قصه شب “فروردین آوازه خوان”: خورشید خانم مثل همیشه در آسمان نشسته بود که صدای آواز زیبایی شنید. این آواز دختر فروردین بود.

خورشید خانم لبخندی زد و گفت: “صدای آواز فروردین می آید. فهمیدم! حالا نوبت اوست.” همیشه همین طور بود. فروردین ماه از همه بچه های خورشید خانم برای رفتن به زمین بیشتر عجله داشت. قبل از آنکه مادرش او را خبر کند، زود آماده می شد و آوازش آسمان را پر می کرد.

قصه شب برای بچه ها
قصه “فروردین آوازه خوان”

فروردین ماه یک آوازه خوان بود. صدایش زیباترین صدایی بود که کسی تا به حال شنیده بود. صدای او مانند بیداری در یک روز خیلی خوب بود. صدای او مانند بهترین خبرهای شنیدنی بود. او همان طور که آواز می خواند با خورشید خانم خداحافظی کرد و به سوی زمین حرکت کرد.

فروردین ماه وقتی به زمین رسید، برای همه ی برف ها و یخ ها آواز خواند. گرمای آواز او آرام آرام همه ی برف ها را آب کرد. صدای آب شدن یخ و برف و چکه چکه ریختن قطره های آب از شاخه های یخ زده درختان همه جا را پر کرد.

آواز او باران شد. بارانی که چکه چکه می ریخت و مثل جویبارهای کوچک روی زمین جاری می شد. در آوازش گرمای خورشید را خواند و گرما را بین همه پخش کرد. یخ رودخانه ها و دریاچه ها شکست. ماهی های قرمز با آواز او به رقص درآمدند و بالا و پایین پریدند.

اینم بخون، جالبه! قصه دست بالای دست بسیار است

فروردین ماه برای پرستوها و چلچله ها آواز خواند. توی آوازش از همه ی پرستو ها خواست که به لانه هایشان برگردند و شهر و روستا را با صدای بال زدن و چهچه خود بیدار کنند. با آوازش به جوجه گنجشک ها یاد داد که چگونه جیک جیک کنند و به کبوتر ها یاد داد روی کدام درخت و پشت کدام پنجره لانه بسازند.

فروردین سری هم به جنگل زد برای حیوان هایی که در خواب بودند آواز بیداری خواند. آن قدر آواز های زیبا خواند که خرگوش ها، خرس ها و قورباغه ها و خیلی از حیوان های دیگر از خواب بیدار شدند. فروردین ماه حتی برای درخت ها و بوته ها و دانه هایی که در دل خاک خوابیده بودند، با آوازش به همه ی آنها گفت که انسان ها و حیوان ها چقدر منتظر سرسبزی آنها هستند. درخت ها و گیاهان به شوق آواز او جوانه زدند و رشد کردند.

فروردین توی آوازش از همه ی دخترها و پسرها خواست پنجره ها را باز کنند، پرده را کنار بزنند و پشت پنجره ها گلدان های سرسبز بگذارند. هر جا که رفت آواز زندگی، شادی و امید خواند. همه چیز با آواز او دوباره زنده شد و خواب و خستگی پر زدند و رفتند.
مردم شهر و روستا سازهای خود را از خانه ها بیرون آوردند و فروردین آوازهایشان را با آهنگ آنها خواند. از همه جا صدای آهنگ و آواز می آمد. همه شاد بودند و آمدن بهار را جشن گرفته بودند.

نویسنده: ناصر یوسفی
برگرفته از کتاب “قصه هایی برای خواب کودکان”

پاسخ دهید

نظر خود را بنویسید
لطفا نام خود را وارد کنید