قصه ای کوتاه و آموزنده درباره دروغگویی

قصه آموزنده “تپلی دروغگو”: یکی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربان هیچکس نبود. در زمان های قدیم،در یک جای خیلی خیلی دور جنگلی سرسبز و خرم بود با سبزه زارهای زیبا و قشنگ، درخت های سبز و میوه های رنگارنگ و خوشمزه.

دروغگویی
دروغ گفتن

در این جنگل بزرگ حیوان های زیادی زندگی می کردند. پرنده های بسیاری هم لابه لای شاخ و برگ های درختان آشیانه درست کرده بودند. فصل بهار بود، تمام گل ها باز شده و بوی عطرشان همه جا پیچیده بود. با وزش باد و نسیم ، درخت ها به این طرف و آن طرف می رفتند. رودخانه ی پرآبی هم از دامنه ی کوهی که در آن نزدیکی بود سرچشمه می گرفت و از وسط این جنگل رد می شد که صدای شرشر آبش گوش ها را نوازش می داد.

این رودخانه در مسیر خودش تمام درخت ها، گل ها و سبزه ها را آبیاری و همه ی حیوان ها و پرنده ها را سیراب می کرد. صدای آواز پرنده ها از همه طرف به گوش می رسید. آن ها در آسمان پرواز می کردند و به دنبال غذا و دانه برای جوجه های قشنگ شان بودند. وقتی گرسنه می شدند جیک جیک می کردند و مادر جوجه ها می فهمید که بچه هایش گرسنه هستند. فوری غذا تهیه می کرد و به لانه بر می گشت خلاصه همه با خوشی و مهربانی در کنار هم زندگی می کردند .

از حیوان های این جنگل بزرگ و زیبا چهار تا خرگوش کوچولو بودند که با مامان خرگوشه و بابا خرگوشه در وسط چند بوته ی خار در کنار یک برکه ی آب زندگی می کردند. اسم این خرگوش های دوست داشتنی تپلی ،مپلی، نمکی و پشمکی بود. این بچه های بازیگوش هر روز صبح بعداز این که ورزش می کردند و صبحانه می خوردند از خانه بیرون می رفتند و تا ظهر مشغول بازیگوشی می شدند.

اینم بخون، جالبه! قصه دروغگویی میمون

در همسایگی خرگوش ها ، آقا موشه، خانم لک لک، پروانه طلایی، خروس زری و طاووس مهربان بودند که هر کدام با بچه هایشان در آن نزدیکی زندگی می کردند.

یکی از این خرگوش ها که تپلی نام داشت بسیار باهوش و زرنگ بود اما یک عادت خیلی بد داشت و آن هم این بود که همیشه دروغ می گفت و سر به سر این و آن می گذاشت بعد هم می زد زیر خنده ! آن قدر می خندید که دل درد می گرفت و اصلا متوجه نبود که شاید با این کارش دیگران را ناراحت می کند.

پدر و مادر ، خواهر و برادر هایش بارها به او گفته بودند که کارش درست نیست . همسایه ها هم از دست او ناراحت بودند و برای شکایت پیش بابا خرگوشه و مامان خرگوشه می آمدند اما تپلی که به این کار بد عادت کرده بود از دروغ گفتن دست برنمی داشت.

در یکی از روزها وقتی که بچه ها دور هم جمع شده و مشغول بازی بودند، یک دفعه تپلی فریاد زد آتش آتش ، جنگل آتش گرفته ، فرارکنید، عجله کنید الان آتش به این جا می رسد. بچه ها در حالی که خیلی ترسیده بودند هر کدام به طرفی فرار کردند که در همین موقع تپلی با صدای بلند شروع کرد به خندیدن،به قول معروف حالا نخند پس کی بخند…!

بچه ها هاج و واج به او نگاه می کردند. تازه فهمیدند که تپلی به آن ها دروغ گفته و باعث شده که آن ها حسابی از ترس خودشان را ببازند و هر کدام مثل مجسمه در گوشه ای بی حرکت بمانند. از دست او عصبانی شدند و تصمیم گرفتند دیگر با تپلی بازی نکنند و با او حرف نزنند.

چند روزی گذشت، تپلی دید که دیگر هیچ کس دور و برش نیست و همه ی دوستانش از او دوری می کنند و در بازی ها او را شرکت نمی دهند.

حتی یک روز که خروس زری با جوجه های قشنگش از آنجا رد می شدند به تپلی اعتنایی نکردند و رفتند . کم کم احساس تنهایی کرد. یاد حرف پدر و مادرش افتاد که می گفتند این کاری که می کنی اشتباه است. تو نباید دروغ بگویی چون با این کار باعث ناراحتی دیگران و دوستان صمیمی خودت می شوی و آن ها را از خودت دور می کنی. فکر کردن و غصه خوردن فایده نداشت .چون دیگر هیچکس او را دوست نداشت و به حرف هایش اعتماد نمی کرد.

اینم بخون، جالبه! قصه خرس کوچولو خالی بند!

بعد از مدتی یک روز نمکی کنار رودخانه قدم می زد که یکدفعه پایش لیز خورد و افتاد توی رودخانه. نمکی فریاد می زد و کمک می خواست. تپلی که در آن نزدیکی بود صدایش را شنید و خودش را به سرعت به برادرش رساند هر چه تلاش کرد نتوانست به تنهایی او را از آب بیرون بیاورد. دوان دوان خودش را به جنگل رساند و از همه کمک خواست اما هیچ کس به حرف او توجهی نکرد. خیلی ترسیده بود. ناامید به طرف رودخانه به راه افتاد تا فکری برای بیرون آوردن نمکی بکند.

به رودخانه که رسید برادرش نمکی را دید که در گوشه ای نشسته و سرتا پایش خیس آب است. تپلی خودش را به نمکی رساند و با تعجب پرسید:چطور نجات پیدا کردی؟ نمکی با دست اشاره به پشت سر تپلی کرد و گفت : داشتم خفه می شدم که بابا خرگوشه از راه رسید و من را نجات داد .

بابا خرگوشه گفت: اگر کمی دیر می رسیدم معلوم نبود چه اتفاقی می افتاد. تپلی از اینکه برادرش نجات پیدا کرد و همه چیز با خیر و خوشی تمام شد خیلی خوشحال بود. اما از این که هیچ کس حرف هایش را باور نکرد و به کمکش نیامد آن قدر ناراحت بود که تمام شب را نخوابید و فکر می کرد . تازه فهمید که چه کار بدی کرده که دروغ می گفته است.

فردای آن روز تپلی رفت پیش مادرش و گفت:مادرجان یک خواهشی از شما دارم فردا که تولد من است میخواهم جشنی بگیریم و همه دوستان و همسایه ها را دعوت کنیم.

مامان خرگوشه گفت:فکر نمی کنم کسی در تولد تو شرکت کند. چون با دروغگویی تمام دوستان خودت را از دست دادی.

تپلی گفت: مادر جان من متوجه اشتباه خودم شدم.می خواهم از همه عذر خواهی کنم. مامان خرگوشه بعد از شنیدن حرف های تپلی ،به نمکی گفت: برو تمام بچه ها و همسایه هارا برای فردا شب دعوت کن و خودش نیز مشغول آماده کردن وسایل مهمانی شد.

همه جا را مرتب کرد و غذای خوشمزه و کیک و شیرینی هم درست کرد.شب مهمانی ،تک تک بچه ها و همسایه ها یکی پس از دیگری در می زدند و وارد خانه می شدند. بعد از اینکه همه جمع شدند تپلی وارد اتاق شد. اول از همه تشکر کرد که به جشن تولد او آمدند بعد از آن هم از همه معذرت خواهی کرد و قول دادکه دیگر دروغ نگوید.

آن ها تپلی را بخشیدند و شب خوبی را در کنار هم داشتند.تپلی خیلی خوشحال شد از آن روز به بعد هرجا می رفت همه به او احترام می گذاشتند و دوستش داشتند و در هر جمعی از او دعوت می کردند.

قصه ی ما به سر رسید تپلی به آرزوش رسید.

نویسنده «اکرم رشیدی»

اینم بخون، جالبه! قصه عاقبت دروغ وحید

پاسخ دهید

نظر خود را بنویسید
لطفا نام خود را وارد کنید