قصه شب “مادر بزرگِ مادر بزرگِ ما”: حتماً مادر شما یک مادر دارد. او مادربزرگ شماست. مادربزرگ شما هم حتماً یک مادربزرگ داشته است و مادربزرگ مادربزرگ شما هم حتماً یک مادربزرگ داشته است. همین طورمادربزرگ مادربزرگ مادربزرگ… شما هم یک مادربزرگ داشته است.

من می‌خواهم قصه او را بگویم. وقتی که او هم خودش دختر کوچکی بوده است. اسمش شاید هوشی خانم بود. چون خیلی باهوش و عاقل بود. در زمان هوشی خانم انسان‌ها هنوز ساختن خانه را بلد نبودند. وقتی هوا سرد می‌شد. آنها به غارها پناه می‌بردند و لباس‌ های بسیاری می‌پوشیدند. لباس‌هایی که از پوست حیوان‌ها درست شده بود.

سالی هوا خیلی سرد شد. سرد و برفی. پیش از آن هیچ‌وقت در سرزمین آنها برف نباریده بود. در یک روز خیلی سرد، بابا و مامان هوشی خانم برادر کوچکش را به او سپردند و خودشان رفتند تا غذایی برای خوردن پیدا کنند. هر چه غذا داشتند تمام شده بود. آنها گرسنه بودند.

مادر بزرگِ مادر بزرگِ ما
مادر بزرگِ مادر بزرگِ ما

اینم بخون، جالبه! قصه ای وای و های

هوشی خانم، برادرش را لای پوست حیوانی خواباند و کنار او نشست. خیلی سردش بود. داشت می‌لرزید. وقتی که پدر و مادرش دور شدند و او دیگر آنها را ندید، توی دلش از ترس لرزید. او از همان جا که بود به بیرون غار خیره شد.

شاخه‌ها صدای خش خش …

هوشی خانم به یاد گرگ نقره‌ای افتاد. او کمی بالاتر از غار آنها توی یک غار کوچک زندگی می‌کرد. او بچه داشت. بچه‌های او هم گرسنه بودند و هم سردشان بود. هوشی خانم فکر کرد: ” اگر گرگ به سراغ آنها بیایید چه؟ ” خیلی ترسید.

پدرش با کمک یک سنگ تیز و یک تکه چوب، چیزی شبیه کلنگ ساخته بود. از جا بلند شد و آن را برداشت و نزدیک خود روی زمین گذاشت. اگر گرگ می‌آمد. او باید از خودش و برادرش دفاع می‌کرد. مدتی گذشت. باد تند و تندتر شد.

هوا سرد و سردتر شد و آسمان سیاه و سیاه‌تر. توفان شد. هوشی خانم دلش خیلی شور می‌زد. برای پدر و مادرش نگران بود. برادر کوچکش هم بیدار شده بود و گریه می‌کرد. هوشی خانم او را توی بغل گرفت تا گرم شود. بعد یک گوشه نشست.

هوا کم‌کم سردتر و تاریک‌تر می‌شد. برادر کوچولو دوباره به خواب رفت. باد تندتر شده بود. بوی باران می‌آمد و بوی سرد برف. هوشی خانم نگران بود. دلش برای پدر و مادرش شور می‌زد. آنها باید خیلی وقت پیش برمی گشتند. هوا که تاریک شد. هوشی خانم خوابش برد. او عادت نداشت بعد از تاریک شدن هوا بیدار بماند. از این گذشته آنها چراغ نداشتند تا بتوانند در تاریکی بیدار بمانند. اما هوشی هر چند وقت یک بار از خواب می پرید.

گوش می‌داد تا بفهمد چه اتفاقی دارد می‌افتد. به جز صدای باران و باد و رعد و برق چیزی نمی شنید. دوباره خوابش برد. ولی ناگهان با صدایی از خواب پرید. چیزی جلوی غار داشت حرکت می‌کرد. آیا پدر و مادرش برگشته بودند…

اما چیزی که جلو غار حرکت می‌کرد نقره‌ای رنگ نبود. سیاه بود. خیلی هم بزرگ بود. آسمان برقی زد. هوشی خرس بزرگی را دید که می‌خواست به داخل غار بیاید. او با دهان بزرگش یک بچه آهو را گرفته بود. حتماً آن را شکار کرده بود و حالا دنبال جایی می‌گشت تا غذایش را بخورد و زمستان را در آن بگذراند.

هوشی از هیکل بزرگ خرس خیلی ترسید. فکر کرد برادرش را بردارد و فرار کند. ولی نه! پدر و مادرش آن غار را به زحمت پیدا کرده بودند. او نمی‌توانست به آسانی از خانه‌شان بگذرد. او نباید می‌گذاشت تا خرس به داخل خانه بیاید.

هوشی چوب کلفتی پیدا کرد. فریاد بلندی کشید و به طرف خرس دوید. خرس با تعجب به او نگاه کرد. هوشی چوب را به پای خرس کوبید. خرس کمی دردش گرفت. بچه آهو از دهانش افتاد. ولی خرس با یک ضربه هوشی را به عقب پرتاب کرد. هوشی خیلی دردش گرفت. ولی دوباره از جایش بلند شد و فریاد بلندتری کشید و باز به طرف خرس دوید و چوب را محکم‌تر به پای خرس زد. خرس روی دو پا ایستاد.

خرناسه بلندی کشید وقتی خواست به هوشی حمله کند. آسمان برقی زد.  درختی که بالای کوه بود آتش گرفت و نزدیک در غار و درست جلو خرس افتاد. همه جا روشن شد. هوشی تازه دید که خرس چقدر بزرگ است ولی خرس که از افتادن درخت و شعله آتش ترسیده بود فرار کرد و رفت.

هوشی همان‌طور چوب به دست، خشکش زده بود. شاخه‌های درخت جلو غار شعله می‌کشیدند. هوشی با ترس نگاه کرد. برادر کوچکش بیدار شده بود و به آتش نگاه می کرد و می‌خندید. شعله‌ها غار را گرم کرده بودند. هوشی و برادرش دیگر سردشان نبود.

پاسخ دهید

نظر خود را بنویسید
لطفا نام خود را وارد کنید