوها بیرون از خانه است.”

مارکوس گفت: ” خیلی خوب! من هم می افتم و می میرم.” و همین کار را هم کرد.

مادرش گفت: ” این اداها را درنیاور، بس است. این طوری کاری درست نمی شود.”

مارکوس گفت: ” من مرده ام. “

مادرش گفت: ” پسرهای مرده عصرانه نمی خورند.”

پدرش گفت: ” راستی، اگر تو مرده ای دیگر پرنده هم لازم نداری.”

مارکوس گفت: ” خیلی خوب. ما می رویم و در جنگل زندگی می کنیم.” بعد بلند شد و از خانه بیرون رفت.

مادرش گفت: ” وای خدای من، مارکوس دیگر چه ؟” قو هم به دنبال مارکوس از خانه خارج شد.

وقتی مارکوس به جنگل رسید تقریبا همه جا تاریک شده بود. جغد هوهو کرد و گفت: ” یک غریبه دارد می آید.”

مار فیش فیش کرد و گفت: ” کسی که مال اینجا نیست.”

روباه عوعو کرد و گفت: ” یکی که ما دوستش نداریم.”

خرگوش با ناراحتی گفت: ” یکی که من را می ترساند.”

جغد دوباره هوهو کرد و گفت: ” ما دنبالش می کنیم تا برود.”

مار دوباره فیش فیش کرد و گفت: ” بعد از دستش خلاص می شویم.”

روباه دوباره عوعو کرد و گفت: ” باید مطمئن شویم که دیگر بر نمی گردد.”

خرگوش دوباره شیون کرد و گفت: ” تا نتواند مرا آزار دهد “

جغد در حالی که بالهایش را حرکت می داد هوهو کرد و گفت: ” نمی توانم چشم هایش را از کاسه درآورم.”

مار در حالی که زبانش را سیخ کرده بود فیش فیش کرد و گفت: ” نیشش می زنم مسمومش می کنم. “

روباره در حالی که دندانهایش را نشان می داد عوعو کرد و گفت: ” می توانم پاهایش را گاز بگیرم.”

خرگوش هم در حالی که توی سوراخش می پرید جیغ کشید و گفت: ” من نمی توانم خون را ببینم.”

درست همان وقت قو به مارکوس رسید.

جغد هوهو کرد و گفت: ” اوه عزیزم او تنها نیست.”

مار فیش فیش کرد و گفت: ” او مراقب پر زوری دارد.”

روباه عوعو کرد و گفت: ” چه کار باید بکنیم؟”

خرگوش جیغ کشید و گفت: ” نکن ما را اذیت کند!”

مارکوس گفت: ” خواهش می کنم ساکت باشید.” و بعد دراز کشید و خوابش برد.

قو هم با بالهایش او را پوشاند.

ماه درآمده بود و در آسمان حرکت می کرد، ولی مارکوس هنوز خواب بود.

ماه از حرکت ایستاد و مارکوس هنوز خواب بود.

خورشید طلوع کرد و آسمان روشن شد و این دفعه مارکوس از خواب بیدار شد و به قو گفت: ” بیا، می خواهیم برویم و یک غول پیدا کنیم.” و بعد به راه افتادند. مدتی نگذشته بود که آنها غول را پیدا کردند.

مارکوس صدا زد:” هی غوله.”

غول در حالی که چشم هایش را می گرداند غرید: ” بله؟

” مارکوس گفت:” ما داشتیم دنبالت می گشتیم.”

غول غرید:” من هم متوجه شدم.”

مارکوس گفت:” از ما نمی ترسی؟”

غول غرید:” من؟ ترس؟ هی! تو هستی که باید از من بترسی! “

مارکوس گفت: ” اما من مراقب پر زوری دارم.”

غول خندید و گفت: ” من تو و مراقبت را برای صبحانه می خورم.”

مارکوس گفت: ” خوب، خواهیم دید. “

غول، مارکوس و قو را گرفت و بلعید و بعد در حالی که ملچ ملچ می کرد گفت: ” خوشمزه بود.” بعد قو توی شکم غول بالهایش را تکان داد و شکم غول به قاروقور افتاد. غول چشم هایش را چرخاند و آهی کشید و گفت:” حالم خیلی بد است. اصلا صبحانه خوبی نبود.” و بعد با صدای بلند ناله کرد.

سرو صدای توی شکم غول بدتر و بدتر شد. غول به لرزه افتاد و دهانش باز شد و مارکوس به بیرون افتاد و بعد دوباره دهانش باز شد و قو بیرون افتاد و بعد مرتب دهانش باز می شد و چیزهای دیگری بیرون می ریخت.

بچه ها، دوچرخه ها، سگهای نگهبان، ساعت های مچی، مسافرخانه ها، درختهای فندق، دکانهای شیرینی ها، دلقکها، لباسها، آزادی ها، رعد و برقها، قناری ها، سایبان ها، دربازکن ها، آب نباتها، ساچمه ها، نوشابه های گازدار، سیب زمینی های سرخ شده، پشه های تازه به دنیا آمده، بستنی، خوابهای قشنگ، پنج تا جیغ ها، رودخانه ها، باغچه ها، گلدانهای گلف اسبهای آبی، لوله های فاضلاب، رازها، معجزه ها، شیطانکهای توی جعبه های کوچک، یک کشو پر از جوراب و راحت الحقوم، شبهای تاریک، توله سگها، بوته قاصدکها، طاووس های نرم و خوکچه های هندی، لاکپشتها، قمری ها، موش های کور، جادکمه ها، طوطی های دم دراز، چترهای نجات، طوطی های سبز، هویج ها، مورچه ها، شلوارها، زیرشلواری ها، گیاهان گوشتخوار، یک زنبورعسل و یک کک مسخره.

مارکوس گفت:” خیلی خوب. حالا می توانیم به خانه برویم.” و وقتی به خانه برگشت گفت:” من برگشتم.”

مادرش گفت:” خودت را نگاه کن. فورا به حمام برو.”

مارکوس گفت:” یک جغد نزدیک بود چشم هایم را بیرون بیاورد. ماری نزدیک بود من را مسموم کند. روباهی نزدیک بود پاهایم را گاز بگیرد و غولی مرا قورت داد.”

پدرش گفت:” واقعا! البته که همین طور است. حالا هر چه مادرت می گوید انجام بده.”

مادرش گفت:” لباس های کثیفت را به من بده تا بشویم.”

مارکوس گفت: ” اما قو از من مراقبت کرد و غول را قلقلک داد تا اینکه مرا به بیرون تف کرد و زندگی من نجات پیدا کرد. به همین دلیل او باید پیش من بماند وگرنه می افتم و می میرم.”

پدرش گفت:” خوب بگذار اول کمی فکر کنم.”

مادرش گفت:” به شرط اینکه اول به حمام بروی.” بعد هم آمدند تو، تمام بچه ها، دوچرخه ها و سگهای نگهبان و ساعت های مچی و ماشینهای مسابقه و حباب های صابون و سیرکها و موشها و دربانها و خوابگاه ها، درختهای فندق، دکانهای شیرینی، دلقکها، لباسها و همه آن چیزهایی که از دهان غول بیرون ریخته بود.

همه به اتاق مارکوس کوچ کردند و کک هم در را پشت سر آنها بست. مادر مارکوس گفت:” وای خدای من.” پدرش گفت:” دیگه چی؟”

مارکوس گفت: ” حالا وقت آن است که حمام بگیرم.”

نویسنده: ساموئل برت
مترجم: شهره یوسفی

قصه شب مارکوس دیگر چه ، برگرفته از کتاب “قصه هایی برای خواب کودکان”

اینم بخون، جالبه! قصه “مورچه پا شکسته”

پاسخ دهید

نظر خود را بنویسید
لطفا نام خود را وارد کنید